مناجات ازاستادسازگار

 

بدم، مرا بـه پیمبـر ببخش یـا الله

به اشک دیـدۀ حیدر ببخش یا الله

تمام دار و نـدارم محبت زهراست

مرا بـه سـورۀ کوثـر ببخش یا الله

به اشک چشم حسین و حسن قبولم کن

مرا بـه این دو بـرادر ببخش یا الله

بـه درگـه تــو گنـاه مکـرر آوردم

مرا به عفـو مکـرر ببخش یــا الله

ببر به کرب‌وبـلا زائر حسینـم کن

به آن ضریح مطهر ببخش یـا الله

به دست‌های علمدار کربلا سوگند

به حرمت علـی‌اکبر ببخش یـا الله

به بانگ العطش نازدانه‌های حسین

به خون حنجر اصغر ببخش یا الله

به سیدالشهـدا و به خـون حنجر او

که شد بریده ز خنجر ببخش یا الله

به لحظه‌ای که سر نیزه گشت با زینب

سـر حسین، بـرابـر، ببـخش یا الله

به خون میثم تمّار، جرم «میثم» را

به روی او تـو نیاور؛ ببـخش یا الله

سازگار

*****

درد ناگفته را، تو دوا می‌کنی

حاجت بنده را، تو روا می‌کنی

من شدم از تو دور، تو کنار منی

من گریزم ز تو، تو صدا می‌کنی

من کنم قهر و تو، می‌کنی آشتی

من گنه می‌کنم، تو حیا می‌کنی

من کنم دشمنی، تو کنی دوستی

من چه ها می‌کنم، تو چه ها می‌کنی

من به بیگانه‌ها، آشنا می‌شوم

تو مرا با خودت آشنا می‌کنی

من پناهنده‌ام بر درِ رحمتت

تو مرا از درت، کی رها می‌کنی؟

هم گشایی در و هم کنی دعوتم

هم صدا می‌زنی، هم عطا می‌کنی

گه به من نالۀ نی‌نوا می‌دهی

گه مرا زائر کربلا می‌کنی

گه دلم را بری در بهشت نجف

گه روان در حریم «رضا» می‌کنی

«میثم» از هر دمت بوی گل می‌دمد

تـا تـو راز و نیاز بـا خـدا می‌کنی

سازگار

*****

راه، دور و بار، سنگین و گناهم بی‌شمار

من که می‌دانم بدم دیگر تو بر رویم نیار

تا نیفتم تا نسوزم در شرار خشم تو

ابر رحمت بر سر این بندۀ عاصی ببار

باورم هرگز نمی‌آید به ذات اقدست

مهربانی چون تو عبدش را بسوزاند به نار

کی به رویش در ببندی کی رهایش می‌کنی

بنده‌ای را که ندارد جز درت راه فرار؟

هم ز لطفت هم ز عفوت هم ز جرمم هم ز خویش

شرمسارم شرمسارم شرمسارم شرمسار

باورم هرگز نمی‌آید که مأیوسش کنی

بنده‌ای را که بود بر رحمتت امیدوار

از تو در عمرم نکردم لحظه‌ای قطع امید

گر چه دارم جرم در پروندۀ خود بی‌شمار

گرچه می‌دانم مرا می‌بخشی از لطف و کرم

می‌سزد تا باز، گریم از خجالت‌ زار زار

پرده‌ پوشی کردی از جرمم به دست رحمتت

گر چه می‌کردم گناه خویشتن را آشکار

چشم «میثم» هم‌چنان باشد به عفو رحمتت

گر بری سوی بهشتش یا بسوزانی به نار

سازگار

*****

من بندگی نکردم، تا بنده ام بخوانی

تو کی بدین کرامت، از خود مرا برانی

بار گنه به دوشم، لا تقنطوا به گوشم

عفوت نمی گذارد، در دوزخم کشانی

این نامه ی سیاهم، این اشک صبحگاهم

من حال خویش گفتم، تو کار خویش دانی

تو برتری که سوزی، در آتش جحیمم

من کمترم که گویم، از آتشم رهانی

مولای من ، من از تو، غیر از تو را نخواهم

تو نیز رحمتی کن، کز من مرا ستانی

پا در دو سوی گورم، دردا که از تو دورم

شاید تو از کرامت، خود را به من رسانی

عفو از کرامت توست، قهر از عدالت توست

هم عفو از تو آید، هم قهر می توانی

از بس کریم هستی، با من قرار بستی

من اشک خود فشانم، تو خشم خود نشانی

در عین رو سیاهی، خواهم از تو الهی

هم من تو را بخوانم، هم تو مرا بخوانی

میثم به در گه حق، باشد دو ارمغانت

شعری که می سرایی، اشکی که می فشانی

سازگار

*****

یا رب گناهکارم و آلوده دامنم

تو چاره‌ساز و از همه بیچاره‌تر منم

مأیوس از عنایت و لطف تو نیستم

با این همه گناه که باشد به گردنم

صد بار توبه کرده و توبه شکسته‌ام

این بار توبه کردم از این توبه ‌کردنم

شیطان هماره دشمن من، تو همیشه دوست

من دوست را نهاده، به دنبال دشمنم

بگذشت عمر و برزخ من می‌شود شروع

از لحظه‌ای که روح جدا گردد از تنم

ای مرگ مهلتی که در این تنگنای وقت

دست دعا به دامن آل عبا زنم

خواهی اگر گناه مرا بر رُخم کشی

بهتر که خویش را به جهنّم بیفکنم

کردم گناه و توبه شکستم هزار بار

یکدم نشد که سر عوض توبه بشکنم

دریا حریف نیست که پاکم کند دگر

باید شود به خون جگر پاک، دامنم

«میثم» همیشه بوده به عفوت امیدوار

کی با چنین امید شود نار مسکنم؟

سازگار

*****

هزاران بار اگر سوزی به نارم

به عفوت همچنان امیدوارم

وجودم گشته همچون نخل بی‌بار

مگر بخشی به چشم اشکبارم

تو و غفران و عفو بی‌حسابت

من و جرم و گناه بی‌شمارم

تو ستار العیوب استی ولی من

چه سازم با گناه ‌آشکارم

ز بس العفو گفتم عفو کردی

ز العفو و ز عفوت شرمسارم

چی‌ام من تا تو بر من سخت‌گیری؟

کی‌ام من تا بسوزانی به نارم؟

اگر چه خود ز کاه استم سبک‌تر

ولی سنگین‌تر از کوه است بارم

تمام عمر بودم از تو غافل

گذشته با گنه لیل و نهارم

خدای مهربان! کی می‌گذاری

که پا در آتش دوزخ گذارم؟

منم «میثم» اگر خوبم اگر بد

امیرالمؤمنین را دوست دارم

سازگار

*****

عطا کردی خطا کردم، خطا کردم عطا کردی

وفا کردی جفا کردم، جفا کـردم وفا کرد

تو بی‌شرمی ز من دیدی و بر رویم نیاوردی

ز عبد بی‌حیای خود حیا کـردی حیا کردی

مرا هر لحظه زنجیـر گناهـی بود بر گردن

تو خواندی و مـرا از آتش دوزخ رها کردی

من از تو قهـر کردم تـو پیـام آشتی دادی

کرم کردی دوباره این فراری را صدا کردی

من بیچاره از غفلت دویـدم جـانب شیطان

تو از رحمت مـرا بـا دوستـانت آشنا کردی

تو بخشیدی گناهم را؛ خریدی اشک و آهم را

تو زخمم را شفا دادی تو دردم را دوا کردی

من از فرمـان تـو کردم تمّـرد، بـارمعبودا!

تو حاجات مـرا بـر لب نیاورده روا کـردی

من از خود آبـرو بردم تو بر من آبرو دادی

من از غفلت چه‌ها کردم تو از رحمت چه‌ها کردی

اگر می‌خواستـی در آتـش قهرت بسوزانی

چرا این روسیه را زایر کـرب و بـلا کردی

گرفتی در بغـل تـا قبر ثـارالله را «میثم

به سوی حق فرار از آتش قهر خدا کردی

سازگار

*****

غفّاری و حکیمی و ربّی و داوری

فوق عروج وهم و فراتر ز باوری

از هر چه دیده‌اند و ندیدند خوب‌تر

وز هر چه گفته‌اند و نگفتند برتری

خالی ست از ثواب و پر است از خطا و جرم

پروندۀ سیاه مرا هر چه بنگری

من کمترم از این که بسوزانی‌ام به نار

تو برتری از این که به رویم بیاوری

خواهی ببخش و خواه بسوزان در آتشم

من عبد کوچکم تو خداوند اکبری

پرسی اگر تو کیستی و من که، گویمت:

من بندۀ فراری و تو بنده‌پروری

در پیش وسعت کرمت نیز کوچک است

حتی گر از گناه همه خلق بگذری

من داخل بهشت ولای علی شدم

باور نمی‌کنم که تو در دوزخم بری

ما را هماره بار معاصی به روی دوش

تو دم به دم حوائج ما را برآوری

«میثم» گناهکار و تو بخشنده و کریم

کز لطف خویش ناز گنهکار می‌خری

 سازگار

*****

الهی الهی الهی الهی!

نگاهی نگاهی نگاهی نگاهی!

تو هستی پناه همه اهل عالم

مرا غیر عفو تو نبود پناهی

گناه و خطای همه اهل عالم

به دریای عفو تو نبود گناهی

ندارم به غیر تو رب کریمی

نداری چو من بندۀ روسیاهی

نه رویی که بر درگهت آورم رو

نه کاهی که کوهی ببخشی به کاهی

نه تابی که در نار قهرت بسوزم

نه اشکی که جاری کنم گاه‌گاهی

گناهان بسیار از چار جانب

به من حمله آرند هم‌چون سپاهی

به تنگ آمد از درد بی‌دردی‌ام دل

نه دردی نه اشکی نه سوزی نه آهی

همه هست من هست بار گناهم

همه زندگانیم عمر تباهی

همه راه‌ها بسته بر روی «میثم»

ندارد به جز باب عفو تو راهی

سازگار

 *****

الهی یا الهی یا الهی
نگاهم کن نگاهم کن نگاهی
تویی رب جلیل و من ذلیلم
ندارم در بساطم غیر آهی
بوَد پروندۀ عمرم سراسر
سیاهی در سیاهی در سیاهی
چو کاه رفته بربادم که باشد
به روی شانه‌ام کوه گناهی
مرا عجز و نیاز است و گدایی
تو را قدر و جلال و پادشاهی
گناه از چارسو شد سدِّ راهم
به جز عفوت ندارم هیچ راهی
پر کاهی ندارم تا ببخشی
ز راه لطف کوهی را به کاهی

تو را دارم ببخشی یا نبخشی
تو را خواهم بخواهی یا نخواهی
من از خشمت به عفوت می‌گریزم
پناهم ده پناهم ده پناهی
اگر چه از گنه روزم شده شب
تو را خواندم سحر یا صبحگاهی
صدایت می‌زند پیوسته «میثم»
جوابم ده جوابم ده الهی

سازگار

*****

افسوس که اشتباه کردم

پروندۀ خود سیاه کردم

در ملک تو روزی تو خوردم

در محضر تو گناه کردم

این عمر عزیز خویشتن را

در صرف گنه تباه کردم

تو از گنهم نگاه بستی

من بر کرمت نگاه کردم

پشتم ز گنه خمید اما

رو سوی تو گاه‌گاه کردم

با سوز درون خود نفس را

در سینه شرار آه کردم

یارب به کرامتت ببخشا!

بد کردم و اشتباه کردم

«میثم»! همه جا محیط نور است

من سر به درون چاه کردم

سازگار

*****

  هزاران بار استغفار کردم

دوباره جرم خود تکرار کردم

من آن کاهم که روی شانۀ خویش

هزاران کوه عصیان بار کردم

زبانم گفت من عبد تو هستم

ولی با فعل خود انکار کردم

تمام عمر گویی خواب بودم

هوای نفس را بیدار کردم

در جنت به روی خویش بستم

ره دوزخ به خود هموار کردم

مرا در اوج عزت آفریدی

ولی افسوس! خود را خوار کردم

به جای دوست با دشمن نشستم

برای غیر، ترک یار کردم

کجا کردم فرار از چنگ شیطان؟

کجا با نفس دون پیکار کردم؟

خدایا! عفو کن اکنون که من خود

به جرم خویشتن اقرار کردم

منم «میثم» که بستم با تو پیمان

شکستم، باز استغفار کردم

سازگار

*****

  اگر عبد گنه کارم تو را دارم چه غم دارم

اگر مرغ گرفتارم تو را دارم چه غم دارم

اگر آلوده و پستم و گر خالی بود دستم

و گر سنگین بود بارم تو را دارم چه غم دارم

اگر آتش برافروزی تن و جان مرا سوزی

چه باک از شعلۀ نارم تو را دارم چه غم دارم

هم از لطفت بود هستم هم از جام تو سرمشتم

هم از شوق تو سرشارم تو را دارم چه غم دارم

چه در صحرا چه در دریا چه در پایین چه در بالا

به هر جانب که رو آرم تو را دارم چه غم دارم

کیم من عبد شرمنده سیه روی و سرافکنده

که با این جرم بسیارم تو را دارم چه غم دارم

تهی از برگ و از بارم میان لاله ها خارم

نباشد کس خریدارم تو را دارم چه غم دارم

قرار من شکیب من طبیب من حبیب من

دوایم ده که بیمارم تو را دارم چه غم دارم

تو ستّار العیوب استی تو غفّار الذّنوب استی

الا ستّار و غفّارم تو را دارم چه غم دارم

سیه رویم سیه بختم بدین پروندۀ سختم

بدین اشکی که میبارم تو را دارم چه غم دارم

نه آبی در صبو دارم نه نائی در گلو دارم

نه بر رو آبرو دارم تو را دارم چه غم دارم

منم (میثم) که پیوسته به احسان تو دل بسته

بغیر از تو که را دارم تو را دارم چه غم دارم

   سازگار

*****

  گنه کردی بیا می بخشمت گفتم که غفارم

تو با خود دشمنی کردی ولی من دوستت دارم

اگر من با تو بد بودم تو را دعوت نمیکردم

گشودم در که بر گردی ببینی لطف بسیارم

تو مهمان عزیزی بر من و من میزبان تو

چگونه میهمان نومید برگردد زدربارم

زبستر نیمه شب برخیز و اشکی ریز بر دامن

که با اشک شبت خاموش گردد شعله نارم

تو آن عبدی که در گرداب جرم و معصیت غرقی

من آن ربم که باشد دمبدم لطف و کرم کارم

بجز نومیدی از عفومببخشم هر گناهی را

امید آور امید آور که من از یأس بیزام

عذاب و عفو باشد هر دو تحت اختیار من

توان سوزانمت اما به بخشیدن سزاوارم

تو دائم غافل و من آنی از تو نیستم غافل

تو خواب و من زلطف و مرحمت پیوسته بیدارم

به بازار محبت اشک باشد بهترین کالا

که هر یک قطره را با یک یم رحمت خریدارم

اگر فردا بپرسند از تو ای (میثم) چه آوردی

بگو دستم تهی اما محّب آل اطهارم

سازگار

*****

  کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی

باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی

نه من آنم که زلطف و کرمت چشم بپوشم

نه تو آنی که کنی منع گدا را زنگاهی

در اگر باز نگردد نروم باز بجائی

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی

تو کریمی و  دو صد کوه به یک کاه ببخشی

من بیچاره چه سازم که ندارم پر کاهی

سوز دوزخ به از این کز شرر عشق نسوزم

به بهشت ندهم گر بدهی شعله آهی

سوز ده تا که بسوزد زغمت سخت درونی

اشک ده تا که بگرید زغمت نامه سیاهی

چو بدوزخ زدهان شعله صفت سر بدر آرد

این زبانی که دل شب به تو گفته است الهی

چون پسندی که فرود آوریش در دل آتش

این جبینی که به خاک تو فرود آمده گاهی

سخن از وسعت عفوت نتوان گفت که فردا

جرم کونین به پیش کرمت نیست گناهی

دست «میثم» تو بگیر از کرم خویش که باشد

همچو کوری که نشسته است به غفلت سر چاهی

سازگار

*****

عبـد گنـاهکار مـن! بیــا تـو بنـدۀ منی

من که صدات می‌زنم کجا فرار می‌کنی؟

هـزار بـار عفـو مـن هـزار بـار جـرم تو

قرار ما نبود این که عهد دوست بشکنـی

منـم همـان خدای تو منتظـر دعای تـو

مراست با تو گفت‌وگو، تو با که حرف می‌زنی؟

اشک تو را به قیمت رحمت خویش می‌خرم

منتظرم که قطره‌ای ز چشم خود بیفکنی

به سوی خود کشاندمت، ببین کجا رساندمت

کنـار گـل نشـاندمت هنـوز خـار گلشنی

هـزاربـار خوانــدمت، بیـا چـرا نیـامدی؟

هـزاربـار گفتمت، مــرو تــو بنـدۀ منـی

به سوی من بیار رو، هر آنچه خواستی بگو

در آستـان مـا بشو ز اشک دیـده، دامنی

تو از گناه خستـه‌ای دگـر ز پـا نشستـه‌ای

چرا ز دوست رسته‌ای؟ چرا به خویش دشمنی؟

نـه بـا خـدات الفتـی نـه از گنـاه، وحشتی

چو عنکبوت، روز و شب به تار خویش می‌تنی

بترس «میثم!» از خطـا سـلاح تو بُوَد بُکا

بیـا ز عفـو کبریـا بـه تن بپـوش جوشنی

سازگار

*****

کی ام من گنه کار بی بند و باری

ذلیلی خطا پیشه ای شرمساری

گرفتار و آلوده هر گناهی

سیه نامه ای سرکشی نابکاری

زخود گشته نومید از فرط عصیان

به درگاه عفو تو امیدواری

اگر پرده از جرم من می گشودی

به من بسته می شد در خلق آری

ندانم چه شد کآبرویم نبردی

و یا دادیم عزت و اعتباری

تو کردی عزیزم و گر نه عزیزان

مرا می شمردند کمتر زخاری

الهی تو بردار از دوش بارم

که سنگین تر از بار من نیست باری

اگر قصد سوزاندنم کرده بودی

چرا دادیم دیدۀ اشکباری

من ار مجرمم تو سریع الرضایی

من ار رو سیاهم تو پروردگاری

تو و باب احسان و دریای عفوت

من و دست خالی و احوال زاری

چه حاصل برد از وجودم جحیمت

گرفتم بسوزی مرا در شراری

نه اشکی نه آهی نه سوزی نه دردی

نه رنگی نه بوئی نه برگی نه باری

تهی دستم اما علی دوست بودم

ندارم به جز نام مولا شعاری

به دنیا به عقبی به محشر به میزان

مرا غیر مولا علی نیست یاری

به یک یک یا علی کز دهانم برآید

جحیم تو را میکنم لاله زاری

علی دوستم دوستان علی را

کجا روز محشر به خود واگذاری

به جز مدح مولا (زمیثم) نیاید

سازگار

*****

اگر درد، داری دوا می کنم

بیا حاجتت را روا می کنم

تو از من گریزیانی و باز من

تو را بنده ی خود صدا می کنم

اگر چه زکار تو ناراضی ام

تو را باز از خود رضا می کنم

تو با من کنی قهر و من آشتی

تو کردی خطا من عطا می کنم

تو را خواندم اکنون که باز آمدی

کجا دست خالی رها می کنم

به کارت زدی بس گره های کور

مخور غم من از لطف وا می کنم

تو از من جدا گشته ای ورنه من

کجا از تو خود را جدا می کنم

تو مستوجب آتش دوزخی

من از اشگ چشم ات حیا می کنم

مرنج از بلاها که من گاه گاه

نوازش تو را با بلا می کنم

زآلودگی تا که پاک ات کنم

تو را عاشق کربلا می کنم

به یک یا حسین و به یک قطره اشک

تو را پاک از هر خطا می کنم

جواب تو را گر نگویم جفاست

کجا من به عبدم جفا می کنم

طبیب و دوای تو «میثم» منم

مداوات با یک دعا می کنم

سازگار

*****

 

صفحه اصلی

گالری

چهارده معصوم (ع)

دیگر مناسبت ها

احادیث

اخبار هیئت

آموزش

متفرقه

دانلود

تماس با ما

عضویت / ورود