مقتل کوتاه باترجمه از استادتابع منش

 

فضيلت گريه بر امام حسين عليه السلام
 
 عن أبي عبد الله ع قال من ذكرنا عنده ففاضت عيناه و لو مثل جناح بعوضة [الذباب‏] غفر له ذنوبه و لو كانت مثل زبد البحر .
كامل‏الزيارات، الباب الثاني و الثلاثون ، ص 104  
کسي که در نزد او از ما يادي شود و از ديدگان وي بر مصايب ما ولو به اندازه‏ي سر پشه‏اي، اشک جاري شود، خداي تعالي گناهان او را گرچه مانند کف دريا باشد؛ مي‏بخشد.
اذا کان يوم العاشر من المحرم تنزل الملائکة من السماء، و مع کل ملک قارورة من البلور الابيض، و يدورون في کل بيت و مجلس يبکون فيه علي الحسين عليه‏السلام، فيجمعون دموعهم في تلک القوارير. 
فاذا کان يوم القيامة فتلتهب نار جهنم فيضربون من تلک الدموع علي النار، فتهرب النار عن الباکي عن الحسين عليه‏السلام مسيرة ستين الف فرسخ.
به هنگام روز عاشورا، در ماه محرم، فرشتگان از آسمان فرودمي‏آيند، و با هر فرشته شيشه‏اي از بلور سفيد است، آنها در هر خانه و مجلسي که در آنجا بر امام حسين عليه‏السلام گريه مي‏نمايند؛ مي‏گردند، و اشک‏هاي ديدگان عزاداران را در اين شيشه‏ها جمع مي‏کنند.
هنگامي که روز قيامت فرارسد، و آتش جهنم شعله و زبانه مي‏کشد، فرشتگان اين اشکها را بر آتش مي‏ريزند، و آتش از شخصي که بر امام حسين عليه‏السلام گريه کرده به فاصله‏ي شصت هزار فرسنگ فرار کرده و دور مي‏شود.
قال أبوعبد الله ع قال من ذكرنا عنده ففاضت عيناه حرم الله وجهه على النار 
كامل‏الزيارات، الباب الثاني و الثلاثون ، ص 104  
امام صادق عليه السلام فرمودند :
كسى كه ما را نزد او ياد كنند پس از چشمانش اشگ بيايد خداوند متعال صورتش را بر آتش حرام مى‏نمايد.
 
 
 
*********
 
اشگ مسلم ع بر امام حسين ع
 
فقال له عبيدالله بن العباس السلمي: ان مثلک، و من يطلب مثل الذي طلبت، اذا نزل به مثل الذي نزل بک لم يبک. قال: اني و الله ما أبکي لنفسي،..و لکني أبکي لأهلي المقبلين الي، أبکي للحسين و آل الحسين. ثم أقبل علي ابن‏الأشعث فقال: اني و الله أظنک ستعجز عن أماني. و سأله أن يبعث رسولا الي الحسين بن علي يعلمه الخبر، و يسأله الرجوع.
أبوالفرج، مقاتل الطالبيين، / 70 – 69؛ القمي، نفس المهموم، / 113 تا 108
پس مسلم بن عقيل بگريست و فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون».عبيدالله بن عباس سلمي پيش آمد و گفت: «کسي که خواهان آنچه تو خواهانش بودي، باشد، نبايد براي مانند اين پيشامدها گريه کند؛ (يعني کسي که درصدد رياست باشد، بايد آماده‏ي چنين روزهايي هم باشد).
مسلم فرمود: «به خدا سوگند، من براي خويشتن نگريم .. ولي من براي خاندانم که به سوي من مي‏آيند، مي‏گريم. براي حسين و خاندان حسين مي‏گريم».
سپس رو به محمد بن اشعث کرد و فرمود: «به خدا، گمان من آن است که تو نتواني از عهده‏ي آن اماني که به من داده‏اي، برآيي.»
و از او درخواست کرد که کسي را به سوي حسين بن علي عليهماالسلام گسيل دارد و جريان را به اطلاع آن حضرت برساند و از او بخواهد که از بين راه بازگردد.
 
عطش مسلم بن عقيل ع
 
قال أبومخنف: أن عمارة بن عقبة بعث غلاما له يدعي قيسا،  فجاء0 بقلة عليها منديل و معه قدح، فصب فيه ماء، ثم سقاه، فأخذ کلما شرب امتلأ القدح دما، فلما ملأ القدح المرة الثالثة ذهب ليشرب، فسقطت ثنيتاه فيه، فقال: الحمد الله! لو کان لي من الرزق المقسوم شربته .
الطبري، التاريخ، 376 - 375 / 5 ؛ بحرالعلوم، مقتل الحسين عليه‏السلام، / 241 - 240
گويد: «آن گاه مسلم بن عقيل از شدت عطش و خستگي بنشست و به ديوار تکيه داد.»
سعيد بن مدرک بن عماره گويد: «عمارة بن عقبه غلام خويش را که قيس نام داشت، فرستاد که کوزه‏اي بياورد که دستمالي بر آن بود و جامي نيز با آن آورده بود که آب در آن ريخت و به مسلم داد. همين که مي‏خواست از آن بنوشد، جام پر از خون مي‏شد و چون بار سوم جام را پر کرد و خواست بنوشد، دو دندانش در آن افتاد و گفت: حمد خداي اگر جزو روزي مقرر من بود از آن نوشيده بودم.»
 
شهادت مسلم بن عقيل ع
 
فصعد به، و هو يکبر و يستغفر الله و يصلي علي رسوله و يقول: اللهم احکم بيننا و بين قوم غرونا و کذبونا و خذلونا. و أشرفوا علي موضع الحذائين  اليوم، فضربت عنقه  و أتبع  جسده رأسه .
و قتله رحمه الله يوم الأربعاء لتسع خلون منه يوم عرفة .
المفيد، الارشاد، 67، 64 / 2 مساوي عنه: المجلسي، البحار، 363، 357 / 44؛ البحراني، العوالم، 213، 206 / 17؛ الدربندي، أسرار الشهادة، / 243، 228؛ بحرالعلوم، مقتل الحسين عليه‏السلام، / 244؛ مثله الفتال، روضة الواعظين، / 152؛ الأمين، أعيان الشيعة، 593، 592 / 1، لواعج الأشجان، / 68، 65؛ الجواهري، مثير الأحزان، / 28 – 27
 پس آن مرد دست مسلم را گرفته به بام برد و آن جناب تکبير (الله اکبر) مي‏گفت و استغفار مي‏کرد و درود بر رسول خدا مي‏فرستاد و مي‏فرمود: «بار خدايا! داوري کن ميان ما و ميان آن مردمي که ما را فريب دادند، و دروغ زدند، و دست از ياري ما برداشتند.»
و او را بر بالاي قصر سرازير کردند، گردنش را زدند و سر را به پايين انداختند و دنبال آن بدنش را نيز به زير انداختند .شهادتش در روز چهارشنبه نهم همان ماه در روز عرفه بود.
 
 
 
**********
 
روضه دوم محرم - ورودیه
 
ثم سار، حتي نزل کربلاء، فقال: أي موضع هذا؟ فقيل: هذا کربلاء يا ابن رسول الله! فقال: هذا والله يوم کرب و بلاء، و هذا الموضع الذي يهراق فيه دماؤنا، و يباح فيه حريمنا.
الصدوق، الأمالي، / 155 مساوي عنه: الحر العاملي، اثبات الهداة، 573 / 2؛ المجلسي، البحار، 315 / 44؛ البحراني، العوالم، 164 / 17
 تا به کربلا رسيد، فرمود: «اين‏جا کجاست؟»گفتند: «کربلا است يابن رسول الله.»فرمود: «به خدا امروز، روز گرفتاري و بلا است و در اين‏جا خون ما ريخته شود و حريم ما مباح گردد.» 
حتي بلغ کربلاء، و کان ذلک في اليوم الثاني من المحرم، فلما وصلها قال: ما اسم هذه الأرض؟ فقيل: کربلاء. فقال عليه‏السلام: اللهم اني أعوذ بک من الکرب و البلاء. ثم قال: هذا موضع کرب و بلاء ، انزلوا، هاهنا محط رحالنا، و مسفک دمائنا، و هنا محل قبورنا. بهذا حدثني جدي رسول الله صلي الله عليه و آله..فنزلوا جميعا.
ابن‏طاووس، اللهوف، / 81 - 80 مساوي عنه: المجلسي، البحار، 381 / 44؛ البحراني، العوالم، 232 / 17؛ القمي،نفس المهموم، / 206؛ المازندراني، معاليالسبطين، 285 / 1؛ القزويني، الامام الحسين عليه‏السلام و أصحابه، 199 - 198 / 1؛ مثله الأمين، أعيان الشيعة، 598 / 1؛ لواعج الأشجان، / 101
تا روز دوم محرم به سرزمين کربلا رسيد. چون به آن‏جا رسيد، فرمود: «نام اين زمين چيست؟»
عرض شد: «کربلا.» گفت: «بارالها! من از اندوه و بلا به تو پناهنده‏ام.»
سپس فرمود: «اين‏جا سرزمين اندوه و بلا است.»
و فرمود: «فرود آييد که بارانداز و قتلگاه و مدفن ما است. جدم رسول خدا همين را به من خبر داد.» پس جمله فرود آمدند. 
فساروا جميعا الي أن انتهوا الي أرض کربلا، اذ وقف جواد الحسين، و کلما حثه علي المسير، لم ينبعث من تحته خطوة واحدة. فقال الامام: ما يقال لهذه الأرض؟ قالوا: تسمي کربلا. و قال: أرض کرب و بلاء، ثم قال: قفوا و لا ترحلوا منها، فهيهنا والله مناخ رکابنا، و هيهنا والله سفک دمائنا، و هيهنا والله هتک حريمنا، و هيهنا والله قتل رجالنا، و هيهنا والله ذبح أطفالنا، و هيهنا والله تزار قبورنا، و بهذه التربة وعدني جدي رسول الله و لا خلف لقوله.
[عن أبي‏مخنف] القندوزي، ينابيع المودة، 63 / 3     
بالجمله، از راه و بي‏راه قطع مسافت کرده، به زمين کربلا رسيدند. ناگاه اسب امام عليه‏السلام از رفتار بازايستاد. چند که مهميز بزد از جاي جنبش نيارست کرد. حسين فرمود: «اين زمين را نام چيست؟» عرض کردند: «کربلا.» اين وقت آهي سرد برآورد.
فرمود: «اين‏جا زمين اندوه وابتلا است. فرود آييد و احمال و اثقال خود را فرود آريد و از اين‏جا به ديگر جاي نشويد. اين‏جاست که خوابگاه شتران ماست. اين‏جاست که خونهاي ما ريخته شود. اين‏جاست که سترات حشمت و حرمت ما چاک گردد. اين‏جاست که گلوگاه مردان ما فسان شمشير اعدا شود. اين‏جاست که اطفال ما را چون گوسفند سر ببرند. اين‏جاست که شيعيان ما قبور ما را زيارت کنند. اين همان خاک است که جد من رسول خدا وعده نهاد و خبر او هرگز ديگرگون نشود.»
و اين واقعه در روز پنجشنبه دوم شهر محرم الحرام بود.
سپهر، ناسخ التواريخ سيدالشهداء عليه‏السلام 
 
 
 
*********
 
شهادت حضرت رقیه س بنت الحسین ع
 
و کان لمولانا الحسين عليه‏السلام بنتا و کانت کلما طلبت  ، يقولون لها: غدا يأتي و معه ما تطلبين.
برای مولای ما امام حسین ع دختری صغیر بود که هرگاه طفل پدر را می خواست به او می گفتند :فردا می آید و آنچه می خواهی با خود خواهد آورد.
الي أن کانت ليلة من الليالي رأت أباها بنومها.فلما انتبهت صاحت وبکت و انزعجت فهجعوها، و قالوا: لما هذا البکاء والعويل؟ فقالت: آتوني بوالدي و قرة عيني.
وکلما هجعوها ازدادت حزنا وبکاء.
تا اینکه در شبی از شبها پدرش را در خواب دید چون از خواب بیدار شد شروع کرد به فریاد زدن و اشگ ریختن و ندبه کردن. به او گفتند علت این گریه و شیون چیست؟ فرمود بیاورید پدرم را و نور چشمم را. و هرگاه او را دلداری میدادند بر اشگ وناله اش افزوده می شد.
فعظم ذلک علي أهل البيت، فضجوا بالبکاء. وجددوا الأحزان، و لطموا الخدود، وحثوا علي رؤوسهم التراب، و نشروا الشعور، و قام الصياح.
 پس آن مصیبت بر اهل البیت ع چنان سخت و عظیم بود که همه شروع کردن به گریستن. و غم وماتم بر اهل بیت ع تجدید شد و صورتها لطمه زدند و خاک خرابه بر سر خویش می ریختند و موهای سر پریشان کردند و فریادها بلند شد.
فسمع يزيد صيحتهم و بکاءهم. فقال: ما الخبر؟ قالوا: ان بنت الحسين الصغيرة رأت أباها بنومها فانتبهت، و هي تطلبه، و تبکي، و تصيح.  فلما سمع يزيد ذلک ، قال : ارفعوا رأس أبيها و حطوه بين يديها  لتنظر اليه، و تتسلي به.
پس يزيد لع صدا و گریه های اهل خرابه را شنید و پرسيد چه خبر است؟ به او گفتند طفل کوچکی از دختران حسین ع  پدر را در خواب دیده است و از خواب برخواسته و پدرش را می خواهد و گریه می کند و فریاد می زند. پس هنگامیکه يزيد ملعون قضیه را فهمید گفت: سر پدرش را براي او ببريد! و در مقابلش قرار دهید تا به آن نگاه کند و آرامش بگیرد.
فجاؤوا بالرأس الشريف اليها مغطي بمنديل ديبقي، فوضع بين يديها، و کشف الغطاء عنه فقالت: ما هذا الرأس؟ قالوا لها  : رأس أبيک.
آنها سر مقدس امام عليه‏السلام را در طشت گذاشته و دستمالي مصري بر آن کشيدند، و آنرا در برابر آن نازدانه نهادند، او پوشش را از روي آن برداشت، و گفت: اين سر کيست؟
گفتند: اين سر مطهر پدر توست.
فرفعته من الطشت  حاضنة له، و هي تقول:
 پس سر مقدس ع را از طشت بلند کرد ودر آغوش کشید و می فرمود:
يا ابتاه من ذاالذي خصبک بدمائک‏
اي پدر! چه کسي تو را به خاک و خون کشيد؟
با ابتاه من ذالذي قطع وريديک‏
اي پدر! چه کسي رگهاي تو را بريد؟
يا ابتاه من ذاالذي ايتمني علي صغر سني‏
اي پدر! چه کسي مرا در کودکي يتيم کرد؟
يا ابتاه من لليتيمة حتي تکبر
اي پدر! چه کسي سرپرستي دختر يتيم تو را به عهده مي‏گيرد تا بزرگ شود؟
يا ابتاه من للنساء الحاسرات‏
اي پدر! چه کسي اين زنهاي سربرهنه را سرپرستي کند؟
يا ابتاه من للارامل المسبيات‏
اي پدر! چه کسي از اين زنان بيوه و اسير حمايت کند؟
يا ابتاه من للعيون الباکيات‏
اي پدر! چه کسي بر چشمهاي اشکبار ما رحم کند؟
يا ابتاه من للصابعات الغريبات‏
اي پدر! چه کسي براي گمشدگان غريب دلسوزي کند؟
يا ابتاه من للشعور المنشورات‏
اي پدر! چه کسي موي پريشان ما را شانه بزند؟
يا ابتاه من بعدک و اخيبتاه من بعدک واغربتاه‏
اي پدر! پس از تو حامي ما کيست؟ واي بر نااميدي! واي بر غريبي!
يا ابتاه ليتني لک الفداء
اي پدر! کاش من فداي تو مي‏شدم.
يا ابتاه قبل هذا اليوم عميا
اي پدر! کاش نابينا مي‏شدم و اين روز را نمي‏ديدم.
يا ابتاه ليتني توسدت التراب و لا اري شيبک مخضبا بالدماء
اي پدر! کاش روي خاک جان سپرده بودم و محاسن خونين تو را نمي‏ديدم.
ثم أنها وضعت فهمها علي فمه الشريف، وبکت بکاءا شديدا حتي غشي عليها، فلما حرکوها فاذا بها  قد فارقت روحها الدنيا 
آن گاه دهان بر دهان پدر شهيد و مظلوم خود نهاد و آن قدر گريست تا بيهوش شد. وقتي که او را تکان دادند، ديدند که جان سپرده و روح پاک او به ملکوت اعلي پيوسته است. 
الطريحي، المنتخب، 141 - 140/2 مساوي عنه: البهبهاني، الدمعة الساکبة، 142 - 141/5؛ الدربندي، أسرار الشهادة، / 515؛ مثله القمي، نفس المهموم، / 457 - 456
جودي خراساني از زبان حضرت زينب سلام الله عليها خطاب به زن غسل دهنده چنين سروده است:
بيا تو اي زن غساله از طريق وفا  
به اين صغيره بده غسل از براي خدا
 
مکن خيال که او ز اهل روم و تاتار است  
که غسل دادن او بر تو سخت دشوار است‏
 
سرور سينه‏ي سلطان عالمين است اين  
رقيه دختر مظلومه‏ي حسين است اين‏
 
مگو که از چه رخ همچون کهربا دارد  
که داغ تشنگي دشت کربلا دارد
 
مگو که زخم به پايش چرا برون ز شمار  
که روي خار مغيلان دويده در شب تار
 
جراحتي که خود اين طفل را به شانه بود  
ز ضرب کعب ني و چوب و تازيانه بود  .
 
 
********
 
مقتل عبد الله بن الحسن ع
 
فخرج عبدالله بن الحسن بن علي عليه‏السلام - و هو غلام لم يراهق - من عند النساء، يشتد حتي وقف الي جنب الحسين عليه‏السلام ، فلحقته زينب بنت علي عليه‏السلام، ليحبسه فأبي، و امتنع امتناعا شديدا، فقال: لا و الله، لا أفارق عمي 
و اطراف حسين را گرفتند. عبدالله بن حسن بن علي که بچه‏اي نابالغ بود، از خيمه‏ي زنان بيرون آمد و مي‏دويد تا در کنار حسين ايستاد. زينب، دختر علي خود را به او رساند تا از آمدن بازش بدارد؛ ولي او حاضر نشد و سخت خودداري کرد و گفت: «نه به خدا از عمويم جدا نشوم.»
  فأهوي بحر بن کعب ، فقال له الغلام: ويلک يا ابن‏الخبيثة، أتقتل عمي؟ فضربه بالسيف، فاتقاها، الغلام بيده، فأطنها الي الجلد، فاذا هي معلقة، فنادي الغلام: يا أماه 
بحر بن کعب نزديک شد که شمشير بر حضرت بزند. پسر بچه گفت: «واي بر تو اي فرزند زن ناپاک!! عموي مرا مي‏کشي؟»
او شمشير را فرود آورد. پسرک دست خود را جلوي شمشير داد. دست او را تا پوست بريد و از پوست آويزان شد. پسرک صدا زد: «مادر!»
  فأخذه الحسين عليه‏السلام، و ضمه اليه، و قال: يا ابن أخي، اصبر علي ما نزل بک، و احتسب في ذلک الخير، فان الله يلحقک بآبائک الصالحين.
 حسين عليه‏السلام پسر را بگرفت و به سينه چسباند و فرمود: «فرزند برادر! بر آن چه به تو رسيد، صبر کن و در اين سختي از خداوند طلب خير بکن که خداوند تو را به نزد پدران شايسته‏ات خواهد برد.»
ابن‏طاووس، اللهوف، / 123 - 122 مساوي عنه: المجلسي، البحار، 54 - 53 / 45؛ البحراني، العوالم، 297 - 296 / 17؛ مثله الدربندي، أسرار الشهادة، / 424 – 423
 
 
 
**********
 
 
 
 روضه هاي حضرت قاسم بن الحسن ع
 
قال حميد بن مسلم: فبينا کذلک اذ خرج علينا غلام کأن وجهه شقة قمر، في يده سيف، و عليه قميص و ازار و نعلان، قد انقطع شسع احداهما، فقال لي عمر بن سعيد بن نفيل الأزدي: و الله لأشدن عليه. فقلت: سبحان الله! و ما تريد بذلک؟ دعه يکفيکه هؤلاء القوم الذين ما يبقون علي أحد منهم. فقال: و الله لأشدن عليه. فشد عليه، فما ولي حتي ضرب رأسه بالسيف، ففلقه، و وقع الغلام لوجهه، فقال: يا عماه!                                          المفيد، الارشاد، 112 - 111 / 3
حميد بن مسلم گويد: در اين گيرودار بوديم که ديدم پسرکي به سوي ما آمد که رويش همانند پاره‏ي ماه بود و در دستش شمشيري بود و پيراهني به تن داشت و ازار و نعليني داشت که بند يکي از آن دو نعلين پاره شده بود. عمر بن سعد بن نفيل ازدي گفت: «به خدا من به اين پسر حمله خواهم کرد.»
گفتم: «سبحان الله! تو از اين کار چه بهره خواهي برد ؟ او را به حال خود واگذار. اين مردم سنگدل که هيچ کس از اينان باقي نگذارند، کار او را نيز خواهند ساخت؟» گفت: «به خدا من بر او حمله خواهم کرد.» پس حمله کرده، رو برنگردانده بود که سر آن پسرک را چنان با شمشير بزد که آن را از هم شکافت و آن پسر به رو به زمين افتاده، فرياد زد، «اي عموجان!»
فجلي الحسين عليه‏السلام کما يجلي الصقر، ثم شد شدة ليث أغضب، فضرب عمر بن سعيد بن نفيل بالسيف، فاتقاها بالساعد، فقطعها من لدن المرفق، فصاح صيحة سمعها أهل العسکر، ثم تنحي عنه الحسين عليه‏السلام، و حملت خيل الکوفة لتستنقذه ، فتوطأته بأرجلها حتي مات.
المفيد، الارشاد، 112 - 111 / 3
حسين عليه‏السلام مانند باز شکاري لشکر را شکافت. سپس همانند شير خشمناک حمله افکند، شمشيري به عمر بن سعد بن نفيل بزد. عمر شانه را سپر آن شمشير کرد. شمشير دستش را از نزديک مرفق جدا ساخت. چنان فريادي زد که لشکريان شنيدند. آن گاه حسين عليه‏السلام از او دور شد. سواران کوفه هجوم آوردند که او را از معرکه بيرون برند. پس بدن نحسش را اسبان لگدکوب کرده تا به دوزخ شتافت و ديده از اين جهان بست.
 و انجلت الغبرة، فرأيت الحسين عليه‏السلام قائما علي رأس الغلام و هو يفحص برجليه ، و الحسين عليه‏السلام يقول: «بعدا لقوم قتلوک، و من خصمهم يوم القيامة فيک جدک». ثم قال عليه‏السلام: «عز والله علي عمک أن تدعوه فلا يجيبک، أو يجيبک فلا ينفعک، صوت و الله کثر واتره، و قل ناصره».                                             المفيد، الارشاد، 112 - 111 / 3
 
گرد و خاک که برطرف شد، ديدم حسين عليه‏السلام بالاي سر آن پسر بچه ايستاده [است] و او پاي بر زمين مي‏سائيد (و جان مي‏داد) و حسين عليه‏السلام مي‏فرمود: «دور باشند از رحمت خدا آنان که تو را کشتند و از دشمنان اينان در روز قيامت جدت (رسول خدا صلي الله عليه و آله) مي‏باشد.»
سپس فرمود: «به خدا بر عمويت دشوار است که تو او را به آواز بخواني و او پاسخت ندهد. يا پاسخت دهد، ولي به تو سودي ندهد. آوازي که به خدا ترساننده و ستمکارش بسيار و يار او اندک است.»
ثم حمله علي صدره، و کأني أنظر الي رجلي الغلام تخطان الأرض، فجاء به حتي ألقاه مع ابنه علي بن الحسين عليهماالسلام و القتلي من أهل بيته، فسألت عنه؟ فقيل لي: هو القاسم بن الحسن بن علي بن أبي‏طالب عليهم‏السلام .
المفيد، الارشاد، 112 - 111 / 3
سپس حسين عليه‏السلام او را بر سينه‏ي خود گرفته، از خاک برداشت، و گويا من مي‏نگرم به پاهاي آن پسر که به زمين کشيده مي‏شد. پس او را بياورد تا در کنار فرزندش علي بن الحسين عليهماالسلام و کشته‏هاي ديگر از خاندان خود بر زمين نهاد. من پرسيدم: «اين پسر که بود؟»
گفتند: «او قاسم بن حسن بن علي بن ابي‏طالب عليه‏السلام بود.»
 
 
 
*********
 
روضه های علی اصغرع ( عبدالله الرضیع ع )
 
قالت زینب س : يا أخي! هذا ولدکَ لَه ثلاثة أيام ما ذاقَ الماءَ فاطلب له من الناسِ شربة ماء.
حضرت زينب س فرمود: اي برادر! اين فرزند تو سه روز است که آبي نچشيده است، براي او از اين مردم جرعه‏اي آب طلب کن.
يا قوم! قد قَتَلتُم شيعتي و أهل بيتي، و قد بَقي هذا الطفل، وَيلَکُم! أُسقوا هذا الرضيعَ، أما تَرَونَه يَتَلَظّي عطشاً من غيرِ ذَنبٍ أتاهُ اِلَيکُم.
حضرت فرزندش را روي دستان مبارک خود گرفت و فرمود:اي مردم! ياران و اهل بيت مرا کشتيد، اينک تنها اين کودک برايم مانده است، واي بر شما! اين طفل شيرخوار را آب دهيد، آيا نمي‏بنيد چگونه از تشنگي مي‏سوزد بدون اين که براي شما نافرماني کرده باشد؟
فتقدم صلوات الله عليه الي باب الخيمة، فقال: ناولوني عليا ابني الطفل حتي أودعه. فناولوه الصبي ، فجعل يقبله و هو يقول: ويل لهؤلاء القوم اذا کان جدک محمد صلي الله عليه و آله خصمهم. و الصبي في حجره، اذ رماه حرملة بن کاهل الأسدي لعنه الله بسهم، فذبحه في حجر الحسين صلوات الله عليه.
پس امام حسین ع به جلوی خیمه آمد پس فرمود برسانید پسرم علی را تا با او وداع کنم.پس کودک را به او رسانیدند پس شروع کرد به بوسیدن طفل و می فرمود: : «واي بر اين کافران در هنگامي که جد تو محمد مصطفي خصم ايشان باشد.» در حالیکه طفل در آغوشش بود ، در این هنگام حرمله لع تیری به سمت کودک پرتاب نمود و او را در آغوش پدر ذبح نمود.
فتلقي الحسين دمه حتي امتلأت کفه، ثم رمي به الي السماء فما رجع منه شي‏ء ثم قال: لا يکون أهون عليک من فصيل، اللهم ان کنت حبست عنا النصر فاجعل ذلک لما هو خير لنا .
امام عليه‏السلام کف دستش را به زير آن خون مي‏برد و چون پر مي‏شد، به سوي آسمان مي‏پاشید.
حضرت باقر عليه‏السلام مي‏فرمايد: «از آن خون قطره‏اي به سوي زمين برنگشت.» 
امام حسين عليه‏السلام فرمود: «اي پروردگار! قتل طفل من، در نزد تو سهل‏تر از کشتن بچه‏ي ناقه‏ي صالح نيست. اگر امروز بازداشته‏اي از ما فتح و نصرت را، ما را پاداشي از آن بهتر عنايت فرما.»
محمد بن أبي‏طالب، تسيلة المجالس، 314 / 2 ؛ المجلسي، البحار، 47 - 46 / 45؛الجواهري، مثير الأحزان، / 85 - 84 
دعه يا حسين! فان له مرضعة في الجنة.
اين وقت، ، هاتفي ندا در داد:يعني: «اي حسين! دست از اين کودک بازدار که در بهشت از براي او مرضعي مقرر است که او را شير دهد.»
المحمودي، العبرات، 90 / 2
فنزل الامام عليه‏السلام روحي له الفداء عن فرسه، و صلي عليه (ابن‏نما) و حفر للصبي بجفن سيفه، و رمله بدمه، و دفنه.
پس امام حسين عليه‏السلام روحي له الفداء از اسب فرود آمد و به روایت ابن نما بر او نماز خواند و با بن غلاف تيغ، حفره‏اي در زمين کند  و بدن علي اصغر عليه‏السلام را با خونش آغشته کرد. و او را مدفون ساخت.»
سپهر، ناسخ التواريخ سيدالشهدا عليه‏السلام، 365 - 363 / 2
 
 
 
*********
 
روضه هاي حضرت علي اكبر ع
 
فمر يشد علي الناس کما مر في الأول فاعترضه مرة بن منقذ و طعنه، فصرع، و احتواه القوم، فقطعوه بأسيافهم
المفيد، الارشاد، 110 - 109 / 2؛القمي، نفس المهموم، / 312 ، 311 ، 307
پس همچنان که حمله افکند، مرة بن منقذ سر راه بر او گرفت و با نيزه او را بزد. آن جناب به زمين افتاد و آن بيشرم مردم گرد او را گرفته با شمشيرهاي خود پاره پاره‏اش کردند. 
فلما لم يبق معه سوي أهل بيته، خرج علي بن الحسين عليهم‏السلام - و کان من أصبح الناس وجها، و أحسنهم خلقا - فاستأذن أباه في القتال، فأذن له، ثم نظر اليه نظر آئس منه، و أرخي عليه‏السلام عينه ، و بکي، ثم قال: اللهم اشهد، فقد برز اليهم غلام أشبه الناس خلقا و خلقا و منطقا برسولک صلي الله عليه و آله و سلم، و کنا اذا اشتقنا الي نبيک، نظرنا اليه. فصاح، و قال: يا ابن‏سعد! قطع الله رحمک کما قطعت رحمي
ابن‏طاووس، اللهوف، / 114 - 112
و چون آن حضرت به جز خاندانش کسي نماند، علي بن الحسين عليه‏السلام که از زيبا صورتان و نيکو سيرتان روزگار بود، بيرون شد و از پدرش اجازه‏ي جنگ خواست. حضرت اجازه‏اش داد. سپس نگاهي مأيوسانه به او کرد و چشمان خود به زير افکند و اشک فروريخت. سپس فرمود: «بار الها! گواه باش جواني که در صورت و سيرت و گفتار شبيه‏ترين مردم به پيغمبرت بود، به جنگ اين مردم رفت. ما هر گاه به ديدن پيغمبرت مشتاق مي‏شديم، به اين جوان نگاه مي‏کرديم.»
پس به فرياد بلند صدا زد: «اي پسر سعد، خدا رحم تو را قطع کند! همچنان که رحم مرا قطع کردي.»
! فتقدم نحو القوم، فقاتل قتالا شديدا، و قتل جمعا کثيرا، ثم رجع الي أبيه، و قال: يا أبت! العطش قد قتلني، و ثقل الحديد قد أجهدني، فهل الي شربة من الماء سبيل؟ فبکي الحسين عليه‏السلام و قال: واغوثاه يا بني! قاتل قليلا، فما أسرع ما تلقي جدک محمدا صلي الله عليه و آله و سلم، فيسقيک بکأسه الأوفي شربة لا تظمأ بعدها أبدا.      ابن‏طاووس، اللهوف، / 114 – 112  
علي عليه‏السلام به جانب لشکر شد و جنگ سختي نمود و عده‏اي را کشت و به نزد پدرش بازگشت و عرض کرد: «پدر جان! تشنگي به جانم آورد و از سنگيني اسلحه‏ي آهنين سخت ناراحتم. آيا جرعه‏ي آبي را فراهم مي‏شود؟»
حسين عليه‏السلام به گريه افتاد و فرمود: «اي امان! پسر جانم کمي هم به جنگ ادامه بده. ساعتي بيش نمانده است که جدت محمد را ملاقات کني. او با کاسه‏اي لبريز از آب تو را سيراب خواهد کرد. آبي که پس از آشاميدن آن، هرگز تشنه نخواهي شد.»
فرجع الي موقف النزال و قاتل أعظم القتال، فرماه منقذ بن مرة العبدي [(لعنه الله تعالي) بسهم، فصرعه، فنادي: يا أبتاه! عليک السلام، هذا جدي يقرئک السلام، و يقول لک: عجل القدوم علينا. ثم شهق شهقة، فمات.
ابن‏طاووس، اللهوف، / 114 - 112
پس آن جوان به ميدان بازگشت و کارزار عظيمي نمود تا آن که منقذ بن مرة عبدي لعين تيري به سوي او پرتاب نمود و از پايش درآورد. صدا زد: «پدرم سلام بر تو! اينک جدم است که بر تو سلام مي‏رساند و مي‏فرمايد: هر چه زودتر نزد ما بيا!» پس نعره‏اي برآورد و مرغ روحش از قفس تن پرواز نمود.
فجاء الحسين عليه‏السلام حتي وقف عليه، و وضع خده علي خده، و قال: «قتل الله قوما قتلوک، ما أجرأهم علي الله و علي انتهاک حرمة الرسول، علي الدنيا بعدک العفاء».
ابن‏طاووس، اللهوف، / 114 - 112
حسين عليه‏السلام آمد تا بر بالينش نشست و صورت خود به صورت علي گذاشت و فرمود: «خدا بکشد گروهي را که تو را کشتند. چه جرأتي نسبت به خدا و هتک احترام پيغمبر داشتند! بعد از تو، خاک بر سر دنيا باد!»
قال الراوي: و خرجت زينب بنت علي عليه‏السلام، تنادي: يا حبيباه! با ابن أخاه!
و جاءت، فأکبت عليه، فجاء الحسين عليه‏السلام، فأخذها، وردها الي النساء .
ابن‏طاووس، اللهوف، / 114 - 112
راوي گفت: زينب، دختر علي عليه‏السلام از خيمه‏ها بيرون شد و فرياد مي‏زد «اي دلبندم! اي فرزند برادرم.» و مي‏آمد تا آن که خود را به روي کشته‏ي آن جوان انداخت. حسين آمد و بازوي خواهر را گرفت و به سوي زنان حرم برگردانيد.
و في روضة الصفا: رفع الحسين عليه‏السلام صوته بالبکاء و لم يسمع أحد الي ذلک الزمان صوته بالبکاء.
در روضة الصفا است که: حسين بربالين او بلند گريست و تا آن زمان کسي گريه‏اش را نشنيده بود.
 
 
**********
 
مقتل عباس بن علی ع
 
أن العباس لما رأي وحدته عليه‏السلام، أتي أخاه و قال : يا أخي، هل من رخصة؟ فبکي الحسين عليه‏السلام بکاء شديدا، ثم قال: يا أخي، أنت صاحب لوائي، و اذا مضيت تفرق عسکري!
چون عباس ع تنهایی امام حسین ع رادید، به خدمت برادر خود آمد و گفت: «اي برادر! مرا رخصت فرما که جان خود را فداي تو گردانم.»
پس حضرت ع با شنیدن سخنان عباس ع گریه شدیدی کرد و گفت: «اي برادر! تو علمدار مني و از رفتن تو لشکر من از هم مي‏پاشد.»
فقال العباس: قد ضاق صدري، و سئمت من الحياة، و أريد أن أطلب ثاري من هؤلاء المنافقين.
فقال الحسين عليه‏السلام: فاطلب لهولاء الأطفال قليلا من الماء.
عباس ع فرمود: «اي برادر بزرگوار! سينه‏ام تنگ شده است و از زندگي ملول شده‏ام مي‏خواهم در طلب خون برادران و خويشانم انتقام از دشمن بگیرم.»
پس امام حسین ع فرمود که: «اگر عازم سفر آخرت گرديده‏اي، آبي برای کودکان طلب کن.»
فذهب العباس و وعظهم و حذرهم، فلم ينفعهم، فرجع الي أخيه، فأخبره، فسمع الأطفال ينادون: العطش العطش! فرکب فرسه، و أخذ رمحه و القربة، و قصد نحو الفرات، فأحاط به أربعة آلاف ممن کانوا موکلين بالفرات، و رموه بالنبال، فکشفهم ، و قتل منهم علي ما روي ثمانين رجلا حتي دخل الماء.
عباس به نزديک دشمن رفت و ایشان را موعظه کرد وبیم از آخرت داد پس صحبت در ایشان اثر نکرد.چون ديد که نصيحت و پند در آن کافران اثر نمي‏کند، به خدمت حضرت برگشت. و از کار حضرت را خبر کرد. ناگاه از خيمه‏هاي حرم صداي العطش به گوش او رسيد. بي‏تاب شد و بر اسب خود سوار شد و نيزه و مشکي برداشت و متوجه شط فرات گرديد. چون به نزديک نهر رسيد، چهار هزار نامرد که بر آن موکل بودند، آن غريب مظلوم را در ميان گرفتند و بدن شريفش را تيرباران کردند. آن شير بيشه‏ي شجاعت خود را بر آن سپاه بي‏قياس زد و هشتاد نفر از ايشان را با تن تنها بر زمين افکند و خود را به آب رسانيد.
فلما أراد أن يشرب غرفة من الماء، ذکر عطش الحسين و أهل بيته، فرمي الماء  و ملأ القربة 
و حملها علي کتفه الأيمن، و توجه نحو الخيمة، فقطعوا عليه الطريق و أحاطوا به من کل جانب، فحاربهم حتي ضربه نوفل الأزرق علي يده اليمني، فقطعها، فحمل القربة علي کتفه الأيسر، فضربه نوفل، فقطع يده اليسري من الزند
چون کفي از آب برگرفت که بياشامد، تشنگي آن امام مظلوم و اهل بيت او را به ياد آورد. آب را ريخت و مشک را پر کرد و بر دوش خود کشيد و جنگ کنان متوجه خيمه‏هاي حرم شد. آن کافران بي‏حيا سر راه بر او گرفتند و بر دور او احاطه کردند و با ايشان محاربه مي‏کرد و راه مي‏پيمود. ناگاه يزيد بن ورقا از کمين درآمد و حکم بن طفيل نيز او را مدد کرد. ضربتي بر آن سيد بزرگوار زدند و دست راست او را جدا کردند. آن شير بيشه‏ي شجاعت و نهال حديقه‏ي امامت، مشک را دوش چپ کشيد و ششير را به دست چپ گرفت و جهاد مي‏کرد و راه مي‏پيمود. ناگاه حکم بن طفيل ضربتي بر او زد و دست چپش را جدا کرد.
فحمل القربة بأسنانه، فجاءه سهم، فأصاب القرية و اريق ماؤها، ثم جاءه سهم آخر، فأصاب صدره،فانقلب عن فرسه 
پس مشک را به دندان گرفت و اسب را مي‏دوانيد که آب را به آن لب تشنگان برساند. ناگاه تيري بر مشک خورد و آب بر زمين ريخت و تير ديگر بر سينه‏ي او آمد و از اسببه زمین افتاد.
و صاح الي أخيه الحسين:أدرکني. فلما أتاه، رآه صريعا، فبکي، و قال«الآن انکسر ظهري و قلت حیلتی »
پس صدا زد : «اي برادر مرا درياب.» چون امام حسين عليه‏السلام صداي برادر را شنيد، خود را به او رسانيد. چون او را به آن حال مشاهده کرد،گریست و فرمود:«حالا، پشت من شکست. و راه چاره بر من کم شد.»
المجلسي، البحار، 42 - 41 / 45 ؛ البهبهاني، الدمعة الساکبة 323 - 322 / 4؛ القمي، نفس المهموم، / 337 - 336؛ الجواهري، مثير الأحزان، / 84 ، 83
 
 
 
**********
 
روضه های امام حسین ع در شب و روز عاشوراء (مقتل امام حسین ع )
 
قال: و لما أثخن الحسين عليه‏السلام بالجراح، و بقي کالقنفذ، طعنه صالح بن وهب المري علي خاصرته طعنة، فسقط الحسين عليه‏السلام عن فرسه الي الأرض علي خده الأيمن، و هو يقول: بسم الله و بالله  و علي ملة رسول الله .  ثم قام صلوات الله عليه  .
 راوي گفت: چون حسين عليه‏السلام در اثر زيادي زخم از پاي درآمد و بدنش از زيادي تير همچون خارپشت شد، صالح بن وهب مري چنان نيزه‏اي بر پهلويش زد که از اسب روي زمين افتاد و گونه‏ي راستش روي خاک قرار گرفت و مي‏گفت «به نام خدا و به ياري خدا و به دين رسول خدا.»سپس از روي خاک برخاست.
 قال الراوي: و خرجت زينب من باب الفسطاط، و هي تنادي: وا أخاه! وا سيداه! وا أهل بيتاه! ليت السماء أطبقت علي الأرض، و ليت الجبال تدکدکت علي السهل.
راوي گفت: زينب از در خيمه‏ها بيرون شد و صدا مي‏زد: «اي واي، برادرم! اي واي آقايم! اي واي خانواده‏ام! اي کاش آسمان بر زمين فرومي‏ريخت! و اي کاش کوهها به بيابانها پاشيده مي‏شد.»
قال: وصاح شمر بأصحابه : ما تنتظرون بالرجل؟ قال: و حملوا عليه من کل جانب ، فضربه زرعة بن شريک علي کتفه اليسري ، و ضرب الحسين عليه‏السلام زرعة فصرعه 
راوي گفت: شمر به اطرافيانش بانگ زد: «درباره‏ي اين مرد منتظر چه هستيد؟»راوي گفت: با صدور اين فرمان يک حمله‏ي همه جانبه کردند و زرعة بن شريک با شمشير بر شانه‏ي چپ حضرت زد که حسين با شمشير خود زرعه را از پاي درآورد.
  و ضرب آخر علي عاتقه المقدس بالسيف ضربة کبا عليه‏السلام بها لوجهه، و کان قد أعيا، و جعل ينوء ويکب ، فطعنه سنان بن أنس النخعي في ترقوته، ثم انتزع  الرمح، فطعنه في بواني صدره
و ديگري با شمشير بر دوش مقدسش آن چنان زد که به رو به زمين افتاد. ديگر حسين خسته شده بود. مي‏خواست برخيزد؛ ولي به رو مي‏افتاد. اين هنگام سنان بن انس نخعي نيزه‏اش را به گودي گلوي حضرت فروبرد و سپس نيزه را بيرون کشيد و بر استخوانهاي سينه‏اش زد.
 
 ثم رماه سنان أيضا بسهم، فوقع في نحره، فسقط عليه‏السلام، و جلس قاعدا، فنزع السهم من نحره، و قرن کفيه جميعا، فکلما امتلأتا من دمائه خضب بهما رأسه، و لحيته، و هو يقول: هکذا ألقي الله مخضبا بدمي، مغصوبا علي حقي. 
کوبيد و سپس سنان تيري هم رها کرد و تير بر گلوي حضرت نشست. حضرت به روي زمين افتاد. برخاست و به روي زمين نشست و تير را از گلويش بيرون آورد و هر دو کف دست به زير خون گرفت. همين که کفهايش پر از خون شد، سر و صورت خود را رنگين کرد و مي‏گفت: «با همين حال که به خونم آغشته‏ام و حقم را غصب کرده‏اند، خداوند را ملاقات خواهم کرد.»
 فقال عمر بن سعد لرجل عن يمينه: انزل ويحک الي الحسين عليه‏السلام فأرحه.
عمر بن سعد به مردي که در سمت راستش ايستاده بود، گفت: «واي بر تو! فرود آي و حسين را راحت کن.»
 قال : فبدر اليه خولي بن يزيد الأصبحي ليحتز رأسه، فأرعد ، فنزل اليه سنان بن أنس النخعي لعنه الله، فضرب بالسيف في حلقه الشريف، و هو يقول: و الله اني لأجتز رأسک، و أعلم أنک ابن‏رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و خير الناس أبا و أما. ثم اجتز رأسه المقدس المعظم.
راوي گفت: خولي بن يزيد اصبحي پيش دستي کرد که سر حضرت را ببرد، لرزه بر اندامش افتاد. پس سنان بن أنس نخعي از اسب فرود آمد و شمشير بر گلوي حضرت زد و مي‏گفت: «به خدا قسم که من سر تو را از بدن جدا خواهم ساخت و مي‏دانم که تو پسر رسول خدايي و پدرت و مادرت از پدر و مادر همه‏ي مردم بهترند.» سپس سر مقدس و معظم آن بزرگوار را بريد
و روي هلال بن نافع، قال: اني کنت واقفا مع أصحاب عمر بن سعد لعنه الله ، اذ صرخ صارخ: أبشر أيها الأمير ! فهذا شمر قتل الحسين عليه‏السلام. 
هلال بن نافع روايت نمود که: با سربازان عمر بن سعد ملعون ايستاده بودم که يکي فرياد برآورد: «امير، مژده! اين شمر است که حسين را کشته [است].»
قال: فخرجت بين الصفين، فوقفت عليه  و انه ع ليجود بنفسه، فوالله ما رأيت قط  قتيلا مضمخا بدمه أحسن منه و لا أنوار وجها، و لقد شغلني نور وجهه و جمال هيئته عن الفکرة في قتله
گويد: از ميان لشکر بيرون شدم و در ميان دو صف بالين حسين ايستادم و او در حال جان کندن بود، و به خدا قسم هرگز کشته‏ي آغشته به خوني را زيباتر و نوراني‏تر از او نديدم؛ زيرا من آن چنان مات نور آن صورت و محو جمال آن قيافه شده بودم که متوجه نشدم چگونه او را مي‏کشند.
 فاستسقي في تلک الحال ماء.فسمعت رجلا يقول: و الله ، لا تذوق الماء حتي ترد الحامية، فتشرب من حميمها. فسمعته يقول : يا ويلک ! أنا لا أرد الحامية، و لا أشرب من حميمها بل أرد علي جدي رسول الله صلي الله عليه و آله، و أسکن معه في داره في مقعد صدق عند مليک مقتدر، و أشرب من ماء غير آسن، و أشکو اليه ما ارتکبتم مني، و فعلتم بي.
حسين در آن حال آب خواست و شنيدم مردي مي‏گفت: «به خدا قسم آب نخواهي چشيد تا به جايگاه گرم و سوزان جهنم وارد شوي و از آب گرم آن بنوشي.»
پس شنيدم که حضرت مي‏فرمود: «اي واي بر تو! حاميه نه جاي من است و حميم آن نه مرا شراب؛ بلکه من بر جدم رسول خدا وارد خواهم شد و در کنار او در جايگاه صدق و پيشگاه سلطان نيرومند خواهم نشست و از آب بهشتي تغيير ناپذير خواهم نوشيد و شکايت رفتار شما را با من به آن حضرت خواهم برد.»
قال: فغضبوا بأجمعهم، حتي  کأن الله لم يجعل في قلب أحد منهم من الرحمة شيئا ، فاجتزوا رأسه، و انه ليکلمهم، فتعجبت من قلة رحمتهم  .
راوي گفت: يکباره همگي بر آن حضرت برآشفتند؛ آن چنان که گويي خداوند، ذره‏اي مهر در دل هيچ کس از آنان قرار نداده است و هنوز حسين با آنان سخن مي‏گفت که سرش را از بدنش جدا کردند. از بي‏رحمي آنان شگفتم آمد .
ابن‏طاووس، اللهوف، / 129 - 124 ؛ السيد هاشم البحراني، مدينة المعاجز، / 264 - 263؛ المجلسي، البحار، 57 ، 55 - 54 / 45؛ البهبهاني، الدمعة الساکبة، 357 - 356 / 4؛ القمي، نفس المهموم، / 367 - 364 ، 362؛ الامام الحسين عليه‏السلام و أصحابه، 314 ، 311 ، 310 ، 308 و چندین مقتل دیگر
 
 
**********
 
وداع زینب س در روز عاشوراء با امام حسین ع
 
أن هذه المحبة من زينب کانت للحسين عليه‏السلام من أيام طفولتها، حتي أنها کانت لا تستقر الا في جنبه عليه‏السلام، و أن فاطمة أخبرت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم بذلک فبکي صلي الله عليه و آله و سلم و أخبر فاطمة بمصائبها، و اشتراکها في النائبات.
النقدي، زينب الکبري، /95
 جناب زينب خاتون سلام الله عليها در ايام کودکي با برادرش امام حسين عليه‏السلام چنانش انس و محبت داشت که جز در آغوش و دامان آن حضرت سکون و آرام نمي‏گرفت .
تا جایی که روزي حضرت فاطمه زهرا در خدمت رسول خدا عرض کرد: «اي پدر! شگفت محبتي بيرون از نهايت که در ميان زينب و حسين ظاهر است؛ چنان که بي‏ديدار حسين شکيب نياورد. اگر ساعتي بوي حسين را نشنود، جانش بيرون شود.»
چون رسول خداي صلي الله عليه و آله اين سخن را بشنيد، آه دردناک برکشيد و اشک ديده بر چهره روان گرداند، و فرمود: «اي روشني چشم! اين دخترک من زينب، به هزار گونه رنج و تعب دچار و به انواع مصائب و بلايا گرفتار خواهد شد.»
سپهر، ناسخ التواريخ حضرت زينب کبري عليهاالسلام، 48 - 47/1
 فتذکرت زينب وصية أمها الزهراء و قالت: لي عندک وصية من أمي الزهراء، فعندما سمع الحسين اسم أمه الزهراء بکي و قال: بما أوصتک؟ قالت: وصتني أمي فاطمة أن أقبل المحل الذي کان يقبله جدي محمد صلي الله عليه و آله و سلم، فانحني الحسين عليه‏السلام و قبلت زينب نحره، و تعانقا طويلا، و بکيا بکاء شديدا، ثم هدأ الحسين من روعها، و أرجعها الي الخيام و توجه نحو المعرکة. 
الصادق، زينب وليدة النبوة و الامامة،/14، 135، 133
پس هنگام رفتن امام حسین ع به میدان در آخرین وداع زینب س وصیت مادرش فاطمة س را متذکر شد و فرمود: وصیتی از مادرم فاطمه س در نزد من است .
چون امام حسین ع اسم مادر را شنيد، بگريست و از آن وصيت بپرسيد. عرض کرد: «سفارش مادرم اين است که آن جا را که جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم همواره مي‏بوسيد، ببوسم.»
پس حضرت پياده شد تا زينب زير گلوي او را بوسيد و یکدیگر را مدت طولانی در آغوش کشیدند و هر دو سخت بگريستند. امام ‏ع خواهر را تسلي ‏داد. و او را به خیمه برگرداند وبه سوی میدان رفت.
قال لها الامام الحسين عليه‏السلام حينما ودع عياله ليلة عاشوراء: «يا أختاه، لا تنسيني في نافلة الليل» .
امام حسین ع هنگام وداع با عیالش به خواهرش زینب س در شب عاشوراء فرمود : ای خواهر عزیزم مرا در نماز شب فراموش مکن.
الصادق، زينب وليدة النبوة و الامامة،/14، 135، 133
قال الحسين: «ابعثوا الي ثوبا لا يرغب فيه أحد أجعله تحت ثيابي لئلا أجرد، فاتي بتبان، فقال: لا، ذاک لباس من ضربت عليه الذلة فأخذ ثوبا خلقا فخرقه و جعله تحت ثيابه فلما قتل عليه‏السلام جردوه منه».
اللهوف سید بن طاووس ره
يعني: آن حضرت چون بي‏حيايي آن قوم را ديد و دانست که به جز کشته شدن راهی نیست، به سوي خيمه آمد و به خواهرش فرمود : بیاورید برای من لباسی را که در زیر لباسم بپوشم تا  وقتی کشته شدم احدی به آن نگاه نکند و برهنه نمانم. پس جامه‏ي کوچک و تنگي آوردند. حضرت فرمود: «اين را نمي‏خواهم. اين لباس کسي است که در ذلت افتاده است.»
پس جامه‏اي از آن واسع‏تر آوردند. آن را پاره پاره کرد ودر زير لباس خود پوشيد؛ چون او را کشتند، آن جامه‏ي پاره پاره را نيز از بدنش بيرون کردند.
هنگامي که عليا مخدره به قتلگاه آمد آن پيراهن را نديد.
ملا صالح برغاني در معدن البکا گويد: حضرت در وداع آخر ندا در داد:
«يا زينب! يا أم‏کلثوم! يا سکينة! يا رقية! يا فاطمة! عليکن مني السلام فهذا آخر الوداع».
اين وقت عليا مخدره زينب عرض کرد:
«يا أخي! أيقنت بالقتل؛
برادر! به قتل خود يقين کردي؟»
حضرت فرمود: «کيف لا أيقن و ليس لي معين و لا نصير؛ چگونه يقين نکنم و حال آن که معيني و ناصري ندارم.
و کأنکم غير بعيد کالعبيد يسوقونکم أمام الرکاب و يسومونکم سوء العذاب.
اي خواهر! گويا مي‏بينم که در اين نزديکي، شما را مثل بندگان و کنيزان اسير کرده‏اند و شما را در جلو اسب مي‏دوانند و عذاب مي‏کنند.»
 الدمعة الساکبة، 336/4؛ القمي، نفس المهموم،/346؛ المجلسي، البحار، 47/45؛بحرالعلوم،مقتل الحسين عليه‏السلام،/434
 
 
 
از استاد تابع منش
***********
 
 

صفحه اصلی

گالری

چهارده معصوم (ع)

دیگر مناسبت ها

احادیث

اخبار هیئت

آموزش

متفرقه

دانلود

تماس با ما

عضویت / ورود