اشعار ورود حضرت معصومه(س) به قم

بیست سوم ربیع الاول: ورودحضرت معصومه(س)به قم

آئینه توحید به قم می آید

یا خواهر خورشید به قم می آید

نذر نفحات فاطمی اش صلوات

با آمدنش عید به قم می آید

*

هم زمزمه‌ی سبز بهاران با تو

هم روح بلند چشمه ساران با تو

از راه رسیدی و کویری تشنه

جنت شده، ای حضرت باران با تو

*

تا خاک مرا سرشت، یا معصومه

روی دل من نوشت: یا معصومه

یک پنجره پرواز مرا خواهد برد

از صحن تو تا بهشت، یا معصومه

یوسف رحیمی

*****

 السّلام ای اسوه ي بانوي ايراني سلام
ای شکوه ناب اِجلال مسلمانی سلام
در بیان وصفتان لوح و قلم شرمنده شد
بـرتـرین گلواژه ی آیات رحمانی سلام
کوچه باغ خلوت ذهن من از لطف شما
می شود با یک غزل غرق گُل افشانی سلام
چشمه ی فیض شما در کشور دل جاری است
زمـزمـی،یـا کـوثـر آیات قرآنی ؟سلام
ای شکوه وصفتان در لوح محفوظ خدا
زینت ارض و سما ، بانوی عرفانی سلام
تو کدامین آیه ی عشقی که من معنا کنم؟
عقل در دریای وصفت غرق حیرانی سلام
الگوی عفت تویی ای خواهر شمس الشموس
دختر موسی ابن جعفر نور یزدانی سلام
آمـدی ای عـالِـم اسـرار قـرآن فـاطـمـه
مــرحـبـا ای پـرتـو انوار روحانی سلام
من چه گویم در ثنایت تا ثناخوانت خداست؟
هر چه گفتم هر چه گویم برتر از آنی سلام

اصغر چرمی

*****

ای واجب السلام، سلام عرض میکنم

وی فاطمی مقام، سلام عرض میکنم

الهام بخش سیره عرفانی ام، سلام

محکم ترین دلیل مسلمانی ام، سلام

باران عشقی و به کویر قم آمدی

ایران به انعکاس غدیر خم آمدی

الطاف هر نگاه مسیحت نگفتنی است

آرامش کنار ضریحت نگفتنی است

بالا سر ضریح ترا عرش دانمش

محراب حضرت ولی عصر خوانمش

عرش خدا شمایل ایوان آینه

فردوس ما مقابل ایوان آینه

هر چه مریض در حرمت دست بر دعاست

در آسمان مرقد تو بارش شفاست

گفتند اهل معرفتت را عذاب نیست!

ارواح در جوار شما را حساب نیست...

پس مستی ولایت اگر هست... خم یکی است

با وادی السلام نجف خاک قم یکی است

این سرزمین مقدس اگر هست از شماست

جولانگاه سلطنت حضرت رضاست

....

همسایه... هم محله ای ام... می شناسی ام!

از کودکیم بین حرم می شناسی ام

گرم ستایش کرمت هر محرمم

من پابرهنه حرمت هر محرمم!

مهدی عبدالکریمی

*****

...و به همراه همان ابر که باران آورد

مهربانی خدا در زد و مهمان آورد

باد یک نامۀ بی واژه به کنعان آورد

بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد

به سر شعر هوای غزلی زیبا زد

دختر حضرت موسی به دل دریا زد

چادرش دست نوازش به سر دشت کشید

دشت هم از نفس چادر او گل می چید

چه بگویم که بیابان به بیابان چه کشید

من به وصف سفرش هیچ به ذهنم نرسید

باور این سفر از درک من و ما دور است

شاعرانه غزلی راهی "بیت النور" است

آمد اینگونه ولی هر چه که آمد نرسید

عشق همواره به مقصود به مقصد نرسید

که اویس قرنی هم به محمد نرسید

عاقبت حضرت معصومه به مشهد نرسید

ماند تا آینۀ مادر دنیا باشد

حرم او حرم حضرت زهرا باشد

صبح شب می شد و شب نیز سحر هفده روز

چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز

بین سجاده، ولی چشم به در هفده روز

چشم در راه برادر شد اگر هفده روز

روز و شب  پلک ترش روضه مرتب می خواند

شک ندارم که فقط روضۀ زینب می خواند

سید حمید رضا برقعی

*****

 

مست است این کویر ز بوی صنوبری

بوی صنوبری که به پا کرده محشری

یک سو زمینِ تَف زده از هُرم آفتاب

دارد نسیم می وزد از سوی دیگری

آن جا ز راه دور می آید کریمه ای

آرام روی شانه ی صد حوری و پری

با برگ لاله ساخته پروانه محملی

با شاخه های سرو بنا کرده منبری

بر مقدمش سلام کن ... ای سرزمین قم!

تو پای بوس دختر موسی بن جعفری

دیروز شوره زار و کویری بدون آب

امروز از بهشت خدا با صفاتری

دوشیزه ای که هر چه زمین گشت گرد خویش

پیدا نکرد لایق او کفو و همسری

فرزانه بانویی که به روز ازل خدا

با دست خویش داده به او تاج سروری

منزل به منزل آمده حالا به صد امید

دنبال رد پای غریبِ برادری

ای قاصد صبا! تو مگر چاره ای کنی

تا آرزو به دل نشود روز آخری

از بهر شادی دل هجران کشیده ای

پیغامی از دیار خراسان بیاوری

بانو! تویی که با همه ی غصه های خود

سهمی ز داغ عمه ی سادات می بری

هر بار در حضور تو احساس می کنم

وا می شود به سمت من از آسمان دری

این دل که آهوانه چنین صید می شود

دیگر نیاز نیست به صیاد دیگری!

از خلق دل بریده ام... اما شنیده ام

این سر به زیرِ بی سر و پا را تو می خری...

هادی ملک پور

*****

مثل دلتنگی یک رود که تنها می رفت

او فقط داشت به پابوسی دریا می رفت

داشت خورشید هم از طوس نگاهش می کرد

زائر آینه با شوق تماشا می رفت

صبح روزی که قدم بر سر این خاک گذاشت

آفتاب از قدمش بود که بالا می رفت

توی این دشت فقط یک گل مجنون روئید

آن هم آن بود که در حسرت لیلا می رفت

" اشهد انّ رضا " را سر هر ماذنه برد

این چنین عشق به هر گوشه دنیا می رفت

وقتی از زمزمه آمدنش می گفتند:

به خداوند خراسان دل مولا می رفت

چهارده مرتبه تکرار شد و فاطمه شد

و از آن پس همه گفتند: که زهرا می رفت..

***

آن قدر رفت که در ثانیه ها هم گم شد

بعد آن سوی زمان پنجره ای در قم شد

و همین زائره سبز زیارتگاهش

در پرواز به سمت حرم هشتم شد

گوشه چادر او روی سر قم افتاد

کآفتاب آمد و تاریکی شیطان گم شد

خاک قم عطر گل یاس گرفت و آن گاه

قم مدینه شد و او فاطمه دوم شد

یازده  کعبه به همسایگی اش آمده اند

یازده مرتبه این جا حرم مردم شد

جمع بودند در این جا همگی تا این که

جمکران آمد و همسایه این خانم شد

**

لطف همسایگی اش بود؛ که احسان می ریخت

بر سر سفره او این همه مهمان می ریخت

بر لب حوض برای همه ماهی ها

مثل یک حوریه با دست خودش نان می ریخت

مثل ابری که پر از مرحمت زهرا بود

بر دل تشنه این باغچه باران می ریخت

از دل مشرقی ای او چه بگوئیم که تا-

پلک می زد همه جا صبح خراسان می ریخت

یا بگویییم که با یک نگه زهرایش

دور تا دور علی این همه سلمان می ریخت

یا سحرگاه که آیات خدا را می خواند

در صفوف حرمش سوره انسان می ریخت

**

دختری را که پدر هم به فدایش بشود

آمده بود فدایی رضایش بشود

آمده بود کمی بار بلا بردارد

زینب قافله ی کرب و بلایش بشود

آمده بود که زینب سر مقتل برسد

آمده بود که این بار فدایش بشود

رحمان نوازنی

*****

 

صفحه اصلی

گالری

چهارده معصوم (ع)

دیگر مناسبت ها

احادیث

اخبار هیئت

آموزش

متفرقه

دانلود

تماس با ما

عضویت / ورود