اشعار در مدح و مصیبت حضرت ام البنین(س)

بانو سلام می کنم اینجا خوش آمدی

از خاک سمت عالم بالا خوش آمدی

ای تشنۀ بهشت به دریا خوش آمدی

من زینبم به خانۀ مولا خوش آمدی

پیداست در نگات که با نیت آمدی

اینجا به نیت کمک و خدمت آمدی

باغ بهشت باغچه ای در سرای ماست

جای گلیم عرش خدا زیر پای ماست

رزق تمام شهر فقط از دعای ماست

خلق تمام عالم و آدم برای ماست

این خانۀ بهشتی زهرا و حیدر است

اینجا محل وحی شدن بر پیمبر است

این خانه را به غیر صفا پر نمی کند

دل را به غیر عشق خدا پر نمی کند

سجاده را به غیر دعا پر نمی کند

هر کس که جای فاطمه را پر نمی کند

از بعد مادرم پدر خاک، بوتراب

کرده تو را به همسری خویش انتخاب

گفته پدر که روی به سوی خدا کنیم

ما مثل مادر، اهل زمین را دعا کنیم

با اسم فاطمه همه رفع بلا کنیم

زین پس تو را به واژۀ مادر صدا کنیم

تو آمدی که فاطمه را یاوری کنی

در حق ما شکسته دلان مادری کنی

قطعاً شنیده ای که پَر مادرم شکست

شاخه به شاخه برگ و بر مادرم شکست

در کنده شد ز جا و سر مادرم شکست

از ظلم و کینه ها کمر مادرم شکست

از آن به بعد بود پرش درد می گرفت

می خواست پا شود کمرش درد می گرفت

اما نترس شعله به این در نمی زنند

دیگر به خانه سرزده ها سر نمی زنند

سیلی به روی فاطمه دیگر نمی زنند

هرگز تو را مقابل حیدر نمی زنند

اینجا که آمدی به همه نور عین باش

فکر مرا نکن تو به فکر حسین باش

اینجا هنوز هم پرِ عطر کوثر است

چشم حسن برادر من خیره بر در است

اشک حسین روز و شب از داغ مادر است

این حرف آخری ز بقیه مهم تر است

پیش حسین دست به پهلوی خود مگیر

یا که به حق فاطمه بازوی خود مگیر

در آن شبی که بار سفر بست مادرم

من را صدا زد و نفسی گفت: دخترم

جان تو و حسین،گل سرخ بی سرم

من مانده بودم و غم و درد برادرم

از آن به بعد مادر این سر جدا شدم

کم کم فراهم سفر کربلا شدم

حرف از کسی شد آنکه به ما یار می شود

در این مسیر مونس و غمخوار می شود

در کربلا هر آینه کرار می شود

می آید و به لشگر علمدار می شود

تو آمدی که ماه شب تار ما شوی

مادر برای میر و علمدار ما شوی

حتما به او بگو غم این نور عین را

از داغ مادرم همه دم شور و شین را

غم های مانده بر جگر عالمین را

اسرار عشق و واژه ذخر الحسین را

حتماَ به او بگو که امید برادر است

مشکی به او بده و بگو آب آور است

حتماَ بگو قضیۀ آن مشک پاره را

حتماَ بگو قضیۀ آن شیر خواره را

افتادن بدون پر آن سواره را

سیلی زدن به صورت ماه و ستاره را

حتماَ بگو که علقمه چشم انتظار اوست

حتماَ بگو که مادرم آنجا کنار اوست

مهدی نظری

*****

عباس من! بشور و بشوران فرات را

آتش بزن به دست خودت ممکنات را

در کربلا به یاد علی خیبر آفرین

با رمز مرتضی بتکان کائنات را

تیغ آن چنان به دست و عَلَم آن چنان به دوش

در قاضریّه زمزمه کن عادیات را

عبّاس من! مباد امان نامه آورند

با خشم حیدری بدر آن مُهملات را

روز دهم دریغ مدار از برادرت

آن ضربه های خیبریِ دست هات را

در سوگ چشم و مشکِ تو و دست تو خدا

پُر می کند ز اشکِ ملائک دوات را

در وصف جان نثاری و شرح برادریت

از عرش آورند برایت لغات را

از عرش آورند طبق های سبز و سرخ

آنک مخدّرات، جمیع صفات را

خوانند ابوالفضائل و باب الحوائج ات

خواهند عاشقان ز جناب ات برات را

زهرا ! ببخش چون پسر دیگری نبود

تا بیشتر دهم به مقامت زکات را

علی کفشگر

*****

ای به سپهر عاطفه بی قرین

ستاره ی مدینه، ام البنین

قدر تو در جهان نبوده معلوم

قبر تو در جوار چار معصوم

فاطمه دوم مرتضایی

مادر دیگری به مجتبایی

تو کیستی که با غم و زمزمه

پای نهی به خانه فاطمه

تو کیستی که با همه عزیزی

گفته ای آمدم کنم کنیزی

تو دیده ای که خانه ای سوخته

دخترکی چشم به در دوخته

محض دل تازه گلان حزین

نام تو فاطمه! شد امّ البنین

تا که نگویند حسینش چه شد

مدینه بین الحرمینش چه شد

رهی که از قبر تو تا فاطمه ست

مدینه، بین الحرمین همه ست

دامن عطر تو گل یاس داشت

جعفر و عبدالله و عباس داشت

تو آسمان و قمرش اباالفضل

تو مهر مادر، پسرش اباالفضل

تو دیده بودی که علی بی عدد

بوسه به دستان اباالفضل زد

آه نبودی تو که در علقمه

تیر و کمان بود به دست همه!

نمک به زخم جگرت می زدند

تیر به چشم پسرت می زدند

ساقی از دست شد و مست شد

ماه بنی هاشم بی دست شد

هر چه بگویند تو هم مادری

سخت، غم از سینه خود می بری

فاطمه آمد که تشکر کند

در عوضت دل ز غمش پر کند

غصه نیامدست در بند تو

در سفر چهار فرزند تو

آه چرا کرده صدایت بشیر؟

کجا خبر داشت برایت بشیر؟

داغ جوانان تو در گفته کرد؟

غم حسین خاطرت آشفته کرد؟

آه نگویم که حسینت چه شد

فاطمه جان نور دو عینت چه شد

جواد محمد زمانی

*****

دگر این کاروان یاسی ندارد

که با خود شور و احساسی ندارد

بیا ام البنین برگشته زینب

ولی افسوس عباسی ندارد

***

مزن آتش به جان ای نور عینم

مخوان از ماهِ مَـقطُوع الیدَینم

چه شد در کربلا هستیِ زهرا؟

حسینم وا حسینم وا حسینم

***

سرشته از غم زهرا گِلش بود

نگاه تار زینب قاتلش بود

نیفتاد از لبش نام حسینش

اگر چه داغ سقا بر دلش بود ...

***

... ولی زینب چه با احساس می خواند

از آن بُهبوهه ی حساس می خواند

کنار قبر زهرا نیمه ی شب

چقدر از غیرت عباس می خواند

یوسف رحیمی

*****

من گرد راه حضرت زهرا نمی شوم

هرگز به جای ام ابیها نمی شوم

او دختر پیمبر و همتای حیدر است

من جز کنیز دختر زهرا نمی شوم

هر خدمتی کنم به یتیمان فاطمه

مادر برای زینب کبری نمی شوم

چون بوسه می زنم به قدم های زینبین

بی اذن زینب از قدمش پا نمی شوم

او روح امتحان شده ی قبل خلقت است

بی امتحان عشق که حورا نمی شوم

ضربه نخورده ام که کنم سینه را سپر

دیوار و در ندیده مهیّا نمی شوم

دین را ز پشت در نفس تازه می دمید

صاحب نفس نگشته مسیحا نمی شوم

بی پهلوی شکسته نگردم امین وحی

سیلی نخورده سرور زن ها نمی شوم

آقا بیا و نام مرا فاطمه مخوان

با اسم گل شبیه مسمّا نمی شوم

وقتی حسن به صوت حزین ناله می کند

بنشینم از فغان و ز جا پا نمی شوم

دیگر توان زمزمه از دست می دهم

وقتی حریف هق هق مولا نمی شوم

اشک حسین اوج گرفتاری من است

مرهم برای این همه غم ها نمی شوم

عباس من غلام عزیزان فاطمه ست

بی دست او که حامی طاها نمی شوم

این دست ها به درد علم می خورد حسین

هر چند یار بازوی زهرا نمی شوم

این با ادب ترین پسرم نذر کوثر است

من بی شهید علقمه معنا نمی شوم

تا کربلا فدا ندهم جان نمی دهم

بی چشم تیر خورده من احیا نمی شوم

از بس حدیث عشق تو لبریز شد حسین

من بیش از این حریف پسرها نمی شوم

دیگر مرا خطاب به ام البنین نکن

بعد از حسین مادر سقا نمی شوم

مثل رباب کنج بقیع خیمه می زنم

سایه نشین گنبد خضرا نمی شوم

من با فرات قهرم و شاکی ز علقمه

دیگر انیس ساحل دریا نمی شوم

باور نمی کنم که حسینم شهید شد

بعد از حسین ساکن دنیا نمی شوم

محمود ژولیده

*****

غصه ها بر روی پیشانیش چین انداخته

گریه ها از پای، او را این چنین انداخته

مادری کرده برای بچه های فاطمه

خویش را پای امیرالمومنین انداخته

چار فرزند او فدای پنج تن آورده است

سفرۀ نذری ست که ام البنین انداخته

مادر قدیسه ی لب تشنه های کربلا

گریه اش لرزه تن روح الامین انداخته

مادر باب الحوائج دارد از دریا گله

چون که دریا روی او را بر زمین انداخته

عاقبت چشم حسودی لاله اش را زخم زد

لالهْ عباسی او را لالهْ چین انداخته

باورش هرگز نخواهد شد عمود بی حیا

پهلوان شهر را از روی زین انداخته

او شنیده زینبش افتاده روی خاک ها

یک نظر بر ساقی نیزه نشین انداخته

شرمسارش بوده ساقی، چون که دیده خواهرش

پوشیه بر صورتش با آستین انداخته

محسن حنیفی

*****

من در بقیع ناله زدم یا گریستم

باران شدم برای شما تا گریستم

مادر صِدام کردی و شرمنده ات شدم

بودم کنیز و پای تو آقا گریستم

زخمت زیاد بود و تو مادر نداشتی

من هم به جای حضرت زهرا گریستم

دیگر لبم به آب خنک بعدِ تو نخورد

تشنه به یاد خشکیِ لب ها گریستم

عباس و بچه های علی نذرِ موی تو

کردم فدای تو همه دنیا گریستم

دستش اگر جدا شده غصّه نخورده ام

از این که تو شدی تک و تنها گریستم

باور نمی کنم به سر او عمود خورد

بر روی نعشِ او شده دعوا؛ گریستم

رأسش به دست حرمله افتاد و کوفه رفت

با بستن سرش سر نی ها گریستم

از شرم معجر، او سر نی بی قرار بود

با گریه های غیرت سقا گریستم

در بیت حزن مادرتان صبح تا غروب

باران شدم برای تو آقا گریستم

محمدحنیفی

*****

قدم اگر خمید، فدای سر حسین

جانم به لب رسید، فدای سر حسین

ام البنین سابق این شهر عاقبت

شد مادر شهید، فدای سر حسین

یک چند وقتی است در این شهر هیچ کس

لبخند من ندید، فدای سر حسین

هر جملۀ بشیر مرا پیر کرده است

مویم شده سفید، فدای سر حسین

گلچین چهار تا گل گلخانۀ مرا

چه وحشیانه چید، فدای سر حسین

هر شب به یاد عمر کم ناز دانه ها

اشکم به رخ چکید، فدای سر حسین

هر شب به یاد تشنگی کودک رباب

خواب از سرم پرید، فدای سر حسین

عباس پاسبان حرم شد به جای من

دستش اگر برید، فدای سر حسین

گویند جا شده به مزار محقری

آن قامت رشید، فدای سر حسین

محمدحسین رحیمیان

*****

من خاک بوس آستان مرتضایم

وقف شما از ابتدا تا انتهایم

هم نامتان هستم ولی در شأنتان نه!

باور کن این را از تکان شانه هایم

یاسم ولی در زیر پایت پا گرفتم

سبزم از آن وقتی که باریدی برایم

ممنونتانم این من چادر نشین را

در خانه پروانه ها دادید جایم

حرف از شما که می شود یا ابریَم من

یا خیس شبنم می شود سر تا به پایم

در زیر پایت یا کنارت یا نشاید!

باور مکن بانو نمی دانم کُجایم؟

رنگ و لعابم دادی و در یک شب تار

بر آن سپید گیسویت کردی حنایم

بانوی من! بانوی این خانه شمائید

من نیز سرگرم کنیزی شمایم

وقتی که خدمت می کنم به کودکانت

حس می کنم بی واسطه پیش خدایم

احساسی ام اما نه تا اندازه تو

دنباله ی آه شما در کربلا یم

پیش شمائی که خودِ صاحب عزائید

غم دیده ام! اما کجا صاحب عزایم

شد اشک آب و غذایم آه یعنی

آب و غذای نذری این سفره هایم

من داغدار شاخه های یاس هستم

ام البنینم، مادر عبّاس هستم

سعید توفیقی

*****

صفحه اصلی

گالری

چهارده معصوم (ع)

دیگر مناسبت ها

احادیث

اخبار هیئت

آموزش

متفرقه

دانلود

تماس با ما

عضویت / ورود