مداحان قدر این نوکری را بیشتر بدانند

مقبل  (شاعر اصفهانی )

در جوانی در نهایت ظرافت و لطافت بود ، در ایام محرم به جمعی رسید كه در عزای سید الشهدا (ع) به سینه زنی مشغول بودند ، وی از روی استهزاء چیزی خواند كه عزاداران ناراحت شدند . مقبل پس از چندی به بیماری جذام مبتلا شد ، بطوری كه مردم از او متنفر شدند و وی در آتشخانه حمام سکونت گرفت .

سال دیگر ، روزی با دلی شكسته در كنار خرابه ای نشسته بود ، جمعی از سینه زنان این شعر را می خواندند:

چه كربلاست امروز چه پر بلاست امروز

ســــرحسین مظلوم از تن جداست امروز

آتش در نهاد مقبل افتاد و با نظر حسرت به آنها نگاه كرد و گفت :

روز عزاست امــروز جان در بلاست امروز

فغان و شـــور محشر در كربلاست امــــروز

مقبل همان شب پیامبر اكرم (ص) را درخواب دید ، ایشان وی را نوازش كردند و از تقصیرش گذشتند. گویند نام او محمد شیخا بود و آن جناب اورا مقبل لقب دادند.

لذا شروع به سرودن قضایای حضرت سید الشهدا(ع) كرد .

مقبل گوید: چون واقعه شهادت را تمام كردم ، شب جمعه بود .چندان خواندم و گریستم تا آنكه در بستر به خواب رفتم . در عالم خواب ، خود را در حرم منور حضرت سید الشهدا(ع) دیدم كه منبری گذارده و جناب خاتم الانبیا (ص) تشریف داشتند، در آن اثنا محتشم را حاضر كردند.

پیامبر (ص) فرمودند: امشب شب جمعه است ، بر منبر برو و درمصیبت فرزندم چیزی بخوان . محتشم به امر آن حضرت بر منبر رفت . خواست در پله اول بنشیند، ولی حضرت فرمودند: بالا برو، چون به پله دوم رفت ، باز فرمودند: بالا برو، و همچنان به او فرمود، تا اینكه بر پله آخر(پله نهم) منبر نشست و اشعاری خواند تا به این بند معروف رسید :

پس با زبان پــــرگله آن بضعه ی بتـــــول

رو در مــــــــدینـه كــرد كـه یا ایهـا الــــرسـول

این كشته فتاده به هامون حســــین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون كه هست

زخـم از ستـاره بر تنش افـزون حسین توست

یک وقت ملائکه گفتند: محتشم بس است. پیغمبر غش کرده است. پیغمبر را به هوش آوردند. پیغمبر عبایش را برداشت با دست خودش بر دوش محتشم انداخت.

مقبل گوید :من دلم شکست و با خود گفتم : البته اشعار من مورد قبول آن حضرت قرار نگرفته است، زیرا به من دستور خواندن ندادند.

ناگاه حوریه ای به خدمت حضرت آمد و عرض كرد : حضرت فاطمه الزهرا (س) می گویند : دستور بفرمائید كه مقبل واقعه ای در مرثیه سید الشهدا(ع) بخواند .

پس آن حضرت به من امر فرمودند و بر منبر رفتم و در پله اول ایستادم و چنین خواندم :

روایت است كه چون تنگ شد بر او میدان

فتاده از حركت ذوالجناح و ز جــــولان

نه سیــد الشهــــدا بر جــدال طاقـت داشت

نه ذوالجنـاح دگر تاب استقامــت داشت

كشید پــا ز ركـــاب آن خلاصۀ  ایجـاد

به رنگ پرتو خورشید، بر زمین افتاد

هوا ز جور مخـالف، چو  قیرگــون گردید

عــزیز فاطمه از اسب سرنگون گـردید

بلنــد مرتبــه شاهــی ز صــدر زین افــتاد

اگــر غلط نكـنم، عـرش بر زمین افتاد

ناگاه كسی اشاره كرد كه فرود آی .دختر پیامبر (ص) بیهوش گشته است . من از منبر فرود آمدم و منتظر عطای حضرت خیرالبریا بودم. ناگاه دیدم ضریح مطهر حضرت سید الشهدا (ص) باز شد و شخص جلیل القدری از آن بیرون آمد. اما زخم سینه اش از ستاره افزون و جراحات بدنش از شمار بیرون است. ایشان خلعت فاخری به من عطا فرمودند. عرض كردم فدایت گردم ، شما چه كسی هستید ؟ فرمودند: من حسین (ع) هستم .

 

ازكتاب آثار و بركات حضرت امام حسین (ع) نوشته محمد رضا باقی اصفهانی و سحاب رحمت ص 90 و وقایع الایام ج 1، ص 58.

*****

 

داستان مقبل / شأن و جایگاه شعر و شاعری، ذاکر و ذاکری

گر شما به کاشان سفر کردید قبر مقبل را زیارت کنید. مقبل بعد از محتشم کاشانی می زیسته است. اصل اسمش مقبل نبوده است، ظاهرا محمد شیخا بوده.

ایشان یک روز عاشورا در گوشه ای ایستاده بود و به دسته های سینه زنی نگاه می کرد.

دسته های سینه زنی این شعر را می خواندند (عزا عزا است امروز، روز عزاست امروز، در کربلای پر خون، زهرا(س) صاحب عزا است امروز) شعر مقداری ناهماهنگ بود. مقبل هم شعر مردم را مسخره می کند و این نوحه را دست می اندازد.

بعد از آن دچار بیماری جذام می شود و مورد نفرین اطرافیان قرار می گیرد. او را می برند و در خرابه ای می اندازند.

مقبل محرم سال بعد هر طوری که شده خود را به نقطه ای می رساند که هیئت ها را ببیند. وقتی می رسد باز همان شعار سال گذشته را مطرح می کنند.

دلش می شکند و منقلب می شود و دو سه بیت به آن شعر اضافه می کند.

با طرح این دو سه بیت که اضافه می کند، انقلابی در وجود او ایجاد می شود و به شدت اشک می ریزد و مدام گونه هایش را به خاک می مالد و گریه می کند و می گوید: به رسم کربلا من هم مثل اباعبدالله(ع) که نقل می کنند در آخرین لحظه ها وقتی داشت به شهادت می رسید، حالتش حالت سجده مانند بود. خودش را این طوری انداخته بود روی خاک و گونه ها را به خاک می مالید و ناله می کرد.

مقبل بعد از این ناله ها شب در عالم خواب دید محفل و مجلس بسیار بزرگی آماده است و همه نشسته اند که در همین موقع محتشم کاشانی وارد شد.

رسول خدا به محتشم فرمود:«شعرت را بخوان.»(اینجا لازم است نکته ای را متذکر شوم و آن اینکه، مصراع اول شعر محتشم از پیغمبر است ولی همه فکر می کنند از محتشم است. جریان از این قرار است که پسر محتشم از دنیا می رود و او در رثای فرزندش شعر می گوید. شب رسول خدا(ص) را در خواب می بیند. رسول خدا(ص) به او می فرماید:«تو برای بچة خودت شعر گفتی، چرا برای فرزند من شعر نمی گویی.» محتشم به رسول خدا(ص) می گوید من تا به حال در این حوزه شعر نگفته ام و این توانایی را ندارم. پیغمبر(ص) به او می گوید پس بنویس:«باز این چه شورش است که در خلق عالم است» این هدیه من به تو. حالا بلند شو و بنویس. محتشم از خواب که بلند شد، این شعر را ادامه می دهد و این می شود که ترکیب بند معروفی که همه شما دیده و شنیده اید و امروز به برکت اخلاصی که در سرودن آن بوده است ذکر می شود و نصب دیوارهای ما شده است.

برگردیم به ادامه خواب مقبل: رسول خدا به محتشم فرمود:«برو بالا و شعرت را بخوان». محتشم می رود پلة اول. رسول خدا فرمود:«برو بالا، پلة دوم» باز فرمود:«برو بالا پلة سوم» باز فرمود:«برو بالا». پیغمبر فرمود:«چون برای فرزندم حسین شعر گفتی حق داری بالای بالا بنشینی. حالا شعرت را بخوان.» محتشم شعرش را خواند و حال مجلس عوض شد. صدای گریة زنان از پشت پرده شنیده شد.

پیغمبر(ص) فرمود:«دیگر کافی است و محتشم شعرش را قطع کرد و هدیه اش را از دست پیغمبر(ص) دریافت کرد.»

مقبل هم در آن مجلس حضور دارد و باخودش می گوید می دانم به خاطر بی حرمتی که کردم مرا در این مجلس تحویل نمی گیرند. می گوید در این موقع دیدم از پشت پرده صدایی می اید.

حضرت زهرا(س) به پیغمبر(ص) فرمود: «درست است که ایشان خطایی کرده، اما شعر کوچکی برای حسین من گفته است. به او اجازه دهید برود روی منبر بنشیند و شعرش را بخواند.»

مقبل می گوید من از منبر بالا رفتم، اما به خود اجازه ندادم، خیلی بالابروم.

چند پله ای که رفتم، نشستم و شعرم را زمزمه کردم. مقبل شعرش را که می خواند می اید پایین و می گوید من هدیه ام را اول از پیغمبر(ص) گرفتم که گفت:«دیگر اسم تو را مقبل گذاشتم و مقبل یعنی خوشبخت و هر کس برای حسین من شعر بگوید، مقبل است. تو خوشبختی چون برای حسین من شعر سروده ای.» بعد می گوید من هدیه ام را از حضرت زهرا گرفتم. مقبل هم شفا پیدا می کند و هم پس از آن ماجرا شعر می گوید و دیوان شعر ایشان موجود است.

نکته ای که در این ماجرا خیلی مهم است و بنده می خواهم روی آن تاکید کنم این است که اگر از این دست عنایات در زندگی خود داشتید، آن را خیلی پاس بدارید و خوب نگهداری کنید.

در اینجا رسول خدا(ص) به مقبل می فرماید: «هر کس در این راه آمد ما بخشی از راه را کمکش می کنیم و او را پیش می بریم.» بسیار از شما برایتان اتفاق افتاده که صدای شما گرفته است و در آن موقعیت نگرانید و شرمنده که بخوانید یا نخوانید؛ بعد می بینید چیز دیگری شد.

یا گاهی چیزی می خوانید که قبلا فکرش را نکرده اید. اینها دارند شما را می برند.

در حوزة عرفان بحثی داریم تحت عنوان سیر محبی و سیر محبوبی یا به آن می گویند سالک مجذوب و مجذوب سالک.

ما سالک مجذوبیم یا مجذوب سالکیم.

در قلمرو سیر به سمت اباعبدالله(ع) همة آدم ها می شوند مجذوب سالک. سالک مجذوب کسی است که خودش تلاش و تکاپویی می کند بعد خدا هم دستش را می گیرد.

اما مجذوب سالک آن است که آنها دستش را می گیرند و می برند بعد اتفاقی می افتد. ابراهیم(ع) در لسان قرآن سالک مجذوب است. می گوید: «انی ذاهب الی ربی سیهدین» من به طرف خدا می روم. خدا به زودی مرا هدایت خواهد کرد.

یعنی خودش سلوک می کند و بعد مجذوب می شود. اما رسول خدا(ص) مجذوب سالک است. خود خدا می بردش:«بسم الله الرحمن الرحیم. سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله...».

خداوند می فرماید:«پاک و منزه است آن خدایی که بنده خودش را برد.» یعنی پیغمبر ما مجذوب سالک بود.

پیغمبر(ص) در خواب به تعبیری می فرماید: «هر کس برای حسین من کار کند، مجذوب سالک است.» در آنجا هم به مقبل اشاره می کند.

هم می گوید مصراع اول شعر محتشم را من گفتم. هر محتشم در وسط شعر گیر کرد و من کمکش کردم.

(محتشم هنگام سرودن شعر معروف خود به این مصراع که رسید: «هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال» یعنی، ذات خدا از ملال بری است، ماند. می گوید گیر کرده بودم که مصراع دوم را بگویم. شب در عالم رویا دوباره پیغمبر(ص) را دیدم، فرمود: محتشم جای خیلی سختی شعر خود را بردی.

پس پشت سر آن این را بنویس:«او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال» خدا در دل است و هیچ دلی هم بی ملال نیست. (بیت به گونه ای است که خدا را غمگین معرفی می کند، اما شما نمی توانید به شاعر ایراد بگیرید.)

می گوید وسط راه هم ما کمک کردیم و کمک می کنیم. نفستان را شما پیش نمی برید.

حسان بن ثابت وقتی در غدیر خم برای امیرالمومنین(ع) شعر گفت وقتی که تمام کرد پیغمبر(ص) کنار او آمد و فرمود:«این شعر را تو نگفتی فکر نکنی تو بودی که شعر گفتی، بلکه این را روح القدس بر زبان تو جاری کرد.»

در جلسه ای که خدمت آقای موسوی گرمارودی بودیم. یکی از آقایان حاضر در مجلس که در کشور هم مشهور است به آقای گرمارودی گفت: «من نمی دانم در این شعر معروف، علی ای همای رحمت / تو چه ایتی خدا را، واقعا این طور بوده که این بزرگ دینی گفته است؟ واقعا خواب دیده یا نه؟» آقای موسوی گرمارودی گفت: «شهد الله» من شنیدم آن را به آقای دکتر تجلیل که کنار من بود، گفت:«من از زبان ایت الله مرعشی شنیدم که فرمودند: در عالم خواب دیدم این شعر را می خوانند. صبح به کسی که کنارم بود گفتم شهریار را می شناسی. گفت اسمش را شنیده ام. گفتم برو سراغش و این شعر را از او طلب کن.»

گفت:«وقتی که من وارد خانه او شدم نوشتة ایت الله مرعشی را به او نشان دادم. شروع کرد به گریه و گفت من این شعر را دیشب گفته ام و هنوز برای کسی نخوانده ام. بعد شعری را که گفته بود از زیر فرش بیرون آورد و گفت ببینید هنوز تازه است. این را تازه گفته ام. آقا شعر مرا تایید کرده است.»

برادران، شما مهر تایید دارید اگر در این راه آمده اید. خیلی قیمت تان بالاست. اصلا برای خودتان نرخ تعیین نکنید. نرخ کم شما بهشت است.

خیمه شماره 44 شهریور 1387  صفحه 6   پدید آورنده : دکتر محمدرضا سنگری

***** 

نرخ یک مداح/سخنی با ذاکرین اهل بیت (ع)

 

حضرت علی(ع) فرموده اند:« لیس لانفسکم ثمن الاالجنه، خودتان را به کمتر از بهشت نفروشید.» هر کس از شما پرسید ارزش و قیمت شما چیست؟ بگویید : برگه ی کوچکی روی بدن ما زده اند به نام بهشت. تازه این کم آن است. البته بالاتر از بهشت هم داریم که ما نمی دانیم چیست.

لذا گفته اند: «در حلقة روز قیامت که حضرت زهرا(س) در قلب آن قرار می گیرد اولین کسانی که دور حضرت زهرا(س) طواف می کنندآنهایی هستند که در این دنیا برای حضرت اباعبدلله(ع) شعر خوانده اند.»

این قیمت ماست.این اعتبار عمل ماست. این اثر ماست.

بنابراین برادر عزیز من، وقتی که اینجا می آیی فکر نکن با پای خودت آمدی هیچ منتی هم بر کسی نداری. تا می توانید هم منت پذیر باشید.

بگو خدایا از تو ممنونم که مرا اینجا آوردی، اباعبدالله(ع) از تو ممنونم که اسمت را روی من گذاشتی.

از تو سپاسگزارم که این عنوان را به من داده ای.

مرثیه خوانی پیامبر

انبیا تمام عشقشان این بود که برای اباعبدالله(ع) زمزمه ای داشته باشند. همة آنها از آدم تا خاتم مرثیه خوان اباعبدالله (ع) بوده اند. پیغمبر(طبق مطالعات من) پنج بار برای اباعبدالله(ع) مرثیه خوانده است و آن زمان هنوز اباعبدالله (ع) بچه بود.

پیغمبر در خانه می نشست و برای اباعبدالله مرثیه می خواند و چند نفر هم مستمع او بودند و یکی از آنها حضرت زهرا(س) بود. وقتی امام حسن(ع) آخرین لحظه به امام حسین (ع) فرمود: «لایوم کیومک یا اباعبدالله(ع)» این جمله معروف را از زبان پیامبر شنیده بود. برادران! وقتی شما مرثیه می خوانید مجرای حنجره شما نامی را زمزمه می کند که فرشتگان با افتخار از او یاد می کنند. شوق شان این است که پروبال شان را به حسین بزنند و بگویند من از کنار این گهواره گذشتم.

امام زمان(عج) در گوشه ای از زیارت ناحیه مقدسه می فرمایند:« افتخار جبرئیل و میکائیل این بود که پای گهواره حسین بنشینند». و میکائیل کنار گهوراه حسین روضه کوچکی می خواند. کل افتخار میکائیل در عالم ملکوت به این است که بگوید من برای اباعبدالله(ع) دو بیت شعر خواندم.

و شما می دانید تمام اسباب این عالم به اذن پروردگار به دست میکائیل است. اشاره ای بکند طوفان ها خواهند وزید، پس ارزش خود ر ابشناسید.

پیامبر عاشق مداحان است

همة شما این جمله را شنیده اید که پیغمبر فرمود:« حسین منی و أنا من حسین». این جمله ادامه دارد ولی متاسفانه آن را نمی خوانند منی و انامن حسین احب الله من احب حسینا» خدا دوست دارد هر کس را که حسین را دوست داشته باشد. وبعد از آن دعاست«الهم انی احبّه» خدایا من حسین را دوست دارم و « و احب من احبّه» هرکس هم حسین را دوست داشته باشد، من عاشق او هستم. برادری که می آیی در این مجلس و مداحی می کنی یک عاشق داری کنارت ، پیغمبر(ص) عاشق توست.

من درجایی دیدم که زهیر یک ارادتی به اباعبدلله نشان داد. زهیر دنبال امام حسین(ع) دوید و خاکی را از زیر پای حسین برداشت وبوسید، پیغمبر این صحنه را دید. زهیر را گرفت و او را مثل حسین بوسید و فرمود:« وقتی کسی حسین مرا دوست داشته باشد مثل حسین با او رفتار می کنم.»

یکی ازمداحان بزرگ در آخرین لحظة زندگیش به پسر و دخترش گفته بود که زیربازوهای مرا محکم بگیرید، هر وقت یواش فشار دادم، مرا بلند کنید آن لحظه آقا به دیدنم آمده. مگر ممکن است کسی را که من یک عمر به او عشق ورزیدم،آخرین لحظه حیات به دیدارم نیاید؟

بعد از لحظاتی فشار داد، گفت: بلندم کنید آیا اباعبدالله(ع) دارد می آید.

ارتباط مداحان ارتباط عاطفی است

شما مقام ، شأن ، منزلت و موقعیت بالایی دارید و این خیلی مهم است، چون ارتباط شما ارتباط عاطفی است.

انسان دو بخش عمدة وجودی دارد، یکی عقل و دیگری عواطف و احساسات.

صدر و سینه پایگاه عواطف و احساسات و سر، پایگاه تعقل و اندیشه است. اگر کسی این دو را به هم گره بزند، می شود« اولولالباب». در قرآن هر کجا این واژه آمده به معنی کسانی است که عاطفه و تعقل را با هم دارند.

کار مداح بیشتر با عاطفه ارتباط دارد. عاطفه را هم بر می انگیزد و هم بر آن اثر می گذارد . در اینجا کاربا دل است و دل هم جایگاه خداست.

رسالت پیغمبر(ص) هم کار با عقل است و هم کار با دل. ایشان مداح و ذاکری را دوست می دارد که هم پلی به دل ها بزند و هم عقل ها .عقل نور است و دل و عاطفه، آب.

خوب است شما هم نور بدهید و هم آب، هم اشک بگیرید و هم عقل ها و مغزها را تغذیه کنید.

بنابراین مداحی که فقط نوحه می خواند، هنوز به طور کامل مورد تایید اباعبدالله(ع) نیست و هنوز چیزهایی کم دارد.

باید در حوزه های تعلقی هم خودتان را تقویت کنید.

روایات و آیات قرآن را بلد باشید و درست هم بخوانید، چون گاهی وقت ها بعضی از دوستان را می بینیم که حداقل روایت را نیز نمی توانند درست بخوانند. این خیلی بد است و شأن خدشه دار می شود.

خودتان ر ادر این بُعد سرشار کنید. وقتی در مجلس شما جمعیت حس و حال گرفتند، آرام آرام از پایین به بالا بیایید و سری هم به حوزه عقل و مخاطب بزنید و با یک سخن ،نکته یا پیامی از عاشورا عقل ها ر اپرورش بدهید.

در این دو سه سال اخیر سعی کردم فهرستی از درس های کربلا را تنظیم کنم و شروع به نوشتن کردم. دیدم صدتا درس شد، صدو ده تا درس، صدو بیست تا درس، هدفم این بود که درس ها را به برادران مداح بدهم.

ببینید برادران شما هیئت راه می اندازید و چندین ساعت آدم ها در اختیار شما هستند.ممکن است که تعداد کم یا زیاد باشد.

کاری که برای اباعبدالله(ع) باشد آدم نباید به هیچ چیز دیگری حساس باشد. بنده این نکته را که در کودکی برایم اتفاق ا فتاد ،چندین بار در این محافل گفته ام ولی دوباره می گویم، زیرا که واقعاً ازآن درس گرفتم.

یک روز وارد مسجد شدم . در آن زمان بچه بودم دیدم کسی آمد و رفت روی منبر شروع به روضه خوانی کرد، به او گفتم فلانی کسی که در اینجا نیست، برای که روضه می خوانی؟ آن شخص گفت: «من یقین دارم که الان فرشتگان خدا دارند صدایتان را می شنوند.» پیغمبر به شما عشق می ورزد مهم نیست که سر چهار راه مجلس داشته باشی یا جای دیگر. جمعیت زیاد باشد یا کم.

چرا که اگر اینها برای شما مهم باشد الاتبطلوا صدقاتکم بالمن و الاذی می شود.کار خود را با این چیزها باطل نکنید.

اینکه می گویند یک قطره اشک برای اباعبدالله(ع) آتش جهنم را خاموش می کند شعار نیست،واقعاً در روایات داریم. تازه از اینها هم بالاتر است. در روایت است که وقتی شما اشک می ریزید فرشتگان خدا آن را می برند و ماموریت دارند که این اشک ها را «فیمزّ جونها بماء الحیون فید فعونها الی خزنه الجنه» ببرند و با آب حیات آمیخته کنند و دست نگهبانان بهشت بسپرند تا وقتی شما خواستید وارد بهشت شوید به شما تحویل دهند.

حالا این که تحویل دهند معنایش چیست، بماند.

این شأن و مقام و منزلت خیلی مهم است.

وقتی که هیأت دارند سینه و زنجیر می زنند یک لحظه بگویید عاشقان حسین(ع)اجازه بدهید از آن لب های خون چکان یک جمله برای شما بگویم و یک هفته با این جمله زندگی کنید.

یک درس از زندگی اباعبدالله(ع) مطرح کنید. مثلا بگویید امام حسین(ع) با همسر و فرزندانش این طوری زندگی می کرد، شما نیز این چنین باشید . یا حسین(ع) در کربلا با یارانش این گونه ارتباط داشت، شما نیز چنین باشید.

حضرت اباعبدالله(ع) طبق گفتة شیخ جعفر شوشتری، هفتاد بار در کربلا هروله کرد، یعنی هفتاد بار مانند سعی صفاو مروه را پیمود.

اگر شما حج رفته باشید می دانید که این سعی صفا و مروه هفت بار است و آدم وقتی به دور پنجم و ششم و هفتم می رسد، چه حالی دارد؟ نفس بند می آید؟ حالا امام حسین(ع) هفتاد بار این کار را کرد چون می خواست به یارانش احترام بگذارد.

اینکه بلند شده آمده باید به او حرمت بگذاری. امام تا آخرین لحظه سریارانش را روی زانوهایش می گذاشت و خون را از صورت آنها پاک می کرد.

او نیزآرام چشمانش را باز می کرد تا بار دیگر امام را ببیند. امام(ع) هم ابراز لطف می کرد و او را تشویق می کرد.

همة آنها از امام سوال می کردند:« اوفیت یابن رسول الله. پسر پیامبر وفا کردیم؟ آیا تأیید می کنی؟راضی هستی؟ و امام می فرمود:« نعم انت امامی فی الجنه. خوشا به حالت تو زود تر از من به بهشت می رسی. سلام مرا به مادرم زهرا (س) پدرم علی مرتضی(ع) و جدم رسول خدا (ص) برسان. نگران نباش من هم پشت سر تومی آیم.»

چون گاهی وقت ها درست است که صحابه از رفتن به بهشت شاد بودند، اما غصة آنها این بود که با امام نمی روند و دارند از او جدا می شوند. به همین علت امام(ع) می فرمود:« خوشحال باش چند دقیقه ی دیگر من هم به تو می پیوندم.»

این رفتار امام(ع) را به عنوان یک درس در هیات مطرح کنید. شما خیلی مهم هستید. حالت شما ،شکل موی شما، نوع لباسی که به تن دارید، خنده ای که می کنید، گفت وگویی که می کنید، همة اینها مهم است.پس خیلی توجه کنید و خواهش من این است که شأن آن بزرگوار را حفظ کنید.

 

خیمه شماره 45 مهر1387  صفحه 16   پدید آورنده : دکتر محمدرضا سنگری

*****

  دوبیت شعربا اخلاص / جایگاه و شأن مداح

شاید کتاب «خصائص الحسینیه» از علامه شیخ جعفر شوشتری را مطالعه کرده باشید که شیخ در آنجا فهرست ارزشمندی از ویژگی های خاص اباعبدالله(ع) را آورده که هیچ معصوم دیگری ندارد.

شما خدمتگذار چنین کسی هستید و هرکس متصل به کسی باشد که برای خدا «آن» است، خودش هم «آن» می شود. به این علت است که مداحان و ذاکران موقعیتی دارند که قابل قیاس با هیچ کس نیست.

اگر من الان از شما بپرسم که بزرگترین یار اباعبدالله(ع) بعد از بنی هاشم کیست، شما چه کسی را معرفی می کنید؟ قطعاً همه ی شما خواهید گفت حبیب، یعنی نمی توانید کس دیگری را هم بگویید.

حضرت حبیب، فرمانده جناح چپ سپاه اباعبدالله(ع) است. کسی است که اباعبدالله(ع) کنار او همان حرفی را زد که کنار اباالفضل(ع) گفته بود.

اباعبدالله(ع) در مورد او جمله ای گفته است که این وصف را نمی شود برای کس دیگری گفت. اباعبدالله(ع) گفت: «تو فقیه امت بودی، خدایت رحمت کند که تو کسی بودی که هر سه روز یک بار (و در بعضی جاها هم گفته اند هر شب یک بار) قرآن را ختم می کردی.»

و شما می دانید که مزار حبیب مستقل از دیگران، کنار مزار اباعبدالله (ع) قرار گرفته است و حتی از مجموعه ی بنی هاشم یک نفر مزارش مستقل شده و آن هم مزار حضرت ابالفضل (ع) است.

این پیرمرد مقامی پیدا کرده است که اگر شما در ورود به حرم امام حسین(ع) قبل از اباعبدلله (ع) زیارتش نکنید، حتماً بعد از اباعبدلله(ع)و قبل از بقیه او را زیارت می کنید.

این چه شأن و مقام و منزلتی است؟ یکی از علمای بزرگ گفته است در عالم خواب جناب حبیب را در باغی سبز و زیبا دیدم. دریافتم این بهشت است. حضرت حبیب نشسته است و حوری و غلامان اطرافش طواف می کنند.

منزلتی داشت که مورد غبطه ی بعضی از پیامبران بود. آمدم و خدمت او نشستم و گفتم: خوشا به سعادت تو که هیچ کس در زندگی منزلت تو را نیافت. در جوانی که موهایت سیاه بود، خدمت پیامبر(ص) بودی. (حبیب پیر بود. نزدیک به هشتاد سال سن داشت. جنگ بدر را دریافته بود و در جنگ بدر خدمت پیامبر اکرم(ص) شمشیر زده بود و یار حضرت بود) و بالاتر از آن، اینکه در پیری موی سپید تو پیش چشم پسر پیغمبر به خون سرت خضاب شد.

این خیلی افتخار بود، حالا بعد از این آرزویی داری؟ گفت: بله یک آرزو برایم باقی مانده است و آن اینکه به دنیا برگردم و ذاکری اباعبدالله(ع) را بکنم. در مجموعه ای باشم و دو بیت شعر برای اباعبدالله(ع) بخوانم.

از این هم بالاتر که هرکس به اخلاص دو بیت شعر برای حسین من بخواند، خدا اجر صد شهید را به او می دهد. حالا شما فکر کنید که یک مداح چه مقام و منزلتی دارد.

خیمه شماره 43 مرداد  1387  صفحه 10   پدید آورنده : دکتر محمدرضا سنگری

*****

 

صفحه اصلی

گالری

چهارده معصوم (ع)

دیگر مناسبت ها

احادیث

اخبار هیئت

آموزش

متفرقه

دانلود

تماس با ما

عضویت / ورود