مدایح حضرت علی اکبر(ع)استادسازگار

مـن کیستم ولـی خداونــد اکبرم
سرتا قدم محمّد و زهرا و حیدرم
قـرآن روی سینه فـرزند فاطمه
فرزند نور و واقعه و قدر و کوثرم
در وصف خلق و منطق و خلقم نظر کنید
زیباتـرین شبیه بـه شخص پیمبرم
زهرا جمال ختم رسل دیده در رخم
لیلا کشیـده شانـه بـه زلف معطرم
جان جهانیان که حسین است بارها
مانند جان خویش گرفته است در برم
همسنگـر شهیـد علمـدار کــربلا
تا روز حشر قلب حسین است سنگرم
مـن پیـر مکتبِ «اولسنا علی الحق‌»ام
مــن شیـر کربــلا اسداللهِ دیگرم
پا تا به سر چو جانم و جان مجسمم
سر تا به پا چو روحم و روح مصورم
دانــایی امــام حسـن در تکلمـم
زیبایی امــام حسین است منظـرم
مأنوس با شهادت‌وشمشیروزخم‌وخون
ممسـوس در حقیقتِ خـلاقِ داورم
تسبیـح دانـه دانـة سجـادة حسین
قـرآن پاره پارة زهــرای اطهـرم
خیمه صفـا و مروه بـوَد قتلگاه من
صحرای کربلا عرفات است و مشعرم
مـن پـاره‌ای ز پیکـر پیغمبـرم ولی
گردید پاره پاره ز شمشیـر، پیکـرم
وقتی که قطعه قطعه ز شمشیر می‌شدم
دیـدم ستــاده حضرت زهرا برابرم
اشک روان و بهجة قلب حسین بود
خونی‌که شد به‌صورت من جاری‌ازسرم
با آنکـه در شهادت من قامتش خمید
در نــزد فاطمه است سرافراز مادرم
این غم مرا کُشد که ببینم به نوک نی
سیلی زننـد بـر گلِ رخسارِ خواهرم
ای کاش می‌نشست به قلب شکسته‌ام
تیــری کـه هست سهم گلـوی برادرم
مـن آن شکوفـه‌ام کـه نگه کرد باغبان
چیدنـد بـا شکنجه و کردنـد پـرپـرم
در زیر تیغ بسملِ بشکسته بـال و پـر
در بحر عشق، ماهیِ در خون شناورم
«میثم» اگر به فصل جوانی شدم شهید
هـر پیـر را معلـم و استـاد و رهبـرم

سازگار

*****

خداوند خرد بخشندۀ جان

به روز یازده از ماه شعبان

حسین ابن علی را داد ماهی

چه ماهی بهتر از مهر درخشان

عیان از طلعتش یک آسمان نور

نهان در سینه اش یک بحر ایمان

گل رویش تمام باغ جنّت

خط و خالش همه سی جزء قرآن

جلال چارده معصوم در قد

جمال پنج تن در رخ نمایان

عروس فاطمه لیلا مبارک

که داری یک بهشت گل به دامان

خدایت داد فرزندی که الحقّ

خداوندیست در تصویر انسان

رسول کبریا را جان شیرین

امیرالمؤمنین را شیرۀ جان

ذبیح دوّم آل محمّد (ص)

علیّ اوّل شاه شهیدان

نه ماهش می توان گفتن نه مهرش

که باشد بهتر از این برتر از آن

شمیم طرّه اش بر زخم، مرحم

غبار مقدمش بر درد، درمان

ز ما چشم امید و دست خالی

از او بذل عنایت باب احسان

اگر چشمی گشاید عالمی را

کند با یک نگاه خویش سلمان

چو چشمش باز شد بر روی بابا

برای دادن جان بست پیمان

نشاید وصف او گفتن، گرفتم

که گوهر از دهان ریزم چو باران

من و مدح رسول الله ثانی

من و وصف جمال الله سبحان

علیّ ابن حسین ابن علی را

حسین ابن علی باید ثنا خوان

رسول الله پا تا سر زهی قدر

ولیّ الله سر تا پا زهی شان

نبوّت در جمال اوست پیدا

ولایت در وجود اوست پنهان

ز خشم او شراری نار دوزخ

ز مهر او بهاری باغ رضوان

گهی زینب در این آئینه مبهوت

گهی عبّاس از این آیینه حیران

اگر می دید یوسف روی او را

نمی آمد برون از چاه کنعان

حرام است از کنار این گل رو

کسی رو آورد سوی گلستان

شرف، آزادگی، ایثار، تقوی

کنار سفرۀ او چار مهمان

زهی چشم و زهی ابرو که باشد

یکی نرگس یکی شمشیر برّان

دو گیسویش دو حبل محکم دین

دو صورت سورۀ نور است و فرقان

دو بازویش دو دست قدرت حق

دو لب دو پاره از لعل بدخشان

گهی با ناز از بابا برد دل

گه از لبخند بر مادر دهد جان

توانایی به خاک او زمین گیر

خرد در پیش او طفل دبستان

مگر مهرش بگیرد دست «میثم»

و گر نه جای او باشد به نیران

سازگار

*****

سلام احمد سلام داور

سلام زهرا سلام حیدر

سلام یاسین سلام کوثر

سلام عبّاس و عون و جعفر

سلام نسل جوان سراسر

به جان پاک علیِّ اکبر

*

سپهر مجد و جلال احمد

محیط فضل و کمال احمد

تمام حسن و جمال احمد

کتاب خلق و خصال احمد

به جز ائمّه زآل احمد

به قدر، اولی به فضل، برتر

*

بهشت عترت بهار رویش

خصال احمد خصال و خویش

وجود را جان در آرزویش

حسین را دل به تار مویش

به چشم امّ و اب و عمویش

علّی ثانی رسول دیگر

*

ریاض خُلقش کمال ایمان

بیاض حُسنش تمام قرآن

رخش برد دل زماه کنعان

دمش دهد جان به پور عمران

به هر پیامش هزار طوفان

به هر قیامش هزار محشر

*

زهی جلالت زهی کرامت

یم نبوّت دُرِ امامت

چو کبریایش به دل اقامت

به چهره غوغا به قد قیامت

جلال خیزد تمام قامت

به محضر آن خدای منظر

*

جلال طاها کمال یاسین

حسن خصایل حسین آئین

شجاعت از او گرفته آذین

علی اعلا به عرشۀ زین

ولایت او تمامی دین

محبّت او جهاد اکبر

*

بهشت زینب امید لیلا

زاوج و همش مقام بالا

زهر شهیدی به رتبه والا

زنسل احمد شهید اولا

به آل هاشم هماره مولا

به خلق عالم همیشه رهبر

*

به چهره تاج از قمر گرفته

زعمّه خون جگر گرفته

توان و تاب از پدر گرفته

عمو چو جانش به بر گرفته

زسینه بر کف سپر گرفته

به پای او جان به دست او سر

*

سرشک بر رخ، دعاش بر لب

چو مهر، در صبح چو ماه، در شب

روان به میدان سوار مرکب

به خاک او ریخت سپهر کوکب

دو همره او حسین و زینب

دو پیشبازش بتول و حیدر

*

زچنگ دنیا کشیده دامن

نه باکش از جان نه بیمش از تن

سپر به کتف و کفن به گردن

گشوده سینه به تیر دشمن

به کام عطشان به ثقل آهن

شرر شد و زد به خصم کافر

*

چه الحذرها که شد بر افلاک

چه دست و سرها که ریخت بر خاک

به قلب و فرق عدوی سفّاک

زنیزه زد زخم زتیغ زد چاک

درید سینه زخصم ناپاک

فکند آتش به جان لشکر

*

عدو صدا زد محمّد (ص) است این

و یا که حیدر به جنگ صفّین

دریغ کاخر فتاد از زین

به جسم مجروح به روی خونین

که دیده یک گل هزار گلچین

زتیغ و تیرش کنند پرپر؟

*

بدن چو جوشن شد از خدنگش

به سینه گرگان زدند چنگش

زدند هر سو به عزم جنگش

یکی به تیر و یکی به سنگش

به دیده اشکش به دل شرنگش

به خاک پنهان به خون شناور

*

که دیده مه را هزار پاره

تن لطیفش پر از ستاره

نفس زداغش شود شراره

به زخم زخمش رسد دوباره

پدر به گریه کند نظاره

پسر دهد جان به زیر خنجر

*

به قلزم خون گهر که دیده؟

به خاک، قرص قمر که دیده؟

به نخل طوبی، تبر که دیده؟

زقلب قرآن، سپر که دیده؟

به پیش بابا، پسر که دیده؟

که همچو بسمل، به خون زند پر؟

*

فغان از این غم فغان از این غم

زدند زخمش به جای مرهم

ورق ورق شد، کتاب محکم

که صفحه صفحه، جدا شد از هم

دمید خونش زنخل (میثم)

فکند داغش به خلق، آذر

سازگار

*****

یوسفِ یوسفِ زهرا که دو صد یوسف مصر

زندگی یافته از بوی خوش پیرهنش

حسن تصویر نبی جلوه گر از آینه اش

عطر گلزار ولایت دمد از یاسمنش

تیرها در صف پیکار، به تن بال و پرش

تیغ ها شانه به گیسوی شکن در شکنش

تشنه لب بود، زمیدان به حرم تاخت فرس

تا مگر آب دهد حجّت حّی زمنش

لالۀ عارضش از خون جبین تر، اما

بود چون چوبۀ خشکی دو عقیق یمنش

این سؤالیست اگر بود علی تشنۀ آب

بود در چشم فرات آب روان موج زنش

عطش او عطش لعل لب بابا بود

که مگر باز دمد روح ولایت به تنش

شه گرفتش به برو ناله زد از سوز جگر

شرر دل دهان سر زده جای سخنش

گفت بگذار زبانت به دهان بر گیرم

بمکم سیر که آبی رسد از قلب منش

بوسه زد بر لب فرزند و زاشک خجلت

آب می داد به پژمرده گل نسترنش

لب بابا به لب خشک علی بود و علی

اشک از دیده و خون بود روان از دهنش

(میثم) آن لحظه که این نظم جهان سوز سرود

بود در آتش دل حال خوش سوختنش

سازگار

*****

روایت است که روزی به مسجد کوفه

نشسته بود حضور پدر علی اکبر

یکی چو باغ گل و دیگری چو شاخۀ گل

یکی چو شمس فروزنده و یکی چو قمر

پدر نگاه به ماه رخ پسر می کرد

پسر به روی پدر داشتی هماره نظر

درآن میانه علی کرد خواهش انگور

ز سیّدالشّهدا آن امام جنّ و بشر

نبود موسم انگور تا ولیّ خدا

دهد ز مهر و وفا خوشه ای به دست پسر

در آن میانه خلایق نظاره می کردند

چگونه می شود آرام، آن نکو منظر

کنار مسجد کوفه درخت خشکی بود

که از گذشت زمانش نه برگ بود و نه بر

امام دست مبارک بر آن درخت نهاد

که شد ز معجز دستش دوباره سبز شجر

عیان به شاخه او گشت خوشۀ انگور

چه خوشه ای که همه حبّه های آن گوهر

به دست خویش ورا چید و دانه دانه نمود

نهاد در دهن پاک آن فروغ بصر

نخواست تا که عزیز دلش شود غمگین

برای خوشۀ انگور حجّت داور

فتاد بازم دلم یاد روز عاشورا

ز لحظه ای علی آب خواست ز آن سرور

ندانم آنکه به فرزند فاطمه چه گذشت

فتاد چون نگهش بر لبان خشک پسر

دو دیده تا رود و لب خشک و تن همه مجروح

صدای العطشش زد به قلب باب شرر

نبود قطرۀ آبی که تر کند لب او

کشید خجلت و آهش به اسمان زد سر

سرشک بود که از دیدۀ پدر می ریخت

گرفت نور دل خویش را چو جان در بر

دهان گشود و بگفتا زبان بیار علی

زبان نهاد علی در دهان خشک پدر

پدر مکید زبانی که بود چوبۀ خشک

پسر گرفت لبی کز سرشک بودی تر

نگاه زینب کبری به اشک چشم حسین

نگاه حضرت عبّاس بر علی اکبر

چو جان ز خویش علی را جدا نمود امام

تو گویی آنکه زدی مرغ روحش از تن پر

بگفت ای پسرم باز شو سوی میدان

که آب بر تو نگه داشته است پیغمبر

برو که منتظرت ایستاده اند سپاه

که پاره پاره شود جسمت از دم خنجر

برو که خواسته از من خدای حیّ و دود

تو پیش دیدۀ من مثل گل شوی پرپر

هزار حیف از آن مصحف شریف که شد

ورق ورق همه از تیر و نیزه و خنجر

کسی نبود که زخمی بر آن بدن نزند

دلی نبود که سوزد بر او در آن لشگر

هزار زخم به یک تن چگونه شرح دهم

هزار قاتل و یک کشته چون کنم باور

شنیده ام که سر نعش او کشید حسین

صدای یا ولدی هفت مرتبه ز جگر

خموش باش خدا را چه می کنی «میثم»

به قلب شیعه مزن بیشتر از این آذر

سازگار

*****

صفحه اصلی

گالری

چهارده معصوم (ع)

دیگر مناسبت ها

احادیث

اخبار هیئت

آموزش

متفرقه

دانلود

تماس با ما

عضویت / ورود