بحر طویل حضرت قاسم (ع)

بحر طویل حضرت قاسم ابن الحسن(ع)مرحوم حبیب الله خباز کاشانی

 

شد چو در کرببلا، سبط رسول دو سرا، خامس اصحاب کسا، از ستم قوم دغا، کوفت به صد شور و نوا، پرچم جانبازی و راضی به غم و محنت و اندوه و الم، شد زستمکاری اشرار شد آن سید ابرار، در آن ورطه ی پرخوف و خطر بی کس و بی یار، زیکسو چو قمر دید دو تا فرق علی اکبر والاگهر و قطع زتن بازوی عباس علمدار، که ناگاه شد اظهار حضورش به دو صد رنج و محن، قاسم ناشاد حسن، گفت به سوز جگر گوشه ای زهرا خلف حیدر کرّار، عموجان شود آیا که دهی اذن فداکاریم امروز که یاری کنم از شوق و شعف دین خدارا .

بخدا برمن دلتنگ، جهان تنگتر از چشمه ی سوزن شده کاغشته بخون گشته جوانان ترا تن، شه لب تشنه چو بشنفت، زالماس مژه دُر ثمین سفت، بشهزاده چنین گفت، که ای سرو گلستان حسن، سوسن آزاده سخن، داغ و فراق  تو بود سخت تر از داغ علی ا کبر والا گهرم، زانگه تویی سرو ریاض حسن ای نور دو چشمان ترم، رو مزن ای اماه جبین زین لب و لعل نمکینت نمک اینقدر بزخم جگرم، گشت چو شهزاده ی آزاده ز شاهنشه مظلوم، دل آزرده و محروم، شد آن غمزده مغموم، که ناگاه رسیدش بنظر پند و و صایای پدر، یافت چو آن نیک پسر،   خط پدر مشکلش آسان شد و بشتافت دگرباره حضور شه دین آمد و سرخط پدر را بشه تشنه جگر داد و بخاک قدمش بوسه زد و رخصت میدان زعمّو کرد تمنا شه دین خواند ز سر خط حسن، خطبۀ خورشید و مه آنگاه چو جان تنک در آغوش کشید آن مه نو خواسته را بوسه زدش بر رخ و بخشید به او اذن فداکاری میدان بلا را.

سیزده ساله پسر، همچو مه جهارده از خیمه سرا، شعشعه ی پرتو انوار رخش گشت هویدا،   ید و بیضا، به عدو ساخت چو موسی و بر آشفت بر آن قوم ستم کار و جفاکیش، همی گفت که ای فرقه ی بی شرم و حیا، قوم ستم کیش و دغا، گر نشناسید مرا، من گل گلزار حسن، گلبن بستان رسول الله کیوان فرگردان خیم مهوش انجم حشم پاک روانِم، چو بیان نمکینش بشنیدند همی لشکر کین، بر رخ آن شاه چو فرزین همگی مات ستادند و سرانگشت به دندان بگزیدند، که احسنت به صورتگر این ماه جبین، کز لب لعل نمکین، کرده شکر بار بدین قامت و رخسار نه سرو است به گلزار و نه ماه است بر انوار، زهی گر بتواند ببرد.

جان بدر این صید زصیاد اجل خون وی امروز هبا گشت و هدر دید چو شهزادۀ آزاد چنین، تیغ در آور بکف، همچو شهنشاه نجف، حیدر صفدر، بدرید ایمن وایسر، زتن ناموران سر زد و آتش زغم چار پسر بر جگر از رق کافر زد و شیران سپه از تف شمشیر شرر افکن او رو بهزیمت بنهادند، چو از رق به یم خون تن هرجار پسر دید بپیچید یخود از غم و اندوه بتن اسلحه حرب بپوشید، به میدان شد و چون رعد خروشید، که ای تازه جوان حیف نبودت بجوانی جوانان من پیل تن نامی لشکر، که زدی از تنشان سر، زنم امروز سر ترا به سنان تازه کنم داغ دل شیر خدا را.

زجفا داد جوانان هژبر افکن خود را بستانم زتو آنگاه زکین تیغ کشید از کمر آن کافر بیدادگر این دید چو شهزاده ره چاره به فن بست باو کرد دو نیم از دم تیغش تن آن خصم دغا لیک ندانم ز چه گردون ستم گستر دون پرور غذار جفاکار، بآن تازه جوان نرد جفا باخت، زشمشیر وسنان کار و را ساخت، نگون از سر اسبش بزمین ساخت، بخون شد تن آن تازه جوان  غوطه ور آنگاه بر آورد زدل آه که ای شاه ملک جاه عمّوجان دم رفتن بسر نعش من از لطف گذر کن، که مرا هست بدل شوق ملاقات جمالت، زچه (خباز) از این آتش غم، جان نگدازی که شد از جو رخسان پیکر آن تازه جوان زیر سم اسب عدو نرم از آن فرقه ی بی شرم، برآرود فغان خواند ببالین خود از لطف شه کرببلا را.

 

صفحه اصلی

گالری

چهارده معصوم (ع)

دیگر مناسبت ها

احادیث

اخبار هیئت

آموزش

متفرقه

دانلود

تماس با ما

عضویت / ورود