اشعاروفات حضرت ام البنین (س)

من که از نسل دلیر عربم

امّ العبّاسم و امّ الادبم

مادر چهار یل رعنایم

من کنیز حرم زهرایم

آسمان خاک نشین حرمم

عرش در تحت لوای کرمم

معرفت مسئله آموز من است

عاشقی سائل هر روز من است

دل من محو تولّای ولی ست

سِمتم خادمی بیت علی ست

من سفارش شده ی زهرایم

آبرو یافته از مولایم

وه از آن روز که قابل گشتم

با در بیت مقابل گشتم

آمد آن لحظه چه خوش اقبالم

دختر شاه به استقبالم

قبله ی نور به کاشانه ی من

حرم الله کجا خانه ی من

دست بانوی حرم بوسیدم

خاک پایش به بصر مالیدم

گفتم این بیت حریم لاهوت

من کنیزم به دیار ملکوت

آمدم خادم این در باشم

خادم دختر حیدر باشم

لیک آن روز ز غم رنجیدم

وای دل، صحنه ی سختی دیدم

هر دو ریحانه حق تب دارند

بین خانه حسنین بیمارند

گفت زینب به دو چشمانی تر

نذر روزه بنما ای مادر

عرق از صورتشان تا شد جمع

سوختم در غمشان همچون شمع

آن قدر خرج ولایت گشتم

مورد لطف و عنایت گشتم

تا خدا مزد ولایم را داد

که به من گل پسری زیبا داد

صاحب جنة الاحساس شدم

مادر حضرت عباس شدم

در وفا یار بلا فصل شدم

مادر فضل و اباالفضل شدم

شوری افتاد ز عشقش به دلم

دید از فاطمه بودن خجلم

حق نمود این شرفم نقش جبین

حضرت فاطمه شد ام بنین

گفتم عباس گل ریحانی

به امیرت تو بلا گردانی

نه برادر و نه من مادرشان

من کنیز و تو غلام درشان

روزی آید که به همراه حسین

از مدینه بروی نور دو عین

چون حسینم تو خدایی گردی

عاقبت کرب و بلایی گردی

یک وصیت کنم این لحظه تو را

جان تو جان عزیز زهرا

رفتی و همره تو شادی رفت

از مدینه دگر آزادی رفت

وای زان روز که غم ها برگشت

کاروان گل زهرا برگشت

جان هر دل شده بر لب آمد

بی حسین حضرت زینب آمد

گفت با من همه اسرار مگو

ماجراهای تو و بغض گلو

گفت لب تشنه سوی آب شدی

از خجالت به خدا آب شدی

گفت با قدّ کمان جان دادی

من شنیدم نگران جان دادی

تا که مشک و علمت را دیدم

دست پاک تو ز دور بوسیدم

باورم نیست سر زین و سجود

فرق عباس من و ضرب عمد

یاد تو روضه به پا می سازم

تا ابد بر پسرم می نازم

نزد زهرا تو وجیه اللّهی

فانی حضرت ثار اللّهی

قاسم نعمتی

*****

هرروزغروب توی بقیع

می شکنه بغض آسمون

ستاره ها داد می زنن!!!

ام البنین روضه نخوون

هرروزصدای گریه هاش

میرسه تا عرش خدا

ازسوز روضه خوندنش

قیامتی میشه به پا

مدینه کربلا میشه

شهر فرشته ها میشه

آدم ویعقوبم میان

مدینة البکاء میشه

فرقی نمی کنه براش

کسی نیاد تو روضه هاش

عالمُ برهم می زنه

بغض نشسته تو صداش

به سینه وسرمی زنه

بقیع باهاش نوحه گره

دَم تموم ِنوحه هاش

«حسین غریب مادره»

رو خاکایِ  سرد بقیع

صورت چار قبرکشیده

طوری-غریب حسین- میگه

انگارکه گودالُ دیده

پایِ بساط روضه هاش

عابرا گریه می کنن

بلند بلند فرشته ها

اون بالا گریه می کنن

ازپسراش نشد یه بار

با کسی حرفی بزنه

زمزمه ی لبش شده

حسین من بی کفنه

طاقت نداره، کارشه

شبا میره سئوال کنه

با گریه میخواد از رباب

عباسشُ حلال کنه

طفلی سکینه رو بگو

دل نداره نگاش کنه

روُش نمیشه مثل قدیم

ام البنین صداش کنه

وحیدقاسمی

*****

تنها چرا نشسته, مگر گریه می کند؟

چون شمع شعله وربه نظر گریه می کند

ازمردم مدینه شنیدم که روزها

می آید و ز داغ پسر گریه می کند

بالای چار صورت قبری که ساخت

از دیده های سرخ جگر گریه می کند

با ذکر جانگداز -حسینم غریب- بود

دائم زند به سینه و سر گریه می کند

از سوز روضه خواندن این مادر شهید

هر عابری میان گذر گریه می کند

گاهی دلش برای علی تنگ می شود

گاهی برای روضه ی در گریه می کند

بغض نگاه باد صبا گفت با دلم

دیگر غروب شد, چقدر گریه می کند!!

وحیدقاسمی

*****

کسی که چار پسر داشت نور چشم ترش

به وقت دادن جان یک نفر نمانده برش

دلش گرفته چرا یک نفر کنارش نیست

بدون ماه، چه شب ها که صبح شد سحرش

عجب حکایت سختی ست مرگ این مادر

هنوز مانده به ره، دیدگان پر گهرش

تمام دل خوشی اش چهار صورت قبر است

چهار صورت زیبا همیشه در نظرش

اگر چه همره زینب نبود ام بنین

ولی شنید و شکست از غم حسین کمرش

نبود تا که ببیند چگونه حرمله ها

زدند تیر، به چشم حسینی قمرش

نبود تا که ببیند چگونه ریخت زمین

به خاک علقمه ای وای پاره جگرش

نبود تا که ببیند بدون عباسش

چه آمده به سر خواهران خون جگرش

نبود شکر خدا ور نه همره زینب

میان خیمه نمی ماند معجری به سرش

نبود شکر خدا ور نه شام را می دید

نبود صحنه بزم شراب در نظرش

اگر چه صورت او را کسی کبود ندید

به وقت دادن جان یک نفر نمانده برش

جواد حیدری

*****

وقتی که با صدای رسا گریه میکند
گویا تمام کرب و بلا گریه میکند

راحت بخواب مشک تو خالی نمانده است
مادر نشسته مشک تو را گریه میکند

با یاد دست های تو هی سینه میزند
زیر علم برای شما گریه میکند

وقتی به روی فرق سرش مُشت میزند
حتما از آن عمود جفا گریه میکند

مادر فدای روی خجالت کشیده ات!!!
زهرا برای تو بخدا گریه میکند

مادر چه شد که باز نگشتی به خیمه ها
دیدی که شیر خوار خدا گریه میکند؟!

یک دست تو که بر سر راه حسین بود
آن دست دیگرت به کجا گریه میکند

آن دست را مدینه به یک کوچه دید که-
بر روی دست مادر ما گریه میکند

مادر فدای ناز وفایت شود ببین
ام الوفا برای وفا گریه میکند

من پا شدم که راه بیفتم، قدم شکست
حالا حسین در همه جا گریه میکند

رحمان نوازنی

*****

هرگز نبوده بیشهٔ حق را غضنفری

الا که بوده مادر او شیر مادری

ام البنین نه، مادر مردان کربلا

تو شیر داده ای به وفا و دلاوری

جز تو لبان هیچ مسیحی توان نداشت

بر جسم کربلا بدمد روح حیدری

در مذهبی که فاطمه پروردگار اوست

عشق و وفا و صبر و ادب را پیمبری

تا چون تویی نیاورد این چرخ کهنه باز

ماند فلک به حسرت عباس دیگری

هادی جانفدا

*****

ای جبرئیلم تا خدایت پرکشیدی

از مادر چشم انتظارت دل بریدی

جز ام لیلا کس نمی فهمد غمم را

من پیر گشتم تا چنین تو قد کشیدی

تنها نه دل گرمی مادر بوده ای تو

بر خاندان فاطمه روح امیدی

بر گردنم انداختی با دستهایت

زیبا مدال عزت «اُمّ الشهیدی»

زینب کنار گوش من آهسته می گفت :

هرگز مپرس از دخترت از چه خمیدی

از خواری بعد از تو گفت و گفت دیگر

بر پیکر ما نیست جایی از سپیدی

این تکه مشک پاره را تا داد دستم

فهمیدم ای بالا بلند من چه دیدی

از مشک معلوم است با جسمت چه کردند

وای از زمین افتادن، وای از نا امیدی

باور نخواهم کرد تا روز قیامت

بی دست افتادی به خاک و خون طپیدی

در سینه پنهان می کنم یک عمر رازم

پس شکل قبرت را دگر کوچک بسازم

قاسم نعمتی

*****

منکه جدا گشته ز سوى کبریا یم

بنت الوقارم مادر حجب و حیایم

در امر ظاهر نه، ولى در باطن کار

از بانیان واقعى هل اتایم

من برتر از زنهاى والاى بهشتم

من خانه دار حضرت شیر خدایم

من گرچه فیض از محضر زهرا نبردم

از راه زینب محرم خیرالنسایم

مریم خورد غبطه به فرزندى که دارم

من مادر سقاى دشت کربلایم

من باغبان گلشن احساس هستم

ام البنینم مادر عباس هستم

تا که عقیل آمد سراغم جان گرفتم

روزى پاک از سفره یزدان گرفتم

پیغام حیدر روح تازه بر تنم داد

یعنى مدال از حضرت جانان گرفتم

تا خواستگار من امیرالمؤمنین شد

حاجات خود را از خدا آسان گرفتم

شکر خدا کردم که قابل دید ما را

جا در حریم صاحب قرآن گرفتم

وقت ورودم در حریم پاک زهرا

در ابتدا از زینبش دامان گرفتم

گفتم نیَم من بانوى خانه، عزیزم

بر مادرت سوگند من بر تو کنیزم

تا کمترین عضو سراى وحى گشتم

مأنوس‏تر با آیه‏هاى وحى گشتم

در درس تفسیر گل زهرا نشستم

تا از دل و جان آشناى وحى گشتم

محو خدا گشتم ادب را آفریدم

فانى فى الحیدر فداى وحى گشتم

من لیلة القدرى شدم تا که خبردار

از ابتدا و انتهاى وحى گشتم

از خواندن آیات یوسف بهره بردم

تا مادر یوسف لقاى وحى گشتم

در بین یوسفها گلم زیباترین است

عباس من ماه امیرالمؤمنین است

تا که خدا عباس را بر من عطا کرد

امید پنهان على را بر ملا کرد

آل عبا دور مرا بگرفته بودند

چشم قشنگ کودکم محشر بپا کرد

گفتم مگر عیبى بود در بازوى او

مولا مرا با راز پنهان آشنا کرد

گفتا که این زیبا لقا ذُخرالحسین است

او را علمدار شهادت کبریا کرد

زیبا نگهدارش که او مال حسین است

بر چشم او بنگر که دنبال حسین است

زیباتر از هر ماه مى‏تابید عباس

بر بیت حیدر نور مى‏بخشید عباس

زینب برایش مادرى مى‏کرد آرى

بر پاى خواهر خوب مى‏خوابید عباس

لالایى‏اش آیات شمسُ والضحى بود

سرّ خدا را خوب مى‏فهمید عباس

در چشم زینب خیره مى‏شد کودک من

رخسار زهرا را در آن مى‏دید عباس

کودک ولى هیبت به زیر ابرویش بود

تنها براى یار مى‏خندید عباس

از کودکى اسم غیور کبریا بود

شیر رشید حضرت شیر خدا بود

او باب جنات النعیم اهل‏بیت است

آیینه ذات رحیم اهل‏بیت است

روز ازل حق روى عرش خود نوشته

عباس علمدار حریم اهل‏بیت است

در سفره دارى و کرم در رزم و غیرت

شاگر ممتاز کریم اهل‏بیت است

تا که رساند بر خدا پیغمبران را

نامش صراط مستقیم اهل‏بیت است

حق را اگر سوگند دادى بر حسینش

او باب احسان قدیم اهل‏بیت است

کرب و بلا را نام او کرب و بلا کرد

یک نعره زد در علقمه محشر بپا کرد

عباس را معصوم تنها مى‏شناسد

او را که بى همتاست زهرا مى‏شناسد

وقتى که دستش مى‏شود باب شفاعت

عالم مقامش را به فردا مى‏شناسد

فرمود «زُقّ العلم زَقّا» در مدیحش

اوج کمالش را شه ما مى‏شناسد

بر دختر چشم انتظار خیمه سوگند

یک مشک پاره غیرتش را مى‏شناسد

آب فرات و خاک علقم باد صحرا

او را بنام پاک سقّا مى‏شناسد

او رفت و زینب ماند و زنجیر و اسارت

افتادن او شد شروع هر جسارت

جوادحیدری

*****

زن، رشک حور بود و تمنای خود نداشت

چون آسمان نظر به بلندای خود نداشت

اسمی عظیم بود که چون راز سر به مهر

در خانه ی علی سر افشا شدن نداشت

ام البنین کنایه ای از شرم عاشقی است

کز حجب تاب نام دل آرای خود نداشت

در پیش روی چهار جگر گوشه ی بتول

آیینه بود و چشم تماشای خود نداشت

زن؟ نه! همای عرش نشینی که آشیان

جز کربلا به وسعت پرهای خود نداشت

در عشق پاره های جگر داده بود و لیک

بعد از حسین میل تسلای خود نداشت

عمری به شرم زیست که عباس وقت مرگ

دستی برای یاری مولای خود نداشت

افشین اعلا

*****

امام عاشقان را همنشینم

کنیز فاطمه اُمّ البنینم

به باغ عاشقان نیلوفرم من

یتیمان علی را مادرم من

پس از زهرا علی را خانه دارم

به پای عشق او سر می سپارم

مرا نَبْوَد به جز این فخر دیگر

که خوانده زینبم یک عمر مادر

اگر در باغ قلبم یاس دارم

یلی چون حضرت عباس دارم

هر آن چه زینبم میداد یادم

به فرزندم همان تعلیم دادم

ادب را داشت از خود پاس، مردم

مدینه بود و یک عباس، مردم

دلم خوش بود عباسم جوان است

رُخش چون ماه و ابرویش کمان است

دلم خوش بود مولا را غلام است

غلام زینب من با مرام است

گذشت و کربلا آمد پدیدار

امیدم بود هر جا در پی یار

چو اختر در کنار ماه می رفت

به دنبال امامش راه می رفت

ولی افسوس یاس من خزان شد

قد سرو بهار من کمان شد

شنیدم تیغ زد بوسه به دستش

شنیدم بست پیکان چشم مستش

اگر بی دست بود اما توانش

عمود آهنین بگرفت جانش

شنیدم دستش از پیکر جدا شد

فدای روی شاه کربلا شد

الا تنها امیدم نا امیدم

خدا را شکر، کردی رو سپیدم

چه کردی ای دو عالم بی قرارت

که جایم فاطمه آمد کنارت

سیدمحمد جوادی

*****

داغهای داغ و تازه  ای عجب

روز و تشییع جنازه  ای عجب

اهل یثرب این چنین در آفتاب !؟

زیر تابوت مَهِ آل کلاب !؟

گاه گاهی یاس را سر می برند

یک‌ زمان احساس را سر می برند

ای عجب احساس انسانی کنند

نامسلمانان مسلمانی کنند

یک ‌زمان سدّند در راه حسین

شاهد این غصه ها آه حسین

بارها ترک ولایت می ‌کنند

با یزیدِ پست بیعت می‌ کنند

کاسه های صبر را پر خون کنند

از حرم صاحب حرم بیرون کنند

ظلم بر آزادة زهرا کنند

عشق را آوارة صحرا کنند

حال تشییع جنازه ای عجب

داغهای داغ و تازه  ای عجب

پس چرا ای مردم مردم فریب

آن‌زمان خورشید یثرب شد غریب

شد غریب و رفت مخفی در غروب

خوب خندید بر خورشید خوب

فاطمی‌ها از شما ناراضی‌اند

هاشمی‌ها از شما ناراضی‌اند

مرتضی را ترک احسان کرده ‌اید

مرتضی را تیر باران کرده‌ اید

دست مظلوم جهان را بسته ‌اید

پهلوی مظلومه را بشکسته ‌اید

ماجرای کوچه هم پای شما ست

پای حکم هیزم امضای شما ست

یاس را دیدید چون خش می ‌زدند

بیت را دیدید آتش می ‌زدند

با چهل نامرد همدل می‌ شوید

تا چهل شب مرد منزل می ‌شوید

درب می‌بندید بر روی علی

باز می‌خندید بر روی علی

این همه شاهد به نامردیتان

این همه تاریخ بی دردیتان

حال تشییع جنازه ای عجب

داغهای داغ و تازه ای عجب

قاتل ام البنین این داغهاست

مادر عباس مقتول شماست

او یکی از فاطمیّات علی است

دردمند راه و نیّات علی است

آنکه داغ چار دلبر دیده است

داغ عباسِ دلاور دیده است

مکتبش عباس پرور ، مکتبی است

مادر زینب ولی خود زینبی است

جانشین فاطمه در بیت نور

همنشین فاطمه در بیت حور

زوجه پاک امیر المؤمنین

رفت با قلب غمین ام البنین

رفت و راحت شد ز رفتار شما

آب شد از نیش گفتار شما

یثربی های خون دین سر می ‌کشید ؟

همسران مرتضی را می‌ کشید ؟

حال تشییع جنازه ای عجب

داغهای داغ و تازه ای عجب

دفع سرخیِ شقایق می ‌‌کنید

دفن آن بانوی لایق می ‌کنید

آن یکی مخفی است با قدری رفیع

این یکی مشهود در دشت بقیع

دشمنی ای طاغیان با بوتراب !

می‌رسد ای یاغیان روز حساب

ای به گلشن خار این تذهبون

راهیان نار این تذهبون

ننگ بر این روی صد رنگ شما

مرگ بر این شیوة جنگ شما

محمود ژولیده

*****

بدون ماه قدم می زنم سحر ها را
گرفته اند از این آسمان قمرها را

چقدر خاک سرش ریخته است معلوم است
رسانده است به خانم کسی خبرها را

نگاه کن سر پیری چه بی عصا مانده
گرفته اند از این پیر زن پسر ها را

چه مشکل است که از چهار تا پسرهایش
بیاورند برایش فقط سپرها را

نشسته است سر راه ، روضه می خواند
که در بیاورد آه …آه رهگذرها را

ندیده است اگر چه ولی خبر دارد
سر عمود عوض کرده شکل سرها را

کنار آب دو تا دست بر روی یک دست
رسانده است به ما خانم این خبرها را

بشیر آمد گفتی که از حسین بگو
ز عون دم زد و گفتی که از حسین بگو

ستاره بودی و یکدفعه آفتاب شدی
برای خانه مولا که انتخاب شدی

به خانه ی ولله اعظم آمدی و
دلیل عزت قوم بنی کلاب شدی

به جای اینکه شوی مدعی همسری اش
کنیز حلقه به گوش ابوتراب شدی

تنور خانه ی حیدر دوباره گرم شد و
برای چرخش دستار انتخاب شدی

پهار تا پسر آورده ای برای علی
که جای فاطمه ام البنین خطاب شدی

دلت همیشه چنین شوهری دعا میکرد
تو مثل حضرت صدیقه مستجاب شدی

اگر چه ضرب غلافی به بازویت نگرفت
میان کوچه به دیوار زانویت نگرفت

تو را به قصد جسارت کسی اسیر نکرد
به چادر عربی تو خار گیر نکرد

تو را که فرق علی دیده ای و خون حسن
به غیر کرببلا هیچ چیز پیر نکرد

به احترام همان تکه بوریا دیگر
زمین خانه ی تو نیت حصیر نکرد

از آن زمان که شنیدی خزان گلها را
هوای کوی تو باغ دل پذیر نکرد

چه خوب شد که نبودی و کربلا بینی
که دست دشمن دون رحم بر صغیر نکرد

به نعل تازه گرفتند تا بدن ها را
به ضرب دست لگد میزدن زن ها را

علی اکبر لطیفیان

*****

ای گل گلزار اخلاص و یقین

بانوی کاخ شرف ام البنین

نام نو چون فاطمه، بُد فاطمه

قدر تو معلوم باشد بر همه

ای همه پاکان گواه پاکیت

عشق مات از شوکت افلاکیت

گوهر ارزندۀ صبر و یقین

همسر پاک امیر المؤمنین

اسوۀ ایمان و ایثار و ادب

مادر شیر شجاعان عرب

ای ارادتمند زهرا و رسول

ای امانتدار گل های بتول

تا قدم در خانۀ عصمت زدی

گل به فرق خویش از عزت زدی

روز اول با هزاران زیب و زین

خوانده ای خود را کنیز زینبین

در وفا داری تو ای با وفا

می توان گفت از ره صدق و صفا

صبر در کانون تو تحصیل کرد

زینب از تو بارها تجلیل کرد

ای که گفتی همره اشک دو عین

چار فرزندم به قربان حسین

حق گواه بینش و دانائی ات

جان فدای اشک عاشورائی ات

عاقبت با آن همه قدر رفیع

جای بگرفتی به دامان بقیع

کاش روزی چون کبوترهای عشق

وا کنم از شوق جان پرهای عشق

پرزنم تا روضۀ پاک بقیع

سر نهم با گریه بر خاک بقیع

چون «وفائی» با دل و جانی حزین

گریم و گویم که یا ام البنین

سیدهاشم وفایی

*****

گمان مکن پسرت ناتنی ‌برادر بود

قسم به عشق، کنارم حسین دیگر بود

منال ام بنین و ببال از عباس

تو شیر مادر و شیر تو شیر پرور بود

سقوط قلعۀ خیبر اگر به نام علی‌ست

فرات: خیبر دیگر؛ یل تو حیدر بود

ز شام تا به سحر دور خیمه‌ها می‌گشت

که ماه هاشمیان بود و مهر پرور بود

به لرزه بود از او پشت هفت ‌پشت ستم

یل تو یک‌ تنه یک تن نبود، لشگر بود

به جای دست روی چشم خویش تیر گذاشت

ببین که تا به چه حدی مطیع رهبر بود

اگر فتاد روی خاک می‌شود پرپر

ولی گل تو روی شاخه بود و پرپر بود

انسانی

*****

این که این جا آرمیده روح کیست؟

چشم گریان ودل مجروح کیست

از کدامین چشمه ای جوشیده است

وز کدامین بوستان روئیده است

این که قبرش منتهای غربت است

مادر نام آوران نهضت است

سروها محصول سروستان اوست

عشق تدریس دبیرستان اوست

با کدامین واژه ها گویم سخن

ناتوان از وصف او افکار من

ملک عزت را غیرت پاسدار

آبرو و عشق را آیینه دار

هم حمیده هم رشیده هم نجیب

در دو عالم بخت شد او را نصیب

ازدواجش با علی یک راز بود

در مقام معرفت ممتاز بود

تهنیت گویان عقدش طایفه

سفره اش رنگی ز عشق و عاطفه

گاه عقدش اشکریز فاطمه

شد عروس غم کنیز فاطمه

عقد خود زین شرط امضا کرده بود

خویشتن را وقف زهرا کرده بود

باولای حق قرین عشق بود

او امین سرزمین عشق بود

کیست او یار امیرالمومنین

مادر شیران نر، ام البنین

دامنش گلخانه گلهای یاس

مادر عباس خود حیدر شناس

چون قدم بنهاد در دارالولا

آن عروس شرمگین و با حیا

روی خاک افتاد و از دل ناله کرد

ناله بر زهرای هجده ساله کرد

گفت این جا قتلگاه محسن است

خاطر آسوده غیر ممکن است

خانه ای که فاقد آرامش است

هر طرف آثار دود و آتش است

فاطمه ضربه در این جا دیده است

فاطمه این جا بخون غلطیده است

حمله قنفذ در اینجا پا گرفت

انتقام بدر از زهرا گرفت

باید اینجا اشک خون جاری کنم

زینب و کلثوم را یاری کنم

کیست او دارنده نفس نفیس

دختران نوحه گر را هم جلیس

فضل او بر بوفضلها پرورده است

او مبارک نسلها پرورده است

شیر او پرورده نسل مکتبی

نسلهای فاطمی و زینبی

شور عاشوراییان سودای اوست

چون حسین بن علی مولای اوست

چار فرزندی که او پرورده است

هر یکی بر یک قشون سرکرده است

چار پورش در مصاف عشق بود

هر یکی سیمرغ قاف عشق بود

شیر او اهل ادب پرورده است

همچو شجعان عرب پرورده است

شیر او صاحب علم پرورده است

یا که سقای حرم پرورده است

شیر او یعنی رموز بندگی

شیر او یعنی جهاد و زندگی

شیر او پرورده شیران دلیر

هر یکی در ملک حریت امیر

هر یکی جنگنده ای بی واهمه است

تحت فرمان حسین فاطمه است

شیر او احساس را پرورده است

حضرت عباس را پرورده است

شیر او کاری چنان حساس کرد

کربلا را کربلا عباس کرد

قصه ام البنین شرح غم است

در غم او دیده گردون نم است

«سید خوش زاد» این لطف خداست

بر در ام البنین حاجت رواست

سید حسن خوشزاد

*****

عروسِ خانه ی حیدر شد دوباره فاطمه ای دیگر

بزرگوار و مؤدّب بود شجاع زاده زنِ حیدر

به خانه آمد و آهسته نشست بینِ در و دیوار

ز چشم، خونِ روان می ریخت به یادِ زخمِ دلِ مادر

اگر چه فاطمه ام؛ امّا کنیزِ مادرتان هستم

زهی مقام! که خواهم شد کنیزِ دخترِ پیغمبر

حسین جان! به فدایت باد یکی یکیِّ پسرهایم

اگر چه جانِ کمی دارند، ببخش! -این سر و این خنجر!-

تمامِ شهر، به قربانت! دو دست و چشم که چیزی نیست!

خدا کند که اباالفضلم، فدائیِ تو شود آخر

بسوزم از غمِ تو ای کاش بقیع، پخش شود خاکم

ببویم آن گلِ مخفی را منم صدا بزنم: “مادر

عارفه دهقانی

*****

دوبـاره بـوی بقیــــع و مـدینــه می آیــــد

دوباره زمزمه غم ز ســــــــینه می آیـد

دوبـاره مـرغ دلـم ســــــر به زیـر پر بـرده

که سوز ناله به سودای چشم تر برده

نشـسته گوشــه اندوه و ناله ســـر داده

ز ســـــــوز ناله ام البنین خبـــــر داده:

« منـم که سـایه نشین و جـود مـولایم

کنیز خانه غم ، خـــــــاک پای زهرایم

منم که خانه به دوش غم علی هستم

منم که همقدم محنت ولی هســتم

منم که شـاهد زخـم شکسـته ابـرویـم

انیس گریه به یاس شکستـه پهلویم

منم که در همه جا در تب حسـن بودم

منم که شاهد خون لب حسـن بودم

منم که جلوه حق را به عین می دیدم

خـدای را به جمال حسیـن می دیدم

منم که بوده دلم صبـح و شـام با زینب

منم میان همـه ، هم کـلام بـا زینـب

منم که سوگ گلستـان و باغبـان دارم

به سینـه زخــم غــم کربلائیـان دارم

منم که ظـهر عطـش را نمی برم از یـاد

چهار لاله بی سر ز من به خاک افتاد

«منم که مادر عشق و امید و احساسم

فــدای یک سـر موی حســین عباسـم

*****

من خاک بوس آستان مرتضایم
وقف شما از ابتدا تا انتهایم
هم نامتان هستم ولی در شأنتان نه !
باور کن این را از تکان شانه هایم
یاسم ولی در زیر پایت پا گرفتم
سبزم از آن وقتی که باریدی برایم
ممنونتانم این من چادر نشین را
در خانه پروانه ها دادید جایم
حرف از شما که می شود یا ابریَم من
یا خیس شبنم می شود سر تا به پایم
در زیر پایت یا کنارت یا نشاید !
باور مکن بانو نمی دانم کُجایم ؟
رنگ ولعابم دادی و در یک شب تار
بر آن سپید گیسویت کردی حنایم
بانوی من ! بانوی این خانه شمائید
من نیز سرگرم کنیزی شمایم
وقتی که خدمت می کنم به کودکانت
حس می کنم بی واسطه پیش خدایم
احساسی ام اما نه تا اندازه تو
دنباله ی آه شما در کربلا یم
پیش شمائی که خودِ صاحب عزائید
غمی دیده ام ! اما کجا صاحب عزایم
شد اشک آب و غذایم آه یعنی
آب و غذای نذری این سفره هایم
من داغدار شاخه های یاس هستم
ام البنینم ، مادر عبّاس هستم

سعید توفیقی

*****

ای به سپهر عاطفه بی قرین

ستاره ی مدینه ، ام البنین

قدرتو در جهان نبوده معلوم

قبر تو در جوار چار معصوم

فاطمه دوم مرتضایی

مادر دیگری به مجتبایی

تو کیستی که با غم و زمزمه

پای نهی به خانه فاطمه

تو کیستی که با همه عزیزی

گفته ای آمدم کنم کنیزی

تو دیده ای که خانه ای سوخته

دخترکی چشم به در دوخته

محض دل تازه گلان حزین

نام تو فاطمه ! شد امّ البنین

تا که نگویند حسینش چه شد

مدینه بین الحرمینش چه شد

رهی که از قبر تو تا فاطمه ست

مدینه ، بین الحرمین همه ست

دامن عطر تو گل یاس داشت

جعفر و عبدالله و عباس داشت

تو آسمان و قمرش ابا الفضل

تو مهر مادر ، پسرش ابا الفضل

تو دیده بودی که علی بی عدد

بوسه به دستان ابا الفضل زد

آه نبودی تو که در علقمه

تیر و کمان بود به دست همه

نمک به زخم جگرت می زدند

تیر به چشم پسرت می زدند

ساقی از دست شد و مست شد

ماه بنی هاشم بی دست شد

هر چه بگویند تو هم مادری

سخت ، غم از سینه خود می بری

فاطمه آمد که تشکر کند

در عوضت دل زغمش پر کند

غصه نیامدست در بند تو

در سفر چهار فرزند تو

آه چرا کرده صدایت بشیر ؟

از کجا خبر داشت برایت بشیر ؟

داغ جوانان تو در گفته کرد؟

غم حسین خاطرت آشفته کرد ؟

آه نگویم که حسینت چه شد

فاطمه جان نور دوعینت چه شد

جواد محمدزمانی

*****

من خادمه در خانه شاه ولایم

جارو کش صحن و سرای مرتضایم

من امدم اینجا نه از بهر عزیزی

من آمدم در خانه حیدر کنیزی

خدمتگزار کودکان مه جبینم

من مادر عباسم و ام البنینم

در چشم خود بحری ز خون اشک دارم

من خاطری بد از فرات و مشک دارم

غم نیست گر عباس را در خون کشیدند

یا اینکه با شمشیر دستش را بریدند

چشمش اگر زخمی است این تاوان عشق است

در جنت فردوس او مهمان عشق است

گر جسم او در علقمه شد پاره پاره

شادم که زهرا کرده ماهم را نظاره

تنها غمم اینست او آبی نیاوُرد

با رفتنش امید را از خیمه ها برد

تا هست این دنیا و من زنده هستم

از مادر اصغر بسی شرمنده هستم

*****

مخوان جانا دگر ام البنینم

که من با محنت دنیا قرینم

مرا ام البنین گفتند، چون من

پسرها داشتم ز آن شاه دینم

جوانان هر یکى چون ماه تابان

بدندى از یسار و از یمینم

ولى امروز بى بال و پر ستم

نه فرزندان ، نه سلطان مبینم

مرا ام البنین هر کس که خوائد

کنم یاد از بنین نازنینم

به خاطر آورم آن مه جبیان

زنم سیلى به رخسار و جبینم

به نام عبدالله و عثمان و جعفر

دگر عباس آن در ثمینم

*****

من گرد راه حضرت زهرا نمی شوم

هرگز به جای ام ابیها نمی شوم

او دختر پیمبر و همتای حیدر است

من جز کنیز دختر زهرا نمی شوم

هر خدمتی کنم به یتیمان فاطمه

مادر برای زینب کبری نمی شوم

چون بوسه می زنم به قدم های زینبین

بی اذن زینب از قدمش پا نمی شوم

او روح امتحان شده ی قبل خلقت است

بی امتحان عشق که حورا نمی شوم

ضربه نخورده ام که کنم سینه را سپر

دیوار و در ندیده مهیّا نمی شوم

دین را ز پشت در نفس تازه می دمید

صاحب نفس نگشته مسیحا نمی شوم

بی پهلوی شکسته نگردم امین وحی

سیلی نخورده سرور زن ها نمی شوم

آقا بیا و نام مرا فاطمه مخوان

با اسم گل شبیه مسمّا نمی شوم

وقتی حسن به صوت حزین ناله می کند

بنشینم از فغان و ز جا پا نمی شوم

دیگر توان زمزمه از دست می دهم

وقتی حریف هق هق مولا نمی شوم

اشک حسین اوج گرفتاری من است

مرهم برای این همه غم ها نمی شوم

عباس من غلام عزیزان فاطمه ست

بی دست او که حامی طاها نمی شوم

این دست ها به درد علم می خورد حسین

هر چند یار بازوی زهرا نمی شوم

این با ادب ترین پسرم نذر کوثر است

من بی شهید علقمه معنا نمی شوم

تا کربلا فدا ندهم جان نمی دهم

بی چشم تیر خورده من احیا نمی شوم

از بس حدیث عشق تو لبریز شد حسین

من بیش از این حریف پسرها نمی شوم

دیگر مرا خطاب به ام البنین نکن

بعد از حسین مادر سقا نمی شوم

مثل رباب کنج بقیع خیمه می زنم

سایه نشین گنبد خضرا نمی شوم

من با فرات قهرم و شاکی ز علقمه

دیگر انیس ساحل دریا نمی شوم

باور نمی کنم که حسینم شهید شد

بعد از حسین ساکن دنیا نمی شوم

محمود ژولیده

*****

قدم اگر خمید، فدای سر حسین

جانم به لب رسید، فدای سر حسین

ام البنین سابق این شهر عاقبت

شد مادر شهید، فدای سر حسین

یک چند وقتی است در این شهر هیچ کس

لبخند من ندید، فدای سر حسین

هر جملۀ بشیر مرا پیر کرده است

مویم شده سفید، فدای سر حسین

گلچین چهار تا گل گلخانۀ مرا

چه وحشیانه چید، فدای سر حسین

هر شب به یاد عمر کم ناز دانه ها

اشکم به رخ چکید، فدای سر حسین

هر شب به یاد تشنگی کودک رباب

خواب از سرم پرید، فدای سر حسین

عباس پاسبان حرم شد به جای من

دستش اگر برید، فدای سر حسین

گویند جا شده به مزار محقری

آن قامت رشید، فدای سر حسین

محمدحسین رحیمیان

*****

صفحه اصلی

گالری

چهارده معصوم (ع)

دیگر مناسبت ها

احادیث

اخبار هیئت

آموزش

متفرقه

دانلود

تماس با ما

عضویت / ورود