اشعار شهادت حضرت علی اکبر(ع)

 

تا کفن بر قد و بالای رسایت کردم

سوختم وز دلِ پر درد دعایت کردم 

آخرین توشه ام از عمر تو این بود علی

که غم انگیز نگاهی ز قفایت کردم

تو ز من آب طلب کردی و من می سوزم

که چرا تشنه لب از خویش جدایت کردم

گر کمی آب نبودی که رسانم به لبت 

داشتم اشکی و ایثار به پایت کردم

نگشودی لب خود هر چه تو را بوسیدم

نشنیدم سخنی هر چه صدایت کردم

پدرت را نَبُود بعد تو امّید حیات

جان من بودی و تقدیم خدایت کردم

یا رب این دشت بلا این من و این اکبر من 

هر چه را داشتم ای دوست فدایت کردم

آن خلیلم که ذبیحم نکند فدیه قبول

وین ذبیحی ست که قربان به منایت کردم 

ای (مؤید) چو تو را بندۀ مخلص دیدم

دگر از بندگی غیر رهایت کردم

موید

*****

من آن پدرم کز پسرم دست کشیدم

صبحم ز ستاره سحرم دست کشیدم

شد روز جهان از نظرم تیره تر از شب

آن جا که ز نور بصرم دست کشیدم

در بادیه عشق ز طوفان حوادث

من از شجر و از ثمرم دست کشیدم

با خون جگر این گهر افتاد به دستم

وز موج بلا از گهرم دست کشیدم

از داغ ابوالفضل گرفتم به کمر دست

با داغ علی از جگرم دست کشیدم

همراه سفر بود مرا در سفر عشق

افسوس که از هم سفرم دست کشیدم

آثار شهادت به رخش دیدم و مُردم

وقتی به جبین پسرم دست کشیدم

موید

*****

ماهم فتاده بر خاک با جسم پاره پاره

ای اشک ها بریزید بر دیده چون ستاره

جز من که هم چو خورشید افروختم در این شب

کی پاره پاره دیده اندام ماه پاره؟

ماهم فتاده بر خاک دیدم که خصم نا پاک

با تیغ زخم می زد بر زخم او دوباره

در پیش چشم دشمن بر زخمت ای گل من

جز اشک نیست مرحم جز آه نیست چاره

خندید قاتل تو بر اشک دیده من

با آن که خون بر آمد از قلب سنگ خاره

وقتی لبت مکیدم آه از جگر کشیدم

جای نفس برون ریخت از سینه ام شراره

ای جان رفته از دست بگشا دو دیده از هم

جانی بده به بابا حتی به یک اشاره

دشمن چنین پسندد استاده و بخندد

فرزند دیده بندد بابا کند نظاره

چون ماه نو خمیدم با چشم خویش دیدم

خورشید غرقه خون را در یک فلک ستاره

دردا که پیش رویم در باغ آرزویم

افتاد برگ یاسم با زخم بی شماره

جسم عزیز جانم چون دامن زره شد

از زخم هر پیاده از تیغ هر سواره

افتاده جسم صد چاک جان حسین بر خاک

(میثم) بر آن پاک خون گریه کن هماره

سازگار

*****

در رزمگاه عشق نه فرق پسر شکست

گویی درست، شیشه عمر پدر شکست

پشتی که جز مقابل یکتا دو تا نشد

پشت حسین بود و ز داغ پسر شکست

تا شد سپر به تیغ، سر شبه مصطفی  

سر شد دو تا و ،‌ رونق شق القمر شكست

شد تا سر شکسته ز زین سرنگون و لیک

با آن شکست، داد به بیدادگر شکست

سر سبز شد به اشک نهالم و لیک خصم

تا خواست این درخت برآرد ثمر، شکست

مادر در انتظار، و زین بی خبر که تیغ

از تو  سر و ازو دل و از من کمر شکست

آن دست بشکند که سرت را شکست و  یافت

پای امید مادر خونین جگر شکست

صیاد دون به داغ تو  او را ز پا فکند

از مرغ دل شکسته، چرا بال و پر شکست

با اشك چشم، ریخته شد طرح این رثاء

زان این سروده قیمت درّ و گهر شكست

انسانی

***

ز اشکم آب پاشیدم پی ات تا زود برگردی

همین لحظه شماری کرده ام تا جلوه گر گردی

مسیر خیمه تا نعش تو را با اشک پیموده ام

دو لب واکن که سیراب از فرات این بصر گردی

نشینم در کنارت تا نخیزی برنمی خیزم

مشو راضی علی جان باعث مرگ پدر گردی

اگر چه جد من داغ تو را بر من خبر داده

ولی باور نمی کردم چنین شق القمر گردی

دلم خواهد در آغوشت بگیرم لیک می ترسم

که تا دستم رسد بر پیکرت پاشیده تر گردی

حیدرتوکلی

*****

تا پدر آرزوی روی پیمبر می کرد

نظر از مهر به روی علی اکبر می کرد

چون علی عازم میدان شد و پوشید کفن

حرم تشنه لبان جلوه ی محشر می کرد

گاه بر پای پدر بوسه زد از روی ادب

گاه دل داری آن دل شده مادر می کرد

گاه با یک یک اعضاء حرم داشت وداع

گه به گهواره نظر بر علی اصغر می کرد

خواهر آورد برش آینه و قرآن را

عمه اسپند دل خویش مجمر می کرد

رفت اکبر به سوی عرصه ی پیکار و حسین

از قفا سیر قد و قامت اکبر می کرد

به سرا پای پسر از سر حسرت نگران

وز فراق مه خود چهره پر اختر می کرد

او خلیل الله و ریحانه ی او ذبح عظیم

شرح و تفسیر فدیناه ز دل بر می کرد

آن زمان چون پسر شاه شدی عازم رزم

بین چه ها میر علمدار دلاور می کرد

به سپاه شه دین بانگ خبردار کشید

عرض خدمت بر فرزند برادر می کرد

افسر ارشد اسلام ابوالفضل رشید

بدرقه چند قدم زان مه انور می کرد

آه چون نعش علی را به حرم می بردند

خاک بر سر ز پی اش زینب مضطر می کرد

از حرم تا به فلک واعلیا بود بلند

وز دگر سو ز شعف هلهله لشگر می کرد

بلبل باغ حرم دختر مظلومه ی شاه

نغمه سر از غم ناکام برادر می کرد

پسر فاطمه با قامت خم گشته ی خویش

پسرم گفتی و این جمله مکرر می کرد

زلف اکبر ز دو سو دست خوش باد صبا

وز پریشانی لیلا سخنی سر می کرد

شد پریشانی آن جمع پریشان افزون

چون گنه باد از آن زلف معنبر می کرد

 خوشدل

*****

چون به میدان ز حَرَم اكبر رفت
دل ز جان شست سوى دلبر رفت
روح از جسم حرم یكسر رفت
همه گفتند كه پیغمبر رفت
زان طرف مرگ به استقبالش
زین طرف جان حسین دنبالش
اى رخت ماه و هلال ابرویت
صبر كن سیر ببینم رویت
هم كنم خوب تماشاى تو را
هم ببینم قد و بالاى تو را
در خم زلف تو دلها بسته
اشك من راه تماشا بسته
من نگویم مرو اى ماه، برو
لیك قدرى بَرِ من راه برو
سپه كوفه و شام استاده
به تماشاى شه و شهزاده
شه روی نعش پسر افتاده
همه گفتند حسین جان داده

انسانی

*****

یم فاطمی در سرمدی، گل احمدی، مه هاشمی

ز سرادقات محمدی طلعت ظهور جلالتی

به سما قمر، به نبی ثمر،  به فاطمه در ، به علی گهر

به حسن جگر، به حسین پسر چه نجابتی چه اصالتی

به ملک مطاع ، به خدا مطیع ، به مرض شفا  به جزا شفیع

چه مقام بندگیش منیع به چه بندگی و اطاعتی

خم زلف او چه شکن شکن به مثال نقرة خام تن

سپری بکتف و کفن به تن بچه قامتی چه قیامتی

ز جلو نظر سوی قبله گه ، ز قفا نظر سوی خیمه گه

که نمود شه بقدش نگه ، به چه حسرتی و چه حالتی

ز قفا دو زن شده نوحه گر، یکی عمه گفت و یکی پسر

که نما به جانب ما نظر، به اشارتی و نظارتی

ناصرالدین شاه

*****

اگر چه در دل دشمن تو را رها کردم

به قاتلان تو نفرین، به تو دعا کردم

محاسنم به کف دست و اشک در چشمم

به همره تو دویدم، خدا خدا کردم

هزار مرتبه جانم ز تن جدا گردید

دمی که تشنه لب از خود تو را جدا کردم

اذان صبح، اذان گفتنت دلم را برد

صلاة ظهر تو را هدیه بر خدا کردم

تو آب خواستی و من ز خجلت آب شدم

به اشک دیدۀ خود حاجتت روا کردم

زبان تو که مکیدم همه وجودم سوخت

چو شمع سوختم و گریه بی صدا کردم

به زخم های تنت بوسه می زنم پسرم

خوشم که این همه گل هدیه بر خدا کردم

از آن شبی که گشودی دو چشم خود به جهان

همه وجود تو را وقف کربلا کردم

از آن به دیدن داغ تو گشته ام راضی

که با شهادت تو دوست را رضا کردم

گلوی تشنه فرستادمت به قربانگاه

چه خوب حق تو را ای پسر ادا کردم

عزیز فاطمه من "میثمم" قبولم کن

که سوز سینۀ خود، هدیه بر شما کردم

سازگار

*****

به همره تو رود روح من ز پیکر من

سپردمت به خدا ای یگانه گوهر من

اگر که می‌روی آهسته‌تر برو پسرم

که هست پشت سر تو نگاه آخر من

دو غصه بر جگر عمه‌ات زده آتش

دهان خشک تو و اشک دیدۀ تر من

وضو بگیر ز اشک و برو به جانب مرگ

کـه پیشبـاز تـو آیـد ز خلد، مادر من

چگونـه تـاب بیـارم، چگونه صبر کنم؟

کـه بـر سـر تـو بریزند در برابر مـن

اگــر فتـاد عبـورت کنـار شط فرات

بیـار جـرعۀ آبـی بــرای اصغر مـن

بپوش زخم سرت را به دستِ غرقه به خون

اگر به دیدنت آیـد ز خیمـه خـواهر مـن

ز حلقــه‌های زره بیشتر رسـد زخمت

هزار پاره شود پیکرت چو حنجـر من

اگر چه فرق تو گردد دو تا به تیغ ستم

یکی است قبـر تـو و تـربت مطهر من

عدو به گریۀ مـن خنده می‌زند «میثم»

تـو گریـه کـن بـه عزایِ علیِّ‌‌اکبر من

سازگار

*****

ای تجلی صفات همه ی برترها
چقدر سخت بود رفتن پیغمبرها
قد من خم شده تا خوش قد و بالا شده ای
چون که عشق پدران نیست کم از مادرها
پسرم! می روی اما پدری هم داری
نظری گاه بیندار به پشت سرها
سر راهت پسرم تا در آن خیمه برو
شاید آرام بگیرند کمی خواهرها
بهتر این است که بالای سر اسماعیل
همه باشند و نباشند فقط هاجرها
مادرت نیست اگر مادر سقا هم نیست
عمه ات هست به جای همه ی مادرها
حال که آب ندارند برای لب تو
بهتر این است که غارت شود انگشترها
زودتر از همه ی آماده شدی،یعنی که:
"آنچنان خسته نگشته است تن لشگرها
آنچنان کهنه نگشته است سم مرکبها
آنچنان کند نگشته است لب خنجرها"
چه کنم با تو و این ریخت و پاشی که شده
چه کنم با تو و با بردن این پیکرها
آیه ات بخش شده آینه ات پخش شده
علی اکبر من شد علی اکبرها
گیرم از یک طرفی نیز بلندت کردم
بر زمین باز بماند طرف دیگرها
با عبای نبوی کار کمی راحت شد
ورنه سخت است تکان دادن پیغمبرها

علی اکبر لطیفیان

*****

ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها می شود از دست کمان
خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود
مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود
روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته
بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد
زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد
یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را
آمده باز هم از جا بکند خیبر را
آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله در پوست نگنجیدن را
بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیر پایش همه کون و مکان می چرخید
بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد
آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
گفت:لاحول ولاقوه الابالله
مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون
آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است
رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی
نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد
با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است
ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست
آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می گیری
زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای
پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد
غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا
گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید
باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی اینبار چرا دست به پهلو داری؟!
کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!
مثل آیینه ی در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!
من تو را در همه کرب و بلا می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم
ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی
مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
باید انگار تو را بین عبا بگذارم
باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم

سید حمید رضا برقعی

*****
دل ز قرص قمر خویش کشیدن سخت است
نازها از پسر خویش کشیدن سخت است

سر زانو کمکم کرد که پیدات کنم
ورنه کار از کمر خویش کشیدن سخت است

مشکل این است بغل کردن تو مشکل شد
تکه ها را به بر خویش کشیدن سخت است

خواستی این پدر پیر خضابی بکند
خون دل را به سر خویش کشیدن سخت است

نیزه بیرون بکشم از بدنت می میرم
خار را از جگر خویش کشیدن سخت است

گر چه چشمم به لب تست ولی لخته ی خون
از دهان پسر خویش کشیدن سخت است

تکه های جگرم هر طرفی ریخته است
همه را دور و بر خویش کشیدن سخت است

بِه، که از گردن من دفن تو برداشته شد
دست از بال و پر خویش کشیدن سخت است


علی اکبر لطیفیان

*****
چون تو ای لاله در این دشت گلی پرپر نیست
و از این پیر جوانمرده،کمانی تر نیست

دست و پاپی، نفسی، نیمه نگاهی، آهی
‏غیر خونابه مگر ناله در این حنجر نیست

در کنار توام و باز به خود می­گویم
نه حسین، این تن پوشیده ز خون اکبر نیست

هرکجا دست کشیدم ز تنت گشت جدا
‏از من آغوش پُر و از تو تنی دیگر نیست

دیدنی گشته اگر دست و سر و سینه تو
دیدنی تر ز من و خنده آن لشکر نیست

استخوان­های تو و پشت پدر، هر دو شکست
‏باز هم شکر کنار من و تو مادر نیست


حسن لطفی
 
*****

انگار بنا نیست سری داشته باشی

سر داشته باشی، جگری داشته باشی

انگار بنا نیست که از میوه ی باغت

اندازۀ کافی ثمری داشته باشی

انگار بنا نیست که ای پیر محاسن

این آخر عمری پسری داشته باشی

ای باد به زلف علیِّ اکبرِ لیلا

مدیون حسینی نظری داشته باشی

می میرم اگر بیش از این ناز بریزی

بگذار که چندی پدری داشته باشی

تو از همه ی آینه ها پیش ترینی

تكثیر شدی بیشتری داشته باشی

رفتی و نگفتی پدرت چشم به راه است

از من تو نباید خبری داشته باشی؟

بی یار اگر آمده ام پیش تو گفتم

شاید بدن مختصری داشته باشی

چه خوب به هم نیزه تو را دوخت و نگذاشت

تا پیکر پاشیده تری داشته باشی

با نیم عبا بردن این جسم بعید است

باید که عبای دگری داشته باشی

 علی اکبر لطیفیان

*****

ای زاده ی زهرا جگرت می رود از دست

امروز که دارد پسرت می رود از دست

ای کاش که بالای سرش زود بیایی

گر دیر بیایی ثمرت می رود از دست

بد نیست بدانی اگر از خیمه می آیی

با دیدن اکبر کمرت می رود از دست

**

افتادنت از زین پدرت را به زمین زد

برخیز و گر نه پدرت می رود از دست

برخیز که عمه نبرد دست به معجر

برخیز به جان من و این عمه ات، اکبر

علی اکبر لطیفیان

*****

 

صفحه اصلی

گالری

چهارده معصوم (ع)

دیگر مناسبت ها

احادیث

اخبار هیئت

آموزش

متفرقه

دانلود

تماس با ما

عضویت / ورود