چهل غزل امام زمان (عج)ازاستادسازگار

1

اگر صد عالمم بخشند بی ‌مهدی نمی‌خواهم
کمـال آدمـم بخشنـد بی‌ مهدی نمی‌خواهم
اگر بعد از هزاران سال مردن بر تن بی‌جان
مسیحایی دمم بخشند بی ‌مهدی نمی‌خواهم
اگـر از تشنگـی آتـش برآیـد از نفس‌هـایم
به هر دم صد یمم بخشند بی ‌مهدی نمی‌خواهم
گـر از تجلیـل بنشـاننـد بـر تخت سلیمان
هزاران خاتمم بخشند بی‌ مهدی نمی‌خواهم
غـلام آستــان اهـل‌بیـت عصمتــم، آری
اگر جام جمم بخشند بی ‌مهدی نمی‌خواهم
اگر هنگـام نــاداری بـه قـدر وسعت عالم
طلا و درهمم بخشند بی ‌مهدی نمی‌خواهم
اگر با دست عیسی بـر تن مجروح از رأفت
سراپا مرهمم بخشند بی ‌مهدی نمی‌خواهم
گـدای سامــرایم گــر هـزاران بـار آقایـی
به خلق عالمم بخشند بی ‌مهدی نمی‌خواهم
اگر «میثم» هزاران حور و غلمان در جنان با هم
شراب دائمم بخشنـد، بی ‌مهدی نمی‌خواهم
سازگار
*****

2

حیف از تو که گل باشی و من خار تو باشم
بگذار که از دور گرفتار تو باشم
من مایه ندارم که خریدار تو گردم
باشد که گدای سر بازار تو باشم
گر راه ندارم به حریمت نظری کن
تا معتکف سایة دیوار تو باشم
با آنکه تو را عاشقم از خود نپسندم
تو یار به من باشی و من عار تو باشم
دستی، که به جز دامن لطف تو نگیرم
چشمی، که فقط طالب دیدار تو باشم
زخمم به جگر زن که دوایی نپذیرد
دردی به دلم بخش که بیمار تو باشم
از همچو تویی پاک تر از گل همه حیف است
تا همچو منی عبد خطاکار تو باشم
سوزم به درون ریز که پیوسته بسوزم
خوابم ببر از دیده که بیدار تو باشم
آن رتبه ندارم که نهی پای به چشمم
بگذار که خاک ره زوار تو باشم
من میثمم و چوبة دارم به سر دوش
بگذار که دلباخته ی دار تو باشم
غلامرضا سازگار

*****

3

قرار دل ز فراقت دگر قرار ندارم
به انتظار قسم تاب انتظار ندارم
به احتظار مبدل شد انتظار ظهورت
اجل رسیده دگر تاب احتظار ندارم
ز بس گریستم و دیده ام ندید رخت را
گمان برند گروهی به من که یار ندارم
اگر بهار شود دچار فصل سال برایم
خدا گواست که بی روی تو بهار ندارم
به سلطنت ندهم رتبه ی گدایی خود را
که در زمین و زمان جز تو شهریار ندارم
نه مانده تاب فراق و نه هست طاقت جرم
چگونه صبر کنم دیگر اختیار ندارم
دیار من نبود غیر خاک مقدم یارم
چو دور غیبت یارم بود دیار ندارم
به اشک دیده بیارم مگر به دست دلت را
عزیز دل چه کنم چشم اشکبار ندارم
اگر تو سوزدهی جز به آتشت نگداز
م دگر تو اشک دهی غیر گریه کار ندارم
به دار عشق تو میثم مگر قرار بگیرد
وگرنه تا به بسم جان بود و قرار ندارم
غلامرضا سازگار

*****

4

یک لحظه با تو بودن، از عمر جاودان بِه
یک زخم از تو بر تن، از صد هزار جان بِه
خاک درِ تو بر رو از آبروست خوش تر
خار ره تو در باغ از سرو بوستان به
هر سو تو روی آری از کعبه می بری دل
هر جا تو پاگذاری از چشم آسمان به
اشکی که بر تو ریزد گردد شراب کوثر
قلبی که بر تو سوزد از گلشن جنان به
وقتی نخوانم از تو وقتی نگویم از تو
خاموشی ام ز گفتن، لالیم از زبان به
یک گوشه در حریمت از وسعت دو عالم
یک قطره از فراتت از بحر بی کران به
زخم تو مرهم دل، درد تو داروی جان
نام تو بر زبان ها از ذکر قدسیان به
دامان کربلایت از قلب عرش خوش تر
گودال قتلگاهت از ملک لامکان به
تا می سراید از تو تا می نویسد از تو
یک لحظه عمر “میثم” از عمر جاودان به
غلامرضا سازگار

*****

5

بیا بی تو جهان تنهاست، می دانم که می آیی
وجودت مُصلح دنیاست، می دانم که می آیی
بیا ای حجّت حق! با قیام خود، قیامت کن
ظهورت محشر کبراست، می دانم که می آیی
هنوز ای منتقم! از آستان وحی بر گوشت
صدای نالة زهراست، می دانم که می آیی
بسا منکر شده معروف و معروف آمده منکر
ز آثار جهان پیداست، می دانم که می آیی
به چشم اشکبارت، صحنه کرببلا دائم
به قلبت، زخم عاشوراست، می دانم که می آیی
بهایی و نصارا، بابی و صهیون و وهّابی
سراسر جنگشان با ماست، می دانم که می آیی
علم بر دوش عبّاس است تا گردد علمدارت
دلش خون، دیده اش دریاست، می دانم که می آیی
به قرآن و علی سوگند! می بینم به چشم خود
که قرآن و علی تنهاست، می دانم که می آیی
خمیده قامت اسلام و دانم بی قیام تو
نگردد قامت آن راست، می دانم که می آیی
ز اشک لاله گون، همچون بهاران دیدة “میثم”
مسیرت را به گل آراست، می دانم که می آیی
غلامرضا سازگار

*****

6

کیم که با تو کنم گفتگو عزیز دلم
عنایت تو به من داده رو عزیز دلم
سیاه روتر و بی‌آبروتر از من نیست
مگر دهی تو به من آبرو عزیز دلم
بسوز و آب کن و آتشم بزن که کنم
چو شمع، گریه بی های و هو عزیز دلم
اگر عزیز دل خود تو را صدا نزنم
چه خوانمت؟ چه بگویم؟ بگو، عزیز دلم!
توان گفتن یا بن الحسن نمانده دگر
که گریه عقده شده در گلو، عزیز دلم
کنار قبر علی، یا کنار قبر حسین
بگو کجات کنم جستجو عزیز دلم؟
گرفتم آنکه بیایی بدین سیه‌رویی
چگونه با تو شوم رو به رو عزیز دلم؟
بیا که فاطمه بعد از هزار سال هنوز
کند ظهور تو را آرزو، عزیز دلم
هنوز یاد لب تشنگان کرب و بلا
نگاه توست به دست عمو، عزیز دلم
به یاد حنجر خشکی که نهر خون گردید
رود ز دیده سرشکم چو جو، عزیز دلم
به جستجوی تو «میثم»روا بود که چو باد
تمـام عمـر رود کـو بـه کـو عزیز دلم
غلامرضا سازگار

*****

7

ای آفتاب زهرا عَجّل علی ظهورک
تنهای شهر و صحرا، عجّل علی ظهورک
گم گشته وجودی، هم غیب و هم شهودی
در دیده و دل ما، عجّل علی ظهورک
بی تو غریب، قرآن، بی تو اسیر، عترت
بی تو علی است، تنها، عجّل علی ظهورک
نه طاقتی نه صبری، تا چند پشت ابری؟
ای مهر عالم آرا عجّل علی ظهورک
دنیا در انتظار است، خون قلب روزگار است
پا در رکاب بنما، عجّل علی ظهورک
حیدر کند دعایت، زهرا زند صدایت
الغوث یابن زهرا ! عجّل علی ظهورک
زخمِ به خون نشسته، پیشانیِ شکسته
دارند با تو نجوا، عجّل علی ظهورک
خون دو دیده گوید، دست بریده گوید
بر انتقام بازآ، عجّل علی ظهورک
هم عمّه ها پریشان، هم جدّ توست عطشان
هم چشم ماست دریا، عجّل علی ظهورک
بر “میثمت” نگاهی، از لطف گاه گاهی
ای چشم حق تعالی! عجّل علی ظهورک
غلامرضا سازگار

*****

8

لال است آن زبان که نگوید ثنای تو
کور است دیده ای که ببیند سوای تو
رحمت به روح “صائب” شیرین سخن که گفت:
«عالم پر است از تو و خالی است جای تو»
از آن سری، که پای گذاری به چشم ما
ای چشم جبرئیل امین! جای پای تو
هر شب، دلم مسافر سرداب سامره است
همچون کبوتری که پرد در هوای تو
شب های جمعه ناحیه خوانند انبیا
در صحن سیّدالشّهدا با صدای تو
ای کاش در کنار حرم، صبح جمعه ای
تو بر حسین گریه کنی، ما برای تو
هر نیمه شب که بهر ظهورت، دعا کنی
آمین فاطمه است، جواب دعای تو
دارند التماس دعا از تو دوستان
هر لحظه در زیارت کرببلای تو
بگذار ما به جای تو گوییم بر حسین
تبدیل تا به خون نشود، اشک های تو
“میثم” اگر به کعبه بود، لحظة ظهور
زیبد کند هزار سر و جان فدای تو
غلامرضا سازگار

*****

9

جز ذکر توأم نیست ثنایی و دعایی
بی حال و هوای تو چه حالی؟ چه هوایی؟
بی زخم تو محروم بود سینه ز مرهم
گر درد نبخشی، چه طبیبی؟ چه دوایی؟
بگذار که چون گرد به خاکت بنشینم
تا بر سر پایم بگذاری، کف پایی
از مرتبه و قدر و جلالش نشود کم
گر پادشهی چشم گشاید، به گدایی
عمری گذراندیم و دریغا که ندیدیم
روزی که ز ما سر نزند، جرم و خطایی
از گوشِ کرِ خود، گله داریم وگرنه
هر لحظه به ما از تو رسیده است، صلایی
مرغان هوا، خلق زمین، ماهی دریا
هر یک به زبانی ز تو گویند ثنایی
ایمن شده از روز مکافات و نگفتیم
هر لحظة این عمر بود روز جزایی
افسوس که در کوی تو بودیم و نبودیم
از پرتو حسنت، نگرفتیم ضیایی
غلامرضا سازگار

*****

10

مدینه، مکه، نجف، کاظمین، کرب‌و‌بلایی

عزیز مصر ولایت! ولی عصر! کجایی؟

صفا و مروه و حجر و حطیم و کعبه و زمزم

تمام، دیده به ره دوختند تا تو بیایی

 گهی به سامره گاهی کنار مسجد کوفه

 گهی برای زیارت کنار قبر رضایی

 بیا که پرچم خون خداست چشم‌به‌راهت

 بیا که منتقم خون سیدالشهدایی

خدا کند به حرم با دو چشم خویش ببینم

 که بین حجر و حجر رخ به حاجیان بنمایی

 رسد ندای انا المهدی‌ات ز کعبه به عالم

 از این ندا همه را جان دهی و دل بربایی

سپاه بدر و سپاه تو هم عدد بود آری

 تو در مقام و جلال و شرف، رسول خدایی

 ز چشم خود گله دارم نه از تو ای گل نرگس

که با منی همه جا و نبینمت به کجایی

 پیمبر است به شهر مدینه چشم‌به‌راهت

 که اشک ریزی و بر انتقام فاطمه آیی

دعای شیعه همین ذکر «میثم» است که

 گوید عزیز فاطمه! مولا! بیا تو صاحب مایی

سازگار

*****

11

ای یادگــار عتــرت و قـرآن بیا بیا
جان‌ها به لب رسیده ز هجران بیا بیا
گردیده سخت گلۀ بی صاحبت اسیر
در چنـگ گرگ‌هـای بیابــان بیا بیا
بشنـو صـدای نالـۀ مـولا درونِ چـاه
تا چنـد چشم فاطمـه گریـان بیا بیا
تا کی سـر حسین بـه بـالای نیزه‌ها؟
تا کی به خـاک آن تـن عریان بیا بیا
تا کی کبـود قامت زینب ز کعـب نی؟
تا کـی غـریب عتـرت و قـرآن بیا بیا
تا چند دست‌های عمویت به روی خاک
تا چنــد عمه‌هــات پریشــان بیا بیا
سقـای سـر بریـدۀ صحــرای کــربلا
گویـد همـاره بـا لـب عطشان بیا بیا
گر بی‌تو صبح عید برآید به چشم ماست
دلگیر تـو ز شام غریبــان بیا بیا
روز فراق بـاغ و گلستان بـرای ما
باشد سیه‌تر از شب زنـدان بیا بیا
اشعار «میثم»‌ات شده فریاد انتظار
تـا عمـر او نیافتــه پایـان بیا بیا

سازگار

*****

12

سیدی بازآ که پیغمبر صدایت می‌زند
مادرت صدیقۀ اطهر صدایت می‌زند
بازوی مجروح زهرا چشم گریان حسن
دست‌های بستۀ حیدر صدایت می‌زند
چارده قرن است کز قلب مزاری گم شده
پهلوی بشکستۀ مادر صدایت می‌زند
زخم یاسین، قلب طاها، سینۀ مجروح نور
آیه‌های سورۀ کوثر صدایت می‌زند
جد مظلومت علی سر برده در آغوش چاه
با دل خونین و چشم تر صدایت می‌زند
تیرباران پیکر مجروح عمّویت حسن
از کنار قبر پیغمبر صدایت می‌زند
قامت خم گشتۀ جدت کنار علقمه
بازوی عباس نام‌آور صدایت می‌زند

قبر ثارالله را بنگر که از پایین پا
جسم صدچاک علی‌اکبر صدایت می‌زند
بر فراز دست خونینِ «حسین بن علی
حلق خونین علی‌اصغر صدایت می‌زند
با صدای زخمی خود «میثم» دلسوخته
تا که دارد روح در پیکر صدایت می‌زند

سازگار

*****

13

خون پاک شهدا منتظر توست بیا
سرِ مصباحِ هدا منتظر توست بیا
وارث خون خدا و پسر خون خدا
به خدا خون خدا منتظر توست بیا
صبح هم منتظر صبح ظهور تو بوَد
روز ما و شب ما منتظر توست بیا
بر سر گنبد زرین «حسین بن علی
پرچم کرب و بلا منتظر تو است بیا
علم و مشک و لب خشک جگرسوختگان
دستِ افتاده جدا منتظر توست بیا
فرق بشکستۀ زینب، سر خونین حسین
که جدا شد ز قفا منتظر توست بیا

بر سر نی سر جدّت به عقب برگشته
طفل افتاده ز پا منتظر توست بیا
آفتابی که چهل جا به سر نی تابید
در دل طشت طلا منتظر توست بیا
آن یتیمی که سر پاک پدر را بوسید
ناله زد «یا ابتا» منتظر توست بیا
بر ظهور تو دعا بر لب «میثم» تا کی؟
تو دعا کن که دعا منتظر توست بیا

سازگار

*****

14

باز هم ای صبح جمعه آمدی مولا نیامد
صبح آمد ظهر شد مغرب رسید آقا نیامد
شب شد و خورشید کنعان ولایت را ندیدم
کور شد از گریه چشمم، یوسف زهرا نیامد
دشمنان با خنده می پرسند پس آقایتان کو؟
دوستان با گریه می گویند آمد یا نیامد؟
ما بدون او غریب و او میان ماست تنها
آن امام قرن ها مثل علی تنها نیامد
عمر ما با نالة یابن الحسن طی شد دریغا
منجی ما صاحب ما رهنمای ما نیامد
شیر حق خانه نشین، فرزند او در کوه و صحرا
قامت زهرا دو تا شد حجت یکتا نیامد
شاید او هم مثل جدّش سر میان چاه برده
پس چرا از چاه هم آوای آن مولا نیامد؟
دیده ام از اشک لبریز و دلم دریایی از خون
رفتم از دست و ز مولایم صدای پا نیامد
فتنة فرعون عالم گیر شد ای اهل عالم
کو عصا چون شد ید بیضا چرا موسا نیامد؟
سال ها و ماه ها و هفته ها بگذشت میثم
جمعه ها رفتند و آن مهر جهان آرا نیامد

سازگار

*****

15

کویر تشنه شده قلبم، ای سحاب، بیا
تمام زندگیم بی تو شد سراب، بیا
هزار جمعه گذشت و نقاب نگشودی
به جان فاطمه این جمعه بی نقاب بیا
مباد آنکه بیایی و مرده باشم من
شتاب کن که اجل می کند شتاب بیا
گذشت عمر و ندیدم تو را به بیداری
کرامتی کن و امشب مرا به خواب بیا
به کوچه کوچة شهرم ز خون دل همه شب
برای آمدنت ریختم گلاب بیا
گناه من ره دیدار بسته بر رویت
تو بهر دیدن من از ره ثواب بیا
غروب جمعه شده بی تو روزهای دلم
به صبح جمعة من همچو آفتاب بیا
به دردهای به حیدر نگفتة زهرا
به ناله های سحرگاه بوتراب بیا
به سینه ای که شکست از سُم ستور، قسم
به صورتی که شد از خون سر خضاب بیا
سرشک دیدة میثم به سیل شد تبدیل
هنوز نالة او مانده بی جواب بیا

سازگار

*****

16

دلم خوش است که عمری به پای گلزارم

مباد آنکه برون افکنی زگلزارم

چگونه یار بخوانم تو را که می بینم

تو خوب تز زگل استیّ و من کم از خارم

دو قطره اشگ خجالت هزار کوه گناه

کرامتی که همین است جنس بازارم

محبّت تو نیاید زسینه ام بیرون

اگر کُشند به تیغ و کَشند بر دارم

به چشم پادشهان ناز می کند پایم

که خاک راه غلامان حضرت یارم

به حشر هم که برانی مرا زخویش هنوز

از این که نام تو بردم به تو بدهکارم

پر از توام به تهی دستی ام نگاه مکن

مگو که هیچ ندارم ببین تو را دارم

من و محبّت تو حیف حیف حیف از تو

تو و رفاقت من، خواب یا که بیدارم؟

شراره ای بزن از سوز خویش بر جگرم

کز این شراره بسوزد تمام آثارم

به نار عشق تو یک عمر سوختم مگذار

دوباره روز قیامت برند در نارم

منم غلام غلام سیاه تو «میثم»

که با سرشک، بُود سبز نخل پُر بارم
سازگار
*****
17
ای دادخواه عترت و قرآن بیا بیا
وی زخم دین به تیغ تو درمان بیا بیا
از زخم هر شهید ندا می‌شود بلند
کای التیام زخم شهیدان! بیا بیا
تا چند شیعه نالۀ «یابن‌الحسن» زند؟
ای شیعه را پناه و نگهبان بیا بیا
تا کی سر حسین به دروازه‌های شام
بر نی کند تلاوت قرآن؟ بیا بیا
تا کی گُلان سوختۀ وحی، پای‌شان
خونین بوَد ز خار مغیلان؟ بیا بیا
تا کی میان مقتل خون دست و پا زند
جدّت، حسین با لب عطشان، بیا بیا
تا کی مهار ناقۀ زینب به دست شمر
با اشک چشم و موی پریشان؟ بیا بیا
تا کی ز سوز سوختن خیمه‌هایتان
در قلب شیعه آتش سوزان؟ بیا بیا
تا کی به خاک دامن گودال قتلگاه
جسم حسین، زخمی و عریان؟ بیا بیا
درمان درد عترت و قرآن ظهور توست
داروی زخم‌های فراوان! بیا بیا
«میثم»که هست مرثیه‌خوان در غم حسین
خواند تو را به دیدۀ گریان: بیا! بیا!
سازگار
*****
18

الا به باغ وجودم گل بهار بیا
به احتضار فتادم زانتظار بیا

نوید فتح و ظفر در فروغ طلعت تواست

چو آفتاب از آنسوی کوهسار بیا

قرار نیست به جانی که نیست جانانش

به بی قراری جانهای بی قرار بیا

به دست های زتن اوفتاده در ره عشق

به پایداری عشاق پای دار بیا

امید خلق به دلهای بی امید، امید

نوید صبح به هنگام شام تار بیا

به قطعه قطعه بدنهای سر بریده قسم

به لاله لاله دلهای داغدارت بیا

چراغ کلبه دل بی تو دل گرفت بتاب

فروغ دیده در این چشم اشکبار بیا

به اشک عاشق تنها به شمع جمع قسم

به مجعی که ندارد جز تو یار بیا

در انتظار تو عمرم چو عر شمع گذشت

کنون که آمده هنگام احتضار بیا

کرامتی کن و این کلبه را مزین کن

بیا به دیده «میثم» قدم گذار بیا
سازگار
*****
19

من و جدا شدن از کوی تو خدا نکند

خدا هر آنچه کند از توام جدا نکند

صفای دل توئی و دل زهر چه داشت صفا

صفا ندارد اگر با غمت صفا نکند

جواب ناله دلهای خسته بر لب تو است

که را صدا کند آن کو تو را صدا نکند

هزار مرتبه حیف از نماز مرده بر او

که زنده ماند و جان در رهت فدا نکند

رضا مباد خدا از کسی که در همه عمر

تو را به قطره اشکی زخود رضا نکند

رهایی همه عالم بود به دست کسی

که هر چه بر سرش آید تو را رها نکند

کشیدم از دو جهان آستین که دولت عشق

مرا به جز در این آستان گدا نکند

کسی که خاتم خود را دهد به دشمن خود

چگونه از کرم خود نگه به ما نکند

گذشت عمر و اجل پر زند به دور سرم

بمیرم و نروم کربلا خدا نکند

تو درد داده ای و تو طبیب درد منی

به جز تو درد مرا هیچکس دوا نکند

هزار مرتبه «میثم» اگر رود سردار

به جز علی و به جز آل را ثنا نکند
سازگار
*****
20
تا کسی را به سر کوی تو راهش ندهند

گریه و سوز دل و ناله و آهش ندهند

روشنی نیست به چشم و دل بی چشم و دلی

از شب زلف تو تا روز سیاهش ندهند

کوه طاعت اگر آرد به قیامت زاهد

بی تولای تو حتی پر کاهش ندهند

به غباری که زکویت به رخم مانده قسم

هر که خاک تو نشد عزت و جاهش ندهند

دیده صد بار اگر کور شود بهتر آن

که به دیدار تو یک فیض نگاهش ندهند

کافر و مومن و غیر خودی و دشمن و دوست

هیچکس نیست که در کوی تو راهش ندهند

تو نوازش کنی آن را که پناهش ندهند

تو دهی راه کسی را که پناهش ندهند

تلخی عشق حلاوت ندهند «میثم» را

تا که سوز سحر و اشک پگاهش ندهند
سازگار
*****
21

دلم کاری به آب و گل ندارد

تو را دارد دگر مشکل ندارد

به دریای غمت دل بستم از آن

که این دریای غم ساحل ندارد

وجودم بی تو باشد چون درختی

که هیزم دارد و حاصل ندارد

قبول درگه خود کن کسی را

که غیر از اشک ناقابل ندارد

بدم اما گرفتار تو هستم

مگر هر کس که بد شد دل ندارد

دلی دارم که در این هفت اقلیم

به جز خاک درت منزل ندارد

برم حسرت به زخم آن شهیدی

که جز تیر غمت قاتل ندارد

به جز تو ای کرم بخش کریمان

کریمی اینهمه سائل ندارد

دل «میثم» هماره محفل تواست

دو عالم اینچنین محفل ندارد
سازگار
*****
22

دیدن روی تو چشم دگری می خواهد

منظر حسن تو صاحب نظری می خواهد

باید از هر دو جهان بی خبرش گردانند

هر که از کوی وصالت خبری می خواهد

تا مگر تیر دعایم به اجابت برسد

ناله ام سوز و نوایم اثری می خواهد

تا که خاکستر خود وقف قدوم توکنم

دلم از آتش عشقت شرری می خواهد

چو به دار بلا را به سر دوش کشد

هر که از نخل ولای تو بری می خواهد

روز آغاز نوشتند به بازوی خلیل

که بت نفس شکستن تبری می خواهد

شمع تا شعله ببال و پر پروانه زند

سوز دل، خون جگر، چشم تری می خواهد

لب خندان تو را دیدن و لبخند زدن

چشم گریان زگل پاکتری می خواهد

یوسف فاطمه بازآ که در این مصر وجود

بشریت چو تو خیرالبشری می خواهد

تا زند با نفسی شعله به دلها «میثم»

از دم گرم تو سوز سحری می خواهد

سازگار
*****
23

اگر صد بار ترک جان کنم جانانه را هرگز

زدلبر پس نمی گیرم دل دیوانه را هرگز

اگر کوبند چون کوهی بفرقم آفرینش را

نکوبد دستهایم جز در این خانه را هرگز

زخونین دانه های اشک هر شب دولتی دارم

نخواهم داد بر باغ بهشت این دانه را هرگز

سراپا هر چه سوزم برگرد تو میگردم

جدایی نیست شمع روشن و پروانه را هرگز

در دل را گشودم بر تو و بستم به غیر تو

نشاید راه دادن در حرم بیگانه را هرگز

مزین کردم از گنج غمت ویرانه را هرگز

به گلزار جنان نفروشم این ویرانه دل را

به جز وصف تو هر چه بشنوم افسانه پندارم

به گوش خویش نگشایم ره افسانه را هرگز

به یاد تار زلف پنجه کردم شانه دل را

جدایی نیست از آن تار زلف این شانه را هرگز

فراز دار اگر صد بار گویی ترک جان «میثم»

نگویی ترک وصف دلبر جانانه را هرگز
سازگار
*****
24
به عشقت گر نمی شد مبتلا دل

نمی دید این همه رنج و بلا دل

اگر گردد جدا از جسم من جان

نشاید از غمت گردد جدا دل

برآرم خنجر و خونش بریزم

اگر خواهد زتو غیر از تو را دل

زیانش با خدا بیگانگی بود

اگر با تو نمی شد آشنا دل

محبت در فضایش فرش گسترد

که آمد برتر از عرش خدا دل

به دریای غمت آواره گشته

بسان کشتی بی ناخدا دل

زتار طراه ات باید بپرسم

که آخر می کشد ما را کجا دل

سفر کردم به سوی کعبه عشق

حرم دل مروه دل سعی و صفا دل

بیا بر چشم ما بگذار پایی

و گر نه میرود از دست ما دل

گرفته در هوایت دامن درد

گذشته از طبیب و از دوا دل

زمیسن و آسمان را نینوا کرد

نوا دادی چو بر این بی نوا دل

به امید ولایت با بلا ساخت

از آن رو آمده بیت الولا دل

به قربان خیال صبح وصلت

که برد از «میثم» بی دست و پا دل
سازگار
*****
25

بی قیمتم و جز تو خریدار ندارم

گیرم بخرندم بکسی کار ندارم

گیرم دو جهانم نپسندد تو پسندی

من جز تو کسی در دو جهان یار ندارم

من دست تهی دارم و تو دست نوازش

تو باغ گلی من که به جز خار ندارم

در باغ جنان هم به هوای تو کنم رو

محتاج گلم کار به گلزار ندارم

من مشتری یوسف و در دست کلافی

جز رشته دل بر سر بازار ندارم

ای آنکه غمت ناز فروشد بدو عالم

دریاب که من غیر تو غمخوار ندارم

بگذار بخندند و بگیرند و ببندند

دیوانه ام و بیم زآزار ندارم

آرند همه هدیه برای تو و من نیز

جز دیده گریان و دل آزار ندارم

ای قامت خم گشته و این بار معاصی

پیش کرمت خوشتر از این بار ندارم

من «میثم» و در پیروی از میثم تمار

جز دار غم عشق شما دار ندارم

سازگار
*****
26
ای غائب از نظرها کی میشود بیائی

برقع زرخ بگیری صورت به ما گشایی

هم دست تو ببوسیم هم دور تو بگریدم

هم رو نما ستانی هم رو به ما نمایی

آیا به کوه رضوی آیا به طور سینا

آیا به بیت الاقصی آیا به ذی طوایی

در مکه یا مدینه یا در نجف مقیمی

در شهر کاظمینی یا سر من رآیی

در کعبه در طوافی یا زائر بقیعی

در مشهد مقدس یا دشت کربلایی

جانم شود فدایت تا بشنوم ندایت

دایم زنم صدایت یابن الحسن کجایی

تنها مسیح عالم تنها نجات آدم

تنها وصی خاتم تنها امید مایی

ای انس و جان سپاهت محتاج یک نگاهت

چشم همه به راهت شاید زدر درآیی

هم پرچم حسینی بر دوش خود بگیری

هم قبر مادرت را بر شیعیان نمایی

در قلب ما حبیبی بر زخم ما طبیبی

بر جان ما قراری بر درد ما دوایی

باشد شعار «میثم» ای شهریار عالم

کی میشود بیایی کی میشود بیایی
سازگار
*****
27
بی روی تو ای گل نبود خارتر از من

دردام غمت نیست گرفتار تر از من

گفتند تو بر عبد خطاکار دهی راه

امروز کسی نیست خطاکار تر از من

با کوه گناهم اگر امروز پسندی

فردا نتوان یافت سبک بار تر از من

سنگم بزن و باز دعا کن که نباشد

در بین سگان تو وفادارتر از من

جانم به لب آمد بگشا دیده که نبود

بی نرگس بیمار تو بیمار تر از من

جز این دل آتش زده و دیده خونین

کس نیست پریشان تر و بیدارتر از من

برخیز و برافروز و بسوزان که نباشد

در سوختن امروز سزاوراتر از من

در هجر تو دانی که من و دل بچه حالیم

من زارترم از دل و دل زارتر از من

گیرم که همه خلق جهان یار شوندم

بی تو نبود بی کس و بی یار تر از من

من«میثم» بی یارم و تو، تو یار من استی

من خار و تو بر من شده غمخوار تر از من
سازگار
*****
28

مه مبارک در ابر آرمیده بیا

امید آخر دلهای داغدیده بیا

قسم به مهر رخت کشته تیرگی ما را

بیا تو ای شب اندوه را سپیده بیا

به طول غیبت و اشک مدام و سوز دلت

که جان شیعه ز هجران به لب رسیده بیا

ز پشت در بشنو ناله های فاطمه را

به سوز سینه ی آن مادر شهیده بیا

عزیز فاطمه جدّت حسین در یم خون

تو را صدا زند از حنجر بریده بیا

به مادری که لبش از عطش زده تبخال

به شیرخواره ی انگشت خود مکیده بیا

به آن لبی که بر آن چوب میزدند به طشت

به خواهری که گریبان خود دریده بیا

کند تلاوت قرآن سر حسین به نی

ببین چه گونه ز لبهایش خون چکیده بیا

به آن سری که به دیدار دخترش آمد

به کودکی که به ویرانه آرمیده بیا

به لاله های به خاک اوفتاده از دم تیغ

به غنچه ای که شد از ضرب تیر چیده بیا

به بانگ یا ابتای علی به قلزم خون

به ناله ای که حسین از جگر کشیده بیا

بود به سینه ی «میثم» هزار درد نهان

گواه آنهمه غم های ناشنیده بیا

سازگار
*****
29
گریه ی عاشقان بی اثر نیست

مهدی از حال ما بی خبر نیست

بی تجلاّی خورشید رویش

روشنی در نگاه بشر نیست

او به جز شیعه یاری ندارد

شیعه را غیر خون جگر نیست

ای بسا شب که رفت و سحر شد

شام هجران ما را سحر نیست

بی چراغ است و دلگیر و تاریک

آسمانی که در آن قمر نیست

شیعه باشد جدا از امامش

مثل طفلی که او را پدر نیست

کشتی ار ناخدایش نباشد

ایمن از موج خوف و خطر نیست

در دل تنگ چشم انتظاران

جز غم مهدی منتظر نیست

یابن زهرا کجایی که بی تو

روزی از روز ما تیره تر نیست

تربت مادرت را نشان ده

قبر مادر نهان از پسر نیست

نخل «میثم» که سبز است دائم

جز به مدح شما بار ور نیست
سازگار
*****
30
چراغ قلب حرم! آفتاب کعبه کجائی؟

نگاه کعبه به در مانده تا به کعبه درآیی

گهی کنار حجر گه به مستجار بگریم

مگر به زمزم اشگم دو چشم خود بگشایی

تو حَجّی و تو طوافی، تو رکنی و تو مقامی

تو مستجار، تو زمزم، تو مروه ای، تو صفایی

قسم به خالق یکتا کم است جان دو عالم

به روی نمای جمال ات اگر که رو بنمایی

سلاح کفر گرفته سینه ی دین را

بیا، تو یاور دینی بیا تو منجی مایی

خوشا به حال حاجی ای که دور تو گردد

که کعبه بیت خدا باشد و تو روی خدایی

خوشا به حال دل مُحرمی که شد به تو مَحرم

تو روح حج، تو روان حرم، تو قلب دعایی

به مشعر و عرفات و به مکّه یوسف زهرا

تو مشعر و عرفاتی، تو مکّه و تو منی ای

خلایق اند کنار تو و تو بین خلایق

که آفتاب جمال خدایی و همه جایی

به هر کجا که روی چشم ماست فرش قدومت

اگر چه دور حرم یا به دشت کرب و بلایی

گرفته جا به صف عاشقان روی تو «میثم»

مگر زلطف تو این بینوا رسد به نوایی
سازگار
*****
31

وسعت هر دو جهان بی تو سرای گور است

دیده گر ماه جمال تو نبیند کور است

غربت آن نیست که دور از وطنم گرداند

آن غریب است که در شهر، ز یارش دور است

عیب از دیده ی ظلمت زده ی ماست همه

ورنه خورشید فروزنده سراپا نور است

تا شود وقف قدم های سلیمان وجود

جان، چو ران ملخی بر سر دست مور است

چرخ، میدان نبردی است که در صحنه ی آن

هر که مغلوب نگاه تو شود منصور است

آن که در چشم خیالش تو مجسّم گردی

نه در اندیشه جنّت نه به فکر حور است

مرهمی غیر وصال تو ندار هرگز

آنکه از هجر تو زخم جگرش ناسور است

بی تو با وسعت سینای دل ای موسی عصر

اشگ پیوسته ی ما میوه ی نخل طور است

از شما گفتن و با غیر شما بنشستن

وصله ای هست که بر جامه ی ما ناجور است

اشگ، بر دیده و خون، بر دل و جان بر سر دست

بذل جان لحظه ی دیدار توام منظور است

آن که دلباخته ی یار نباشد «میثم»

گر چه در سایه ی یار است از او مهجور است
سازگار
*****
32

زمن مپرس که عمری چه کار می کردم

گنه به محضر پروردگار می کردم

بیا و آبرویم را بخر که بین همه

به دوستیِّ شما افتخار می کردم

چو شمع سوخته در محفل محبّت تو

سرشک دیده ی خود را نثار می کردم

یه یاد گلشن روی تو فصل هر پاییز

خزانِ باغ دلم را بهار می کردم

طلوع ماه محرّم غم نهانم را

به جامه ی سهم آشکار می کردم

برای سجده زدوران خردسالی خویش

همیشه خاک تو را اختیار می کردم

زکودکی چو نگاهم به آب می افتاد

سلامت از جگر داغ دار می کردم

اگر حرام نبود ای شهید ماه حرام

به یاد تشنگی ات انتحار می کردم

چو کودکی که به سوی پدر پناه برد

به دامن تو زدوزخ فرار می کردم

به شوق دیدن ماه رخت به بستر مرگ

همیشه آرزوی احتضار می کردم

از آن تخلّص خود را نهاده ام «میثم»

که وصف منقبت هشت و چار می کردم
سازگار
*****
33

دولت این است که یک لحظه گدای تو شوم

کی دهد دست که خاک کف پای تو شوم

شرف بنده گی توست زیاد از سر من

بار ده بلکه سگ درب سرای تو شوم

کم از آنم که کنم از سر کوی تو عبور

باز دادی رهم ای من به فدای تو شوم

با همه زشتی و آلوده گی و رو سیهی

باورم بود که مشمول عطای تو شوم

سینه چاک دم تیغ تو سمن رویان اند

من کی ام تا سپر تیغ بلای تو شوم

ای مسیح دل و جان همه عالم چه شود

زنده با یک نفس روح فزای تو شوم

ای خوش آن دولت بیدار که در نیمه شبی

دیده بر هم نهم و خواب نمای تو شوم

ای کرامت به تو زنده کرمی کن بگذار

تو برای من و من نیز برای تو شوم

دوست دارم که غبار سر کویت گردم

به امیدی که هوایی به هوای تو شوم

به عزا خانه ات از لطف و کرم خاکم کن

بلکه مشت گلی از اشگ عزای تو شوم

«میثم» بی سر و پا را زکرم دست بگیر

که نهم جان به کف و بی سر و پای تو شوم
سازگار
*****
34
درد، بی داروی وصل تو به درمان نرسد

گریه بی خنده ی مهر تو به پایان نرسد

نیست انصاف که در موج غمت عاشق را

ناله بر عرش رسد دست به دامان نرسد

گل زهم وانشود با نفس صبح بهار

گر نسیم از سر کویت به گلستان نرسد

قدر توفیق وصال تو نداند عاشق

تا شرارش به دل از آتش هجران نرسد

چشم یعقوب زهم وانشود تا زپسر

بوی پیراهنش از مصر به کنعان نرسد

نشود غرق به دریای هلاکت فرعون

تا به فریاد بشر موسی عمران نرسد

بی چراغ رخ تو روز عبور از ظلمات

تا ابد خضر به سرچشمه ی حیوان نرسد

صبح در پی نبود این شب هجران زده را

تا که خورشید از آن سوی بیابان نرسد

جز تو ای دادرس خلق، خدا می داند!

کس به داد دل این جمع پریشان نرسد

به تحقّق نرسد وعده ی قرآن «میثم»

تا که منتقم خون شهیدان نرسد
سازگار
*****
35

قلبم هزار پاره شده در هوای تو

هر پاره صفحه ایست زمدح و ثنای تو

گیرم که لب ببندم و دم برنیارم

خیزد زبند بند وجودم نوای تو

روزی هزار بار اگر جان دهم کم است

در شکر لحظه ای که بمیرم برای تو

یکبار هم مرا بره خویش کن فدای

ای صد هزار عالم و آدم فدای تو

زخمی بزن که از تو رسد باز مرحمش

دردی بده که چاره شود با دوای تو

کوی تو را بملک دو عالم نمی دهم

آری گدای تو است همانا گدای تو

آن سرفرازها که زخلق جهان سرند

زیبد که سر نهند سراسر بپای تو

سر بر سریر عرش گذارم اگر رود

گرد وجود من به هوا در هوای تو

تو برتری از اینکه شوی آشنای من

من کمترم از آنکه شوم آشنای تو

با این همه زکوی تو جائی نمیروم

باشد سرم همیشه بخاک سرای تو

«میثم» بهشت را چه کند ای بهشت او

فیض زیارت حرم با صفای تو

سازگار

*****

36
اشگم بود نشانه ی عرض ارادتم

چون کودکان همیشه بود گریه عادتم

هر شب دعا به مادر خود می کنم که او

با اشگ دیده شست به صبح ولادتم

خشکیده نخل طادعت ام از گرمی گناه

ای اشگ همّتی که نسوزد عبادتم

از لحظه ی ولادت خود اشگ ریختم

باشد که این چنین گذرد تا شهادتم

اشگم بود سعادت دنیا و آخرت

یارب مباد سلب شود این سعادتم

ای اشگ دیده قطع مشو تا مگر دمی

آید عزیز فاطمه بهر عیادتم

مولا مرا به سابقه ام عفو کن که من

پیش از ولادتم به تو بوده ارادتم

بین دوستان عددی نیستم ولی

دادند از محبّت زهرا سیادتم

من «میثم» محمّد و آل محمّدم

دادند آنچه خواستم از آن زیادتم
سازگار
*****
37

گر بی تو بگذرد عمر بگذار تا بمیرم

ور با تو بایدم زیست آخر چرا بمیرم

یا بنگرم به حسنت یا چشم خود درآرم

یا دامنت بگیرم در دست، یا بمیرم

یک عمر با شمایم باشد همین دعایم

هم با شما بمانم هم با شما بمیرم

گر عضو عضوم از هم گردد جدا هماره

خوشتر بود که یکدم از تو جدا بمیرم

یک عمر زهد و طاعت بی مهر توست نارم

حتّی اگر به مروه یا در صفا بمیرم

ای شمع جان برافروز تا در هوات هر روز

هم دم به دم بسوزم هم بارها بمیرم

با عشق، زنده هستم خاک درِ تو هستم

گر بر زمین دهم جان یا در سما بمیرم

در شعله می توان سوخت لب تشنه می توان مرد

یارب مباد روزی بی کربلا بمیرم

خیزد زبند بندم آوای نینوایی

از بس که دوست دارم در نینوا بمیرم

من «میثم» تو هستم دل بر غم تو بستم

باشد که همچو میثم بی دست و پا بمیرم
سازگار
*****
38
از لحظه ای که روح دمیدند در گلم

روی تو نقش بست در آیینه ی دلم

با سیل اشگ رخت به دریا کشیده ام

یارب مباد موج رساند به ساحلم

تنها برای دیدن روی تو زنده ام

هجران اگر نکُشت شود وصل قاتلم

خورشید را زخانه ی خود دور می کنم

قربان آن شبی که تویی ماه محفلم

وقتی که چون نسیم شوم کو به کوی تو

بال فرشتگان الهی است محملم

در سایه ی ولای تو ار بام آُمان

هر روز آفتاب زند سر هب منزلم

من لایق زیارت روی تو نیستم

از لطف توست گر بشمارند قابلم

بر کلّ مشکلات جهان فائق آمدم

تنها بود ندیدن روی تو مشکلم

خشکیده نخل طاعتماز گرمی گناه

جز میوه ی محبّت تو نیست حاصلم

چون برّه ای که نیست به چوپان توجّهش

تو با منیّ و من همه جا از تو غافلم

من «میثم» از زیادی آب و گل توام

دردا که از گناه بود پای در گِلم
سازگار
*****
39
رها کنید دگر صحبت مد اوا را

فراق اگر نکُشد وصل می کشد ما را

تمام عمر تو ما را، نظاره کردی و ما

ندیده ایم هنوز آن جمال زیبا را

شراره های دلم اشک شد زدیده چکید

ببین چگونه به آتش کشید دریا را

قسم به دوست که یک موی یار را ندهم

اگر دهند به دستم تمام دنیا را

به شوق آن که زکوی توام نشان آرد

به چشم خویش کشیدم غبار صحرا را

جنون کشانده به جائی مرا که نشناسم

طریق کعبه و بتخانه و کلیسا را

نسیم صبح زراهی که آمدی برگرد

ببر سلام زمن آن عزیز زهرا را

تمام عمر به خورشید و ماه ناز کنم

اگر به خانه تاریک من نهی پا را

به راه عشق سر و دست و پا بده «میثم»

ولی زدست مده دوستی مولا را

سازگار
*****
40
کسی که دل به تو داد اعتنا به جانش نیست

نه اعتنایش به جان کار با جهانش نیست

به دین زنده ما مرده بایدش گفتن

کسی که صحبت عشق تو بر زبانش نیست

زبوستان جنان دست می کشد آدم

گلش توئی و نیازی به بوستانش نیست

چگونه بی تو نسوزد هماره مرغ دلم

که غیر شعله آتش در آشیانش نیست

بیا چو موسی عمران ببین چه می گذرد

به گله ای که شبان دارد و شبانش نیست

چگونه آب نگردد زغصه آن که مدام

به دیده اشک روان دارد و روانش نیست

بیا که نای زمان بی تو یا امام زمان

به غیر ناله یا صاحب الزمانش نیست

بیا به گلشن دین آبیار باش که آب

به غیر خون شهیدان باغبانش نیست

بیا بپرس چرا مادر جوان مرگت

نشان زتربت پنهان بی نشانش نیست

بیا به غربت زهرا تو گریه کن دل شب

که زائری به سرت تربت نهانش نیست

مدینه باغ بهار بهشت وحی خداست

چرا خبر زگل و غنچه خزانش نیست

بیا که «میثم» بی دست و پا به دار فراق

به غیر ناله الغوث و الامانش نیست
سازگار
*****

صفحه اصلی

گالری

چهارده معصوم (ع)

دیگر مناسبت ها

احادیث

اخبار هیئت

آموزش

متفرقه

دانلود

تماس با ما

عضویت / ورود