بحر طویل حضرت ابوالفضل (ع)

بحر طویل ولادت حضرت عباس(ع) حاج غلامرضا سازگار

بند اولشب سوم چو رسید از مه شعبان، مه عترت، مه قرآن، چه مبارک سحری بود که خورشیدِ جمال پسرِ فاطمه یکباره درخشید،

ادب بین که شب چارم شعبان، پی آن ماهِ فروزنده عیان گشت ز بـرج شـرف و غیـرت و ایثار، بـه بیت علـی آن حجت دادار،

مهِ ام‌ِبنین حضرت عبـاس علمـدار، قضـا گفت که ایـن است همـان شیـرخروشانِ علی حیدر کرار، قدر گفت که این است به خیل شهدا سرور و سالار، فلک گفت بشر یا ملک است این؟ زهی از این گل رخسار که بخشید صفا چشم و دل اهل صفا را

بند دوم
هله ای فاطمۀ دوم مولا! صدف بحر تولا! گهرت باد مبارک! توئی آن نخل ولایت، که بود میوۀ نابت قمر برج هدایت، دُر دریای عنـایت،

ثمرت بـاد مبارک، قمـرت بـاد مبـارک! گـلِ رخسـارِ گرامی پسرت باد مبارک! ز عـلی بـاد سلامی به بلندای تجلّای ولایت به تو ولالۀ یاس تو و مـاه رخ عباس که سرمست حسین است، که پا‌بست حسین است، همه هست حسین است، بگو دست حسین است، ببین در رخ نورانی او هیبت و اِجلال علی شیرخدا را.


بند سوم
الا حور و ملک!جن و بشر!خلق سماوات و زمین! جشن بگیرید که امشب علی و فاطمه و فاطمۀ ام‌بنین و حسن و شخصِ حسین‌‌بن‌علی جشن گرفتند و همه وصف ابوالفضل علمدار سرودند،

همه چشم به عباس گشودنـد و همه حمد خـداونـد نمودنـد که در باغ ولا،دسته گلِ یاس خوش آمد پسر شیرخدا حضرت عباس خوش آمد! صلوات علی و فاطمه بـر ماه جمالش، بـه جلالش، به کمالش، به خصالش، به دو ابروی هلالش، ز رسول الله و آلش بفشانید به پایش گهر مدح و ثنا را.

بند چهارم
نشنیدید که قنداقۀ آن ماه جبین در بغلِ ام‌بنین بود؟ چو خورشید که بر بام زمین بود، تو گوئی که مگر در بغل فاطمۀ بنت اسد، حیدر کرار، علی شیر خداوند مبین بود،

که آن مادر فرخنده چو یک اختر تابنده که دور سر خورشید بگردد، به ادب آمد و گرداند بـه دور سر ریحانۀ زهرا قمرش را و نـدا داد که ای نـور دل فـاطمه عبـاس عزیزم به فدایت نگهش کن که بـوَد یارِ تو و سرور و سالار، تمام شهدا را.

بند پنجم
همه دیدند که قنداقۀ عباس بود بر سر دست اسدالله چو خورشید که گیرد به بغل ماه و زند بوسه بـه پیشانی و دستش، پس از آن یاد کند در شب میـلاد وی از صبح الستش که فـدای پسر فاطمه گردد سر و جان و تن و دستش،

و کند یـاد علمـداری و سقائی و فرماندهی کل قـوایش، ادب و عشـق و وفـایش، شـرف و صـدق و صفایش، بـه زمین آمـدن از عـرش خدا، قـامت رعنا و رسایش، عجبا دید در آن چهره همه واقعۀ کرب و بلا را.

بند ششم
ای نبی خوی و علی صولت و زهرا صفت! آیینۀ حلم حسن و دیدۀ بیدار حسینی! تویی آن ماه که خود غرق در انوار حسینی، نه فقط در شب عاشور و صف کرب و بلا، کز شب میلاد گرفتار حسینی،

همه جا یار حسینی پسر شیرخدائی و علمـدار حسینی، تـو ابـوفاضل و فرمانده انصار حسینی، ز خداوند و ملایک ز رسولان و امامان و شهیدان الهی، همه دم باد درودت، همه جا باد سلامت که رساندی به کمال از ادب و غیرت و جانبازی خود دوستی و عشق و وفا را.

بند هفتم
تو یم غیرت و ایثار و وفائی که پیمبر به تو نازد، تو به بی دَستی خود دست خدائی که علی ساقی کوثر بـه تـو نازد، تـوئی عباس که صدیقۀ اطهر به تو نازد، حسن آن حجت داور به تـو نازد،

تو همان یار حسینی که حسین ابن علی در صف محشر به تو نازد ، تو همان میر سپاهی که همانا علی اکبر بـه تـو نـازد، تـوئی آن سـاقی بی آب که حتی علی اصغر به تو نازد، پسر ام‌بنین استی و بیش از همه مادر به تو نازد، که تو کردی به صف کرب و بلا یاری مصباح هدا را.

بند هشتم
تو همان ماه بنی هاشم و شمع شهدائی تو به دریای عطش با جگر تشنۀ خود آب بقائی، تو کنار حرم خون خدا صاحب ایوان طلائی،

تو به بی‌دستی خود از همگان عقده گشائی، تو فراتر ز تمام شهدا روز جزائی، حرمت علقمه، خود کعبۀ ارباب دعایی، تو حسینِ دگرِ فاطمه، تـو خون خدائی، بـه خدا صاحب لطف و کرم و جود و سخائی،

تـو همان باب حوائج، تو همان بحر عطائی، تو امید همه عالم تو چراغ ره مائی، تو علمداری و فرماندۀ کل شهدائی، چه شود دست بگیری ز کرم" میثم" افتاده ز پا را؟


بحر طویل شیر سرخ عربستان
(حضرت ابوالفضل (ع) از شوقی )

شیر سرخ عربستان و وزیر شه خوبان، پسر مظهر یزدان ،
که بدی صاحب طبل و علم و بیرق و سیف و حشم و با رقم و با رمق اندر لب او
ماه بنی هاشم وعباس علمدار و سپهدار و جهانگیر و جهان بخش و دگر نایب و سقا

 شه
با وفا ابوالفضل، صاحب لوا اباالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی
ابوالفضل.

دید کاندر حرم خسرو خوبان، شده بس
ناله و افغان و پر از شیون طفلان، همه شان  سینه زنان، نوحه کنان، موی
پریشان، دل بریان، سوی عباس شتابان، که عمو جان چه شود جرعه ی آبی برسانی
به لب سوختگان، کز عطش آتش بگرفته گلوی ما

شه
باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی
ابوالفضل.

غضب آلود ز غیرت شد و عباس بشد موی
تنش راست، زجا خواست، بخود گفت که عباس، تو اشجع به همه ناس، عجب از تو است
که با این همه مردی و شجاعت، شود از صولت تو زهره ی شیر فلکی آب، عجب
آسوده نشستی و روان شو بنما آب مهیا

 شه
باوفا ابوالفضل،  صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی
ابوالفضل.

پس علم کرد قد سرو دل آرا، به سرش تاج زمِغفِر که
زدی طعنه به قیصر، به تنش کرده زره چشمه ی او تنگتر از چشم حسودان بد اختر،
به کمر بست یکی تیغ مهندس به میان سرو، دو پیکر، به سردوش یک اسپر به مثل
گنبد مینا


شه باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل،معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی
ابوالفضل.

پس ز اصطبل برون کرد، یکی توسن صرصر تک و ، فرخ رخ و
طاووس دم و یال پر انبوه به پیکر چو یکی کوه، خط و خال چو آهو، که از شیهه
ی او گوش فلک کر شد و رفتی به ثریا

شه
باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی
ابوالفضل.

پس بیاویخت بدوش دگر خویش، یکی مشک
چو مشکی که بدی خشک تر از لعل لب ماه مدینه، گل گلزار سکینه، به فغان گفت
که یا بنت اخا، ناله مکن، ضجّه مزن، ز آنکه عموی تو نمرده روم الحال کنم
بهر تو من آب مهیا

 شه
باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی
ابوالفضل.

پور حیدر چو یکی مرغ سبک روح، مکان
کرد روی عرشه ی زین، روح الامین، گفت که ای احسنت از آن مادر فرزانه، که
آورد چو تو شیر دل و ناموری را که دو زانوش گذشتی ز سرو گوش فرس یکسره هی
هی به تکاور زدی همچون علی عالی اعلی

شه
باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی
ابوالفضل.

پس به تعجیل سوی شط فرات آمده، مانند سکندر، زپی آب
حیات آمده، آن شیر غضنفر، نظری کرد بر آن آب، که چون اشکم ماهی بزدی موج
بفرمود که ای آب، عجب موج زنی، لیک نداری خبر از تشنگی عترت طاها

شه
باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی
ابوالفضل.

پس به تکبیر بزد نعره، همان شیر به
جولان شد و در صحنه ی میدان شد و پاشید زهم لشکر کفار، یکی گفت که ای قوم
گریزید که این است ابوالغزه، تُهَمتَن، لقبش ماه بنی هاشم و باشد  پسر حیدر
صفدر، شده منسوب به سقا

شه
باوفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی
ابوالفضل.

از چه ای آب، عجب می روی، اما خبرت نیست، سکینه، گل گلزار
مدینه، رخ مهش بفسرده، زعطش غش بنموده، آخر ای آب تویی مهریه فاطمه اما
پسرش شد ز تو محروم، همان سید مظلوم، الهی که گل آلود شوی، تا به ابد
(شوقی) غمدیده از این غم شده دیوانه و شیدا

 شه باوفا
ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتی ابوالفضل.

 


بحر طویل حضرت ابوالفضل (ع)
ملا محمدرضا بیدگلی کاشانی

میکند از دل و جان، ورد زبان، غمزده
وصّاف حزین، وصف مهین، یکه سوار فرس شیردلی، فارس میدان یلی، زاده‏ی سلطان
ولی، حضرت عبّاس علی، ماه بنی هاشم و سقای شهیدان ز وفا، صفدر میدان بلا،
شیر صف معرکۀ کرببلا، میر و سپهدار برادر، که شه تشنه لبان را همه جا یار و
ظهیر است، به هر کار مشیر است، گه بزم وزیر است، گه رزم چو شیر است، به
رخسار منیر است، به پیکار دلیر است، زهی قوت بازو و زهی قدرت نیرو، که به
پیکار عدو چون فَرَس عزم برون تاخت و چون بال برافراخت و شمشیر همی آخت، ز
سهم غضبش شیر فلک زهره خود باخت، ز هول سخطش گاو زمین ناف بینداخت، دلیری
که اگر روی زمین یکسره لشگر شود و پشت بهم در دهد و بهر جدالش بستیزند، به
پیکار ز یک حمله او جمله گریزند، ز یک نعره ی او زهر بریزند، امیری که اگر
تیغ شرر بار برون آورد از قهر کند حمله به کفّار، طپد گرده گردان و ، برد
زهره ز شیران و ، رمد مرد ز میدان و ، پرد طایر هوش از سر عدوان و ، فتد
رعشه در اندام دلیران و ، یلان از صف حربش، همه صدمه ز ضربش، بهراسند و
گریزند از آن قوّت و شوکت بنگر، بهر برادر به صف کرببلا تا به چه حد برد به
سر، شرط وفا را

دید چون حال شه تشنه ی بی یار، جگر گوشه
و آرام دل احمد مختار، سرور جگر حیدر کرّار، در آن وادی خونخوار، که بد بی
کس و بی یار و نه یار و نه مددکار، بجز عابد بیمار، بجز عترت اطهار، همه
تشنه لب و زار، همه خسته و افکار، زیکسوی دگر لشکر کفّار، همه فرقۀ اشرار،
همه کافر و خونخوار، ستم گستر و جرّار، جفاپیشه و غدّار، ستم کیش و دل
آزار، کشید آه شرربار، فرو ریخت به رخ اشک چو از دیدۀ خونبار، که ناگاه
سکینه گل گلزار برادر، زگلستان سراپرده چو بلبل به نوا آمد و چون دُرّ یتیم
از صدف خیمه برون شد، به روی دست یکی مشک تهی ز آب ، لبش تشنه و بی تاب،
رخش غیرت مهتاب، زعطش لعل لبش خشک به او گفت که ای عمّ وفادار، تو سقّای
سپاهی، پسر شیر خدایی، فلک رتبه و جاهی، همه را پشت پناهی، به نسب زاده
شاهی، به حسب غیرت ماهی، چو شود گر به من از مهر نگاهی، کنی از راه کرم،
بهر حرم، جرعه آب آری و سیراب کنی تشنه لبان حرم آل عبا را

چو اباالفضل نهنگ یم غیرت، اسد بیشه
همّت، قمر برج فتوّت، گهر درج مروّت، سمک بحر شهادت، یل میدان شجاعت،
بنشیند این سخن از طفل عزیز پسر شافع امّت، چو یکی قلزم زخّار، به جوش آمد و
چون ضبغم غرّان به خروش آمد و بگرفت از او مشک، فروبست به فتراک، چنان شیر
غضبناک، عرین گشت و مکین بر زبر زین و یکی بانگ به مرکب زد و هی زد، به
سمندی که گرش سست عنان سازد و خواهد که به یک لحظه اش از حیطه ی امکان
بجهاند، به جهان دگرش باز رساند که جهان هیچ نماند، به دوصد شوکت و فر، میر
دلاور، چو غضنفر به عدو تاختن آورد دلیران ویلان سپه از صولت آن شیر
رمیدند، طمع از خویش بریدند. ره چاره به جز مرگ ندیدند، اباالفضل سوی شطّ
فرات آمد و پر کرد از آن مشک  به رخ کرد روان اشک، ربود آب که خود را زعطش
سازد سیراب، بناگاه بیاد آمدش از تشنگی اهل حریم پسر ساقی کوثر، زلب تشنۀ
اطفال برادر، همه چون طایر بی پر، همه دل خسته و مضطر، به جوانمردی آن شیر
دلاور، بنگر هیچ از آن ننوشید، چو یم باز بجوشید، و چو ضیغم بخروشید و
بکوشید، آن دجله برون آمد و گفتا به تکاور، که تو ای اسب نکوفر، که چو برقی
و چو صرصر، هله امروز بود نوبت امداد، بباید که تک بگذری از باد، کنی خاطر
ناشاد مرا شاد، مرا کامروا سازی، گفت این و به مرکب زده مهمیز که ناگه پسر
سعد دغا، از ره بیداد و جفا، بانگ برآورد که ای فرقۀ بی غیرت ترسنده
سراپا، زچه از یک تن تنها، بهراسید، چرا تاب نیارید، نه آخر همه گردان و
یلانید، شجاعان جهانید، دلیران زمانید، تمامی همه با اسلحه و تیغ و سنانید،
فرسها بدوانید، دلیرانه برانید، بگیرید سر راه برآن شاه زبردست، که یابید
بر او دست، نه عبّاس در این معرکه گیرم همه شیر است، زبردست و دلیر است،
بلا مثل نظیر است، ولی یک تن تنهاست، میان صف هیجا، چه کند قطره به دریا،
گرتان زهره و یارای برابر شدنش نیست، مر این وحشت و بیچاره گی از چیست،
بجنگیدنش ارتاب نیارید، بیک باره بر او تیر ببارید، زپایش بدر آرید. به هر
حیله که باشد نگذارید، برد جان و خورد آب چو آن لشکر غدّار، ز سردار خود
این حرف شنیدند، عنان باز کشیدیدند، چو آن لشکر غدّار، زسردار خود این حرف
شنیدند، عنان بازکشیدند، چو سیلاب، سپه جانب آن شاه دویدند، چو دریا که زند
موج، زهر خیل و زهر فوج، ببارید بر او بارش پیکان و ننالید اباالفضل ز
انبوهی عدوان و همی یک تنه می تاخت به میدان، و خود از کشتۀ شان پشته همی
ساخت، که ناگاه لعینی ز کمین گاه برون تاخت، بر او تیغ چنان آخت، که دستش ز
سوی راست بینداخت، ولی حضرت عبّاس ، چو مرغی که به یک بال برد دانه سوی
لانه به منقار، به دست چپ او تیغ شرربار، گرفت مشک به دندان، و بدرید ز
عدوان، زره و جوشن و خفتان، که به ناگاه لعینی دگر از آل زنا، دست چپش ساخت
جدا، شه به رکاب هنر از کوشش و تا کرد لعینان دغا از برخود دور، بد او
خرّم و مسرور، که شاید ببرد آب، بر کودک بی تاب، سکینه که بود بهجت و آرام
دل باب، که ناگاه دغایی زقفا تیر رها کرد بر آن مشک، فرو ریخته شد آب،
نیاورد دگر تاب سواری و بزاری شه دین از زبر زین به زمنی گشت نگون، دست
زجان شست و به یکباره بنالید و بزارید، که ای جان برادر، چه شود گر بدم
بازپسین شاد کنی خاطر ناشادم و از مهر کنی یادم و سر وقت من آیی، که سرم شق
شده از ضربت شمشیر، ببینی که بود دیده ام آماج، گه تیر، فتاده زتنم دست،
بیا تا که هنوزی به تن اندر رمقی هست، که فرصت رود از دست، مگو غمزده وصّاف
اَلَم های اباالفضل، علمدار شه کرببلا را

-----------------------------------------------------------------------------------------------

بحر طویل حضرت عباس (ع) احمد صالح

ابتدا نام خداوند جهاندار ، محمد شه ابرار ، علی حیدر کرار ، بتول عصمت دادار ، حسن آن گل بی خوار ، حسین کشته اشرار ، به عابد مه اسرار ، به باقر که بود مخزن گفتار ، دگر صادق و موسی دل افکار ، و رضا ، شاه خراسان و تقی مظهر یزدان ، به هادی مه تابان ، و حسن خسرو خوبان ، و بر آن حجت بر حق که بود هادی مطلق ، که به فرق سرش از نور الهی  زده ابلق به همه منتظرانش بده رونق بگشا مشکل هر پیر و جوان را

یادم آمد ز گلی باغ علی نور جلی پور ولی وارث میدان یلی عاشق نور ازلی دست گل لم یزلی حضرت عباس همان میر خوش انفاس ، که بد ثانی الیاس که زد بر جگر خضم دغا سوده الماس مه برج یقین ، هادی دین نور دل ام بنین یاور شاهنشه دین ، ساقی طفلان حسین نور دو عین کشته شمشیر و سنین آنکه به میدان بلا دید حسین یکه و تنهاست عزیز دل زهراست اسیر کف اعداست به پا خواست بیامد به بر نور خدا خون خدا اذن گرفتی و روان شد بر آن قوم لعین آمد و بگوشد زبان را

منم آن میر غضنفر فر لشکر شکن فرقه ناپاک ، منم مظهر ادراک ، بریزم به روی خاک کنم پیکرتان چاک منم پور همان قلزم افلاک که بودی شه لولاک منم ماه بنی هاشم و عباس علمدار ابر جیش حسینم سر و سردار ده و هفت بود منصبم ای فرقیه خونخوار منم نیز نهنگ یم عرفان و منم شیغم غزان و منم فارس میدان و منم خصم دلیران و منم مرگ لعینان و منم حامی قرآن و اگر دست به شمشیر زنم لیک بپاشم زهم این کون و مکان را

آه از آن دم که بزد یکتنه بر لشکر خونخوار کشیدی ز میان تیغ شرربار گل حیدر کرار به قلب سپه فرقه کفار نمودی همه طومار که ناگاه حکیم ابن طفیل آمد و بنمود جدا دست وی از پیکر سقای حرم کان کرم ظالم دیگر ز قفا آمد و بنمود جدا دست چپش را ز بدن مشک به دندان بگرفتی که برد آب سوی تشنه لبان حرمله آمد ز کیمن گاه بزد تیر بر آن مشک عمودش به سر و تیر دگر خورد به چشمش که نگون گشت ز زین روی زمین گفت برادر تو بیا و بنگر فاطمه آمد به سرم مادر نیکو سپرم تا تو نیائی ندهم نقد روان را

من بمیرم که سوی علقمه آمد شه دین نور مبین گفت که ای جان برادر زچه در خون بنشستی تو چرا دیده ببستی تو که پشتم بشکستی به خدا جان من هستی همه طفلان به حرم تشنه آبند همه در تب و تابند بگفتا مبرم سوی خیم چون به حریم تو حسین بنده منم ساقی شرمنده منم گو به سکینه به تو آبی نرسانم به خداوند منم آب نخوردم تو بدان عموی لب تشنه منم چون گل هر انجمنم «صالح» شیرین سخنم مرثیه خوانم شده و کرده به پا بزم عزا و بنماید به همه صبح و مسا آه و فقان را

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

نفس از پردۀ احساس زنم بر دهن از باغ ادب، عطر گل

 

یاس زنم تا که دم از منقبت حضرت عباس زنم؛ ساقی

 

صهبای ولا، تشنه‌لب جام بلا، یکّه امیر سپه کرب‌و‌بلا، حیدر

 

حیدر، قمر هاشمیان باب امامت یل افراشته قامت، قد و

 

بالاش قیامت، صلوات پسر فاطمه بر ماه جمالش، به

 

جلالش، به کمالش، به خصالش، همه دلباختۀ عهد

 

الستش، اسدالله، یدالله، زده بوسه به دستش، شده

 

تقدیم حسین‌بن‌علی، یوسف زهرا همه هستش، همه

 

جان‌ها به فدایش، همه محتاج عطایش، چه بیارم به

 

ثنایش؟ نتوان گفت به جز شیرخدا، منقبت آن پسر شیرخدا را.

 

پسر فاطمه‌ام، ام‌بنین کز شب میلاد، پدر بوسه به دستش

 

زد و مادر به تولای حسین‌بن‌علی پرورشش داد و سپس

 

دور سر یوسف زهراش بگرداند و به گوشش ز ره مهر و وفا

 

خواند: که ای دسته‌گل یاس، پدر نام تو بگذاشته عباس، تو

 

شمع شهدا، خون خدا و پسر خون خدایی و تو سردار سر

 

و دست‌جدایی و تو قربانی مصباح هدایی، تو علمدار شه

 

کرب‌وبلایی تو مرا نور دو عینی تو پسر خواندۀ زهرا و فدایی

 

حسینی به سر و دست و به چشم تو زنم بوسه که این

 

دست و سر و چشم، همه وقف حسین است تو عباس

 

رشیدیّ و تو سردار شهیدیّ و تو خورشید امیدی، تو کنی

 

با سر و دست و تن و جان یاری فرزند رسول دوسرا را.

 

الا ای پسر حیدر کرار، اباالفضل! تویی شیر

 

حسین‌بن‌علی، رهبر احرار، ابالفضل! تویی قبلۀ دل‌های

 

گرفتار، ابالفضل! تویی بر سپه کرب‌وبلا سید و سالار،

 

ابالفضل! تو در روز جزا نیز امیری و علمدار، ابالفضل! تو

 

صدپاره‌تنی از دم شمشیر شرربار، ابالفضل! تویی وارث

 

شمشیر علی در صف پیکار، ابالفضل! تو در دامن گهواره

 

شدی عاشق دلدار، ابالفضل! تو را حضرت زهرا شده در

 

علقمه زوار ابالفضل! تو شمع دل و جانی تو

 

جگر‌تشنه‌ترین ساقی دل سوخته در آب روانی تو امید

 

جگر سوختۀ تشنه‌لبانی تو علمدار بزرگ ولی‌عصر، شه

 

عصر و زمانی ببری پیش روی مهدی زهرا علم کرب‌وبلا را.

 

تو در اوج عطش بودی و بر آب روان دست ندادی به شرار

 

عطش دل گل لبخند گشادی سر و جان را به کف دست

 

نهادی به حرم روی نهادی سپه از چارطرف ره به تو بستند

 

و دل پاک تو خستند. به کف تیغ و به دستت علم و مشک،

 

به دوشت ز حرم زمزمۀ تشنه‌لبان بود، به گوشت به فلک

 

رفت خروشت که به یک حمله ز تیغت همه گشتند فراری

 

همه گفتند که احسنت چنین نیرو و این بازو و این صولت و

 

این هیبت و این شوکت و این غیرت و این همت و ایثار،

 

زهی میر و علمدار زهی فاتح پیکار که با حملۀ او ریخت به

 

هم میمنه و میسرۀ لشکر کفار، به یک حمله برانگیخته تحسین علی، شیرخدا را.

 

نفس از سوز عطش شعلۀ آتش شد و افتاد دو دستش ز بدن،

 

جان عزیزش سپر مشک و به چشمش دو یم اشک،

 

تنش بال درآورده ز پیکان به سوی خیمه شتابان و به

 

چشمش دهنِ خشک علی‌اصغرِ شش‌ماهه نمایان،

 

جگرش خون، دهنش خشک که ناگاه بر آن مشک زدند از

 

ره کین تیر چه تیری؟ که از آن شد جگرش چاک، همه

 

هستی او ریخت روی خاک و دگر گشت ز جان سیر،

 

وجودش همه آمد سپر نیزه و شمشیر و دو چشمش

 

هدف تیر بلا گشت و سیه در نظرش کرب‌وبلا شد؛

 

سر خود را به دو جانب حرکت داد سپس خواست که

 

پیکان بلا را به دو زانوی خود از دیدۀ خونین به درآرد که

 

مگر باز ببیند دم جان دادن خود روی امام شهدا را.

 

خدا را همه از سوز درون ناله برآرید سزد در غم آن جان

 

جهان جان بسپارید به خون جگر سوختۀ خود بنگارید که

 

عمامه فتادش ز سر و تیر جفا در بصر و سوز عطش در جگر

 

و هر نفسش شعلۀ دل بود. نه چشمی و نه دستی و نه

 

آبی و نه تابی که به یک ضربۀ سنگین چو یکی کوه،

 

عمودی به سرش آمد و با پیکر صدچاک بیفتاد روی خاک

 

ندا داد: برادر! پسر ساقی کوثر! نگهی سوی برادر، تو بیا

 

دور کن از دور و بر ساقی اطفال حرم، اهل خطا را.

 

پسر فاطمه بشنید چو از علقمه فریاد علمدار،

 

کشید از جگر سوخته‌اش آه شرربار، پریدش ز الم رنگ

 

ز رخسار، روان گشت سوی علقمه با دیدۀ خونبار،

 

نظر کرد بر آن پیکر صدچاک که افتاده روی خاک،

 

چو آیات جدا گشته ز هم آن بدن پاک، ندا داد که ای جان

 

برادر! قمر آل پیمبر! گل زهرا! گل حیدر! بگشا چشم و

 

ببین هلهلۀ‌ دشمن و اشک منِ افروخته دل را. به خدا داغ

 

تو سوزاند ز پا تا به سرم را؛ زدی آتش جگرم را و

 

شکستند به قتل تو همانا کمرم را و تو گویی که نهادند

 

دوباره به جگر داغ یگانه پسرم را به چه حالی نگرم پیکر و

 

مشک و علم و دست ز تن گشته جدا را؟

استادسازگار

-----------------------------------------------------------------------------------------------

صفحه اصلی

گالری

چهارده معصوم (ع)

دیگر مناسبت ها

احادیث

اخبار هیئت

آموزش

متفرقه

دانلود

تماس با ما

عضویت / ورود