12قصیده حضرت زهرا(س)ازاستادسازگار

قصیده منظومه است که مصراعهای اول و دوم  وهمه مصراعهای دوم بیت های آن به یک قافیه بوده ومضمون آن مدح یا تهنیت یا شکر و شکایت یا مرثیه یا از این قبیل باشد .

تفاوت قصیده با غزل در تعداد ابیات و موضوع شعر است. کمی یا زیادی بیت های قصاید بستگی دارد به اهمیت موضوع، قدرت و قوت طبع شاعر و نوع قافیه و اوزان شعری. از همین روست که در دیوان‏های شاعران قصیده سرا به قصیده‌های کمتر از بیست بیت یا متجاوز از ۱۷۰ یا ۲۰۰ بیت بر می‏خوریم. قصیده می‌تواند بر وزنهای گوناگونی باشد.

از آن جا که در این گونه شعر نظر شاعر اغلب به شخص و مقصودی معیّن توجّه دارد آن را قصیده یعنی مقصود نام داده اند.

***

1

ای از خدا و خلق خدا دائمت سلام

وی ریزه‌خوار سفرۀ تو خاص و عام
شغل ملک بدرگه جود تو التماس

کار فلک برشتۀ مهر تو اعتصام
آزاده دخت بی بَدَل آخرین رسول

پاکیزه کفو بی‌مثل اولین امام
نعت تو در کتاب خدا خوشترین حدیث

مدح تو بر زبان نبی بهترین کلام
وصف تو را خدا نکند جز به افتخار

نام تو را نبی نبرد جز به احترام
هم خلق آسمان و زمین بردرت مطیع

هم طایر قضا و قدر در کف تو رام
عصمت به آستان حریم تو در سجود

عفت به پیشگاه جلال تو در قیام
حوری به پیش فضة تو کمترین کنیز

غلمان به نزد قنبر تو کهترین غلام
ابر عطا و بذل تو بارنده روز و شب

مهر کمال و فضل تو تابنده صبح و شام
باغ جنان که سفره عام کنیز تو است

بر دوستت حلال و به اعدای تو حرام
صدیقه‌ای و از نفس روح پرورت

بوی بهشت می‌شنود خواجۀ انام
تا میزبان خاتم پیغمبران شوی

جبریل آردت ز بهشت برین طعام
پیغمبری که گفته سلامش بسی خدای

پیش تو میگرفت همی سبقت سلام
روح خداپرستی و حرّیت و جهاد

از خاک قبر گمشده‌ات می‌دمد مدام
کاخ ستم ز خطبة گرم تو منهدم

حکم خدا بهت و صبر تو مستدام
گاه سخن درون تو چون بحر پرخروش

وقت سکوت نطق تو چون تیغ در نیام
از تربتّت که قبلة دلهاست تا ابد

بر گوش نسلها رسد این جاودان پیام
کای رهروان خطة آزادی و شرف

وی در طریق حق و حقیقت نهاده گام
آنجا که حق به فتنة باطل شود اسیر

آنجا که پای عدل و عدالت فتد به دام
آنجا که ادعای ستمگر عدالت است

ظالم به عدل جلوه کند در بر عوام
حبل المتین به سلسلة دشمنان اسیر

حق‌الیقین به پنجۀ خونخوارۀ لئام
آتش فتد به پیکر آزادی و شرف

سیلی خورد بگونه اسلام از ظلام
آنجا که هر عزیز شود خوار هر ذلیل

آنجا که هست در کف اهریمنان زمام
حقگوئی و ستیزه و جان باختن حلال

ترس و سکوت و عزلت و تن‌پروری حرام
من با قیام و همت و صبر و شهادتم

دادم بدین و ملت دین تا ابد قوام
با پهلوی شکسته گرفتم ره جهاد

آنجا که شد ز رهبر من هتک احترام
یک شهر پر ز دشمن و من یکنفر ولی

نگذاشتم که خصم شود چیره بر امام
دشمن هم آنچه کینه به دل داشت از علی

آخر گرفت از من مظلومه انتقام

گر کائنات دفتر شرح غمم شود
ماند هنوز قصّة این غصه ناتمام

سازگار

*****

2

عصمت حق فاطمه صدیقه کبری منم

دخت ختم‌الانبیا کفو علی زهرا منم
طاهره منصوره صدیقه زکیّه فاطمه

راضیه مرضیه‌ام انسیه‌الحورا منم
شمسة برج حیا، چشم و چراغ انبیاء

بانوی هر دو سرا، ریحانۀ طاها منم
آنکه از پیدایش هستی میان هست و بود

بوده قدر و عزّتش پیوسته ناپیدا منم
پاک بانوئی که در قرآن بوصف پاکی‌اش

آیۀ تطهیر گفته داور دانا منم
هست در من آنچه آمد از خدا بر انبیاء

دین منم قرآن منم ایمان منم تقوا منم
وحی می‌گوئی منم توحید میجویی منم

بلکه مرآت جمال حق ز سر تا پا منم
دختر آخر رسول و همسر اوّل امام

اول و آخر دنیا منم عقبی منم
آنچه می‌جویند پاکان یافت در من مصطفی

بر مشام او شمیم جنه‌المأوی منم
دختری را کز جلال و عزّت و مجد و وقار

بوسه زد بر سینه و بر دست او بابا منم
مادر پاکی که در دامان پاک خویشتن

پاک دختی پرورد چون زینب کبری منم
گربه یک عیسی کند مریم به گیتی افتخار

مادر والامقام یازده عیسی منم
بانوئی کز خاک پایش دست لطف کبریا

بر سر انسان نهاده تاج کبریا منم
هر که دارد فخر بر آباء و بر اجداد خود

آنکه خود فخر است بر اجداد و بر آباء منم
فخر بر آباء و بر اجداد تنها نیستم

افتخار ذات پاک خالق یکتا منم
مرغ قاف و هم، هم ره در مقام من نیافت

زآنکه از اندیشه‌ها بالاتر از بالا منم
هست سرّی اینکه حق خورده قسم بر مهر و ماه

معنی والشمس و اللیل اذا یغشی منم
ذکر و تسبیح خدا با مهر من گردد قبول

روح‌بخش سبحّ اسم ربّک الاعلی منم
دین و  قرآن و ولایت زنده با خون من است

کشتۀ راه علیّ عالی اعلا منم
دختری که در کنار تربت پاک پدر

گشت رخسارش کبود از سیلی اعدا منم
همسری که بر دفاع شوهر مظلون خویش

کرد فربان محسن شش ماهۀ خود را منم
مادری که پیش چشم کودک معصوم خود

زیر ضرب تازیانه اوفتاد از پا منم
بانویی که در وطن با آنهمه قدر و جلال

قبر او هم نیست بر اهل وطن پیدا منم
هست تنها هر که دور از دوستان خود فتد

آنکه مانده در میان دوستان تنها منم
کفن مخفی، دفن مخفی، قبر مخفی،  از نظر

آنکه با این شیوه کرده خصم را رسوا منم
سینه شد لوح و، قلم مسمار و، جوهر گشت خون

آنکه با خون کرد حکم‌الله را امضا منم
پا مکش امروز «میثم» از در احسان من

آنکه دستت را بگیرد در صف فردا منم

سازگار

*****

3

ای کردگار را به تو بس افتخارها

وی مصطفی ثنای تو را گفته بارها
خورشید کاسه‌ای بسر انگشت سائلت

گردون کنار سفره‌ات از ریزه‌خوارها
جبرییل بنده ایت ز افواج بندگان

میکال خادمیت ز خدمت گذارها
مهر رخت چراغ دل اهل معرفت

نام خوشت قرار دل بیقرارها
یاد قد تو برده ز طوبی شکیب و صبر

بوی گل تو داده به هستی بهارها
درد و غمت به شادی عالم اگر دهم

بر هستیم ز خشم خداوند نارها
خاک درت بملک دو عالم اگر دهم

بر گردنم گناه همه شهریارها
خار رهت بگلشن رضوان اگر دهم

بر دیده‌ام ز شاخة ز قّوم خارها
شیرین گذشت و می‌گذرد زندگانیم

کزنایِ من پُر است بشورت نوارها
یاد دعای نیمه شبت تا بصبح حشر

خون می‌چکد ز دیدة شب زنده‌دارها
تا خلق را پناه دهد از قضای خویش

دارد خدا به دامن مهرت حصارها
در حشر انبیاء همه گویند فاطمه

زیرا بدست تو است در آن روز، کارها
قبر تو در مدینة دل شد مطاف جان

آری تراست در همه دلها مزارها
خود روشن است معنی خیر کثیر تو

در نسلها و طایفه‌ها و، تبارها
دادار و انبیاء و امامان ما همه

کردند از محبّت تو افتخارها
چو نان تو و اب و امّ و شوی و سلاله‌ات

نشناختیم در همه روزگارها
تا پا نهی بدامن محراب بندگی

گیرد نماز از نفست اعتبارها
گلها ز شرم غنچه سربسته می‌شوند

گویم اگر ز حسن تو در مرغزارها
گیرم دو صد هزار ورق مدحت آوردم

ناورده‌ام ز وصف تو یک از هزارها
با آنکه ناشناخته ماند اقتدار تو

اسلام راست از تو بسی اقتدارها
از صبر تو است محشر اگر برند

نام رسول را به فراز منارها
دردا که در جوار حریم مقدّسش

آتش زدند بیت تو را همجوارها
آتش زدند تیره دلان باب وحی را

کز خشم حق به خرمن جانشان شرارها
گویی سفارشات پیمبر بگوششان

بود آن کتاب‌ها که به پشت حمارها
این غم کجا برم که تو را روز درد و رنج

چون مارها زدند بدل نیش، بارها
باور نداشتم که چنان قامت ضعیف

درهم شود شکسته چنین از فشارها
پامال گشت حقّ تو و شوهرت علی

گه با سکوت‌ها و گهی با شعارها
از خانه تا کنار در مسجد الرسول

یکبار نه، که خصم تو را کشت بارها
با آن جلال، آبروی آدمی بریخت

ز آن کارها که سرزد از آن نابکارها
تا مرهمی بزخم دل دوستان نهد

تا گیرد انتقام تو ز آن بد شعارها
در انتظار منتقمت موج می‌زند

دریای خون بدیدة چشم انتظارها
«میثم» ز دوستیّ شما دل نمی‌برد

گر جان دهد ز دست ببالای دارها

در دست تو برات نجات است و حکم عفو
بر دوش من زکوه معاصی است بارها

سازگار

*****

4

ای نبوی منظر و الهی مظهر

وی به نگاه علی محمّد (ص) دیگر

شیر خدا را خجسته همسر و همدم

ختم رسل را یگانه دختر و مادر

کعبۀ قلب علی وجود تو بانو

قبلۀ جان علی جمال تو دختر

مصحف رخسار تو تمامی قرآن

گلشن دامان تو حقیقت کوثر

هم به ولای تو زنده عالم و آدم

هم به وجود تو بسته احمد و حیدر

سیّدۀ کائنات، بانوی کونین

فاطمۀ طاهره بتول مطّهر

خانۀ تو قبلۀ مراد امامان

حجرۀ تو کعبۀ امید پیمبر (ص)

موی تو حبل المتین مریم و حواّ

روی تو حق الیقین ساره و هاجر

قلب نبی با تکلّم تو مصفّا

بیت علی با تبسّم تو منّور

گوشۀ چشمی گر افکنی به خلایق

نیمی سلمان شوند و نیمی بوذر

بر در بیت تو ای ملیکۀ هستی

بر سر کوی تو ای حبیبۀ داور

مریم با آن جلال، واله فضّه

عیسی با آن کمال، عاشق قنبر

آن که زدی عرش و فرش بوسه به پایش

سینه و دست تو بوسه داد مکرر

خواندن مدح تو با کلام، نه ممکن

گفتن وصف تو با سخن نه میسّر

هر که توئی اُسوه اش ملک را اُسوه

هر که توئی رهبرش فلک را رهبر

آن که توئی بانویش جنان را بانو

و آن که توئی یاورش جهان را یاور

خانۀ تو مشرق بلند دو خورشید

دامن تو آسمانیازده اختر

پاکی، از خاک قنبر تو مزّین

عصمت، در دست فضّۀ تو مسخّر

تقوی در باغ دولت تو زند گل

ایمان از نخل همت تو دهد بر

تاب شنیدن نبود تا که بگویند

مدح تو را ای ز حدّ مدح، فراتر

پرده از این راز اگر زنند به یکسو

انسان مشرک شود ملائکه کافر

مدح تو خواند هر آن که غیر از احمد

وصف تو گوید هر آن که غیر از داور

ذرّه به خورشید گفته قطره به دریا

شیشه به یاقوت، سفته سنگ به گوهر

پی نبرد هیچگه به اوج کنیزت

تا ابد ار جبرئیل و هم زند پر

دوزخ از لطف تو ریاضی از گل

جنّت بی مهر تو شرارۀ آذر

رشتۀ امّید انبیا رود از دست

گر نگذاری تو پا بعرصه محشر

گر نگشائی به حشر چشم شفاعت

بسته بود باب خلد بر همه یکسر

باب تو باب المراد دوست نه تنها

دشمن هم ناامید نیست از این در

کار قضا با اشارۀ تو معّین

راه قدر با نظارۀ تو مقّدر

دختر، قد خم کند به حرمت بابا

بابا خم شد به احترام تو دختر

یزدان نازد به اقتدار تو بنده

حیدر بالد به افتخار تو همسر

شخص تو را می سزد که از شرف و قدر

آنش بابا بود، اینش همسر

باغ جنان را موالیان تو زینت

ملک جهانم را سلاله های تو زیور

با چه گناهت زدند سیلی بر رخ

یا به چه جرمت رسید لطمه به پیکر

با چه گناهت شکست قنفذ بازو

ای تو هوادار دست خالق اکبر

با تن درهم شکسته، باز دویدی

در دل دشمن برای یاری حیدر

مولا پیش رخت به زهرا زهرا

زینب پشت سرت به مادر مادر

چشم حسن هر طرف بدست مغیره

روی حسینت بسوی قبر پیمبر

سینۀ ناموس حقّ و صدمۀ مسمار

بیت خداوندگار و شعلۀ آذر

از چه نگشتی خراب خانه هستی

وز چه نماندی ز راه چرخ مدوّر

ای زتو تابنده نور ظاهر و باطن

وی به تو محتاج، خلق اول و آخر

دست خدائی و دستگیر، خدا را

(میثم) از پافتاده را صف محشر

سازگار

*****

5

رخت فروغ خداوند دادگر دارد

قدت نشان ز قیام پیامبر دارد
به جلوه‌ای چو ربائی دل از رسول خدا

ز چهره‌ات نتواند نگاه بردارد
میان خلق شود چون محبتت تقسیم

پیمبر از همگان سهم بیشتر دارد
ستاره نیست به طاق این بلند ایوان را

هماره داغ ولای تو بر جگر دارد
بزیر تیغ ولای تو خنده زن خورشید

چو خوشه بر تن زرّین هزار سر دارد
به دانه دانة اشک تو میخورد پیوند

که ناله سوز دگر در دل سحر دارد
به قطع نخل حیات عدوی تو همه ماه

سپهر از مه نو آتشین تبر دارد
پیمبری که کلامش هماره وحی خداست

بوصف مدح تو بر لعل لب گهر دارد
به خوبی پدر و شوی و چار فرزندت

که این چنین پدر و شوهر و پسر دارد
کدام باغ چنان دامنت بر آرد گل؟

کدام نخل چنین شاخه‌اش ثمر دارد؟
خدای ثنای تو را در کتاب خود گوید

رسول مهر تو را همچو جان ببر دارد
علی ندیده، عبادت نمی‌کند حقّ را

خدای را بجمال تو در نظر دارد
سزد که غیر خدا مدحتت نگوید کس

که از جلال تو تنها خدا خبر دارد
کلیم اگر سخنی بی ولایتت گوید

شکوه وادی ایمن بر او خطر دارد
مسیح اگر نفسی بی محبتت بزند

بجای جان دم جانبخش او شرر دارد
نبّی نبوت خود در تو یافت مستحکم

علی ولایت خود از تو مستقر دارد
ز برج عصمت تو یازده ستاره دمید

که هر ستاره هزار آسمان قمر دارد
به مهر و مه ندهم ذرّه‌ای ز مهر تو را

که این معامله صد آسمان ضرر دارد
حدیث وصف تو ننوشته ماند و باز از آن

بسی زمانه روایات معتبر دارد
به برگ برگ درخت محبتّّت نقش است

وجود آنچه که دارد از این شجر دارد
کتاب مدح تو تنها دل رسول خداست

که جن و انس از آن جمله‌ای زبر دارد
از آن ستوده بشر را خدا بقرآنش

که مظهری چو تو در کسوت بشر دارد
به پیش حسن نبی سایة چون نگردد محو

که آفتاب تو در سینه جلوه‌گر دارد
ز عزم تو است ولایت دوام اگر بگرفت

ز صبر تو است رسالت بقا اگر، دارد
نسیم شهر مدینه بِخُلد ناز کند

که هر شب از حرم مخفی‌ات گذر دارد
جحیم غارت دل می‌کند ز اهل بهشت

گر از مزار تو یک قبضه خاک بردارد
تو با خدا ز ازل بوده تا ابد هستی

که گفته دخت نبی عمر مختصر دارد
فقیر اوست که قلبش تهی ز مِهر شما است

گرفتم آنکه جهان پر ز سیم و زر دارد
به هر دلی نگرم از طریق ملک حجاز

به کوی تو رو جانب سفر دارد
نبوّت از تو بپا ماند و تا ابد برجاست

ولایت از تو به کف رایت ظفر دارد
ز میوه‌های رسالت پر است باغ وجود

که چون وجود توئی نخل بارور دارد
گذشته است بسی قرنها و بردل خصم

هنوز هم سخنت حکم نیشتر دارد
خطا به خواندن تو، حیف، خاصه در جائی

که اجتماع دل کور و گوش کر دارد
ندای کفر به نطق تو در گلو خفه شد

همای دین ز قیام تو بال و پر دارد
چه صدمه‌ها که ز کار قضا رسید تو را

که خط بندگی از حضرتت قدر دارد
غم دل تو چه گویم که قصة آن را

بصد هزار زبان شعله‌های در دارد
شهید اوّل راه علی‌ست محسن تو

که جان بکف ز پی‌یاری پدر دارد
براه حفظ ولایت زنی بسان تو نیست

که سینه پیش هجوم بلا سپر دارد
جحیم گلشن فردوس گردد از نگهش

هر ۀنکسی که بیاد تو چشم تر دارد
غمت شکسته علی را چنان که در دل شب

پی جنازۀ تو دست بر کمر دارد
پس از تو حال علی هست مثل حال کسی

که استخوان به گلو خار، در بصر دارد
میان مرگ و حیات، آن حیات بخش وجود

کشیده دست ز جان حال محتضر دارد
هزار بار اگر «میثمت» رود سر دار
نه دل ز مهر و نه دست از ولات بردارد

سازگار

*****

6

کیست زهرا آنکه ختم انبیا را کوثر است

چیست کوثر هدیه حق هستی پیغمبر است

لیلة القدر خدا روح دو پهلوی رسول

جان قرآن قلب دین رکن وجود حیدر است

مادر سادات، ناموس خدا، کفو علی

بانوی هر دو سرا خاتون روز محشر است

نام او کوثر بدان معنی که او دخت رسول

مدح او امّ ابیها کو نبی را مادر است

هیچ کس جز او نپرورده به دامن دو امام

دامن او مشرقِ دو مهرٍ گردون پرور است

گر چه نامی نامیش در پنج تن آمد علم

در میان چارده معصوم زهرا محور است

با وجود مریم و حوّا، خدیجه، آسیه

از همه زنهای جنّت فاطمه بالاتر است

دختری پروده چون زینب که در صبر و رضا

صابران را پیشتاز و سالکان را رهبر است

کیست زهرا لیلة القدری که قبر مخفیش

کعبۀ کعبه، صفای مروه، روحِ مشعر است

ماه رخسارش علی را وجه ربّ العالمین

مصحف رویش محمّد (ص) را کتاب دیگر است

هر که راه او نپوید تا ابد گمراهیش

هر که خاک او نشد در حشر خاکش بر سر است

کیست زهرا کفو بی کفو امیرالمؤمنین

آنکه او را اوّلین مرد دو عالم همسر است

کیست زهرا آنکه قبر مخفیش در قلب ماست

کیست زهرا آنکه مهرش جانِ جان در پیکر است

کیست زهرا آنکه در عالم در مزارش گم شده

در درون تربتش پنهان جهاد اکبر است

سینه و دست و جبینش بوسه گاه مصطفی

حجره اش معراج بابا بیت، بیت داور است

روی مستورش سماوات العلی را آفتاب

قبر پنهانش به کلّ خلق سایه گستر است

نسل او روییده همچون گل در اقطاع زمین

دامنش چون آسمان هر لاله اش یک اختر است

بی سبب نبود اگر امّ ابیها خوانیش

مکتب ختم رسل پاینده از این دختر است

یا محمّد (ص) احترامش کن، در آغوشش بگیر

کوثر است این، کوثر است این، کوثر است این، کوثر است

ملک داور مرتفع، بیتی که زهرا بانویش

قلب احمد ژرف دریایی که اینش گوهر است

قبلۀ جان نبی باب الولای فاطمه است

بی سبب نبود که چشم انبیا بر این در است

تازیانه خوردن و پاس علی را داشتن

در فضیلت فتح احزاب است و بدر و خیبر است

فاطمه تنها ولی تنها طرفدار علیست

خانۀ او حجرۀ او بستر او سنگر است

ای در و دیوار شاهد باش فردا، فاطمه

مادر اوّل شهید از عترت پیغمبر است

ای غلاف تیغ شرمی دست، دست فاطمه است

تو نمی دانی که این دست خدا را یاور است

ضربۀ دستی که از آن گوشواره بشکند

چون کند با صورتی کز برگ گل نازکتر است

باورم ناید که زهرا پشت در افتد ز پا

کوثر مولاست این یا مرغ بی بال و پر است

در وفای فاطمه این بس که تا روز وفات

روی سیلی خورده اش مخفی ز چشم شوهر است

فاطمه داغ پدر دیده است، دلجویی ببین

تازیانه تسلیت، گل، شعله های آذر است

گریۀ یک عمر کافی نیست بهر فاطمه

چشم «میثم» بعد مردن هم ز خون دل تر است

سازگار

*****

7

ای حقیقت قرآن، ای جمال سبحانی

عرش و فرش را بانو، نور و نار رابانی

صورت خداوندی در جمال حورایی

حوریِ بهشت وحی در لباس انسانی

خاک فضّه ات خوشتر از عبیر فردوسی

آب کوثرت بهتر از شراب روحانی

هم تو جلوه ی خالق هم تو کوثر قرآن

هم تو همدم حیدر هم تو احمد ثانی

در ریاض فیض تو از درخت حبّ تو

خورده دمبدم جبریل میوه های عرفانی

همنشین انسانها با جلال قدّوسی

هم کلام شیر حقّ با لسان ربّانی

داده ای ز صورت نور بر دل رسول الله

برده ای ز سیرت دل از علّی عمرانی

خادم درت فردوس با شکوه فردوسی

خاک قنبرت رضوان در مقام رضوانی

در طواف تو عصمت کرده خویش را محرم

بر در تو عفّت را افتخار دربانی

فیض می دهد فضّه، با دم تو بر مریم

رشک می برد عیسی بر مقام سلمانی

در حریم تو نا چیز، هشت خلد و نه افلاک

بر گدای تو کوچک اقتدار سلطانی

خادم تو نفروشد جاه خود به مولایی

سائل تو نستاند خاتم سلیمانی

بوی عطر جنّت داشت سینۀ تو بر احمد

نور نُه امامت بود جلوه گر ز پیشانی

حیدرت شود حیران از جلال و قدر و شان

احمدت کند نقدیم جان به رسم قربانی

خلد و حور مهر تو، آب و خاک مَهر تو

میزبانی و خلقت، آمده به مهمانی

دختر رسول الله، همسر ولّی الله

این همه جلال و جاه بر تو باد ارزانی

عرش و فرش و ماه و مهر، خلد و حور و جنّ و انس

با محّبتت باقی، بی ولایتت فانی

بر ترابِ کوی تو، روی اسفل و اعلا

بر عطا و لطفِ تو، چشم عالی و دانی

بی محّبتت مؤمن سخت دل کند از جان

با ولایتت کافر جان دهد به آسانی

روز حشر حورایت، ناز قدّ و بالایت

با برات آزادی می کند گُل افشانی

تا خدا کند وصفت، تا نبی کند مدحت

جبرئیل را نبود، زَهرۀ ثنا خوانی

لاله بی وجود تو، خارتر از خارِ ره

خار با ولای تو، لالۀ گلستانی

تا تو در صف محشر، سایه افکنی از لطف

گردد آتش دوزخ، روز حشر زندانی

در شهادتت هر روز، روز ماست عاشورا

از جمادی الاوّل تا جمادی الثّانی

ارث تو پس از بابا، یک مدینه درد و غم

سهم ما به سوگ تو، یک جهان پریشانی

مرغ روح پاک تو، روز از بدن پر زد

جسم نوریت در شب دفن شد به پنهانی

آنکه زد تو را سیلی، کرده دعوی اسلام

از چنین ستم بالله، ننگ داشت نصرانی

با علی جفا کردن، حقّ فاطمه بردن

پهلوی وی آزردن، افّ بر این مسلمانی

گاه با فشار در، گاه با غلاف تیغ

بارها تو را کشته، آن ستمگر جانی

می نبود در عالم باور کسی «میثم»

کاینچنین شود پامال آیه های قرآنی

سازگار

*****

8

سلامی جانفزاتر از نفس های مسیحایی

به روح پاک تو ای مادر صبر و شکیبایی

تویی آن لیلة القدری که کس نشناختش هرگز

تویی آن عصمت یکتا که یکتایی به یکتایی

تو آن آیینه ی حسن دل آرای خداوندی

که از ختم رسل دل برده در عین دل آرایی

جمال حقّ، جلال انبیا، حسن امامان را

علی می دید در آیینۀ حسنت به تنهایی

اگر روی تو را می دی ای روی خدا یکدم

ز خجلت پشت پرده تا ابد می ماند زیبایی

فلک را در مسیر قنبرت فخر زمین بوسی

ملک را بر قدوم فضّه ات شوق جبین سایی

به غیر از تو کسی نگرفته رو از چشم نا بینا

الا ای خاک پای رهروانت چشم بینایی

نموده از چراغ خانه ات مه کسب نور، آری

از آن گردیده بر بام فلک هر شب تماشایی

تو نور حقّ به چشم عرش، چشم فرشیان بودی

نشستی از چه با ما خاکیان کوه و صحرایی

از آن گشتی زمینی ای چراغ آسمانی ها

که شویی از دل ما زنگ ظلمت های دنیایی

به حقّ حقّ ندانند از کتاب فضل تو فصلی

اگر سر تا قدم خلق جهان گردند دانایی

زهی از کثرت خیرت که با آن عمر کم گشته

زمین از فیض دامانت پر از گلهای زهرایی

کشد ناز قدم های عزیزانت تو را هر دم

از آن بالد زمین پیوسته بر این چرخ مینایی

نباشم شیعه گر مهر تو را یک ذرّه بفروشم

به زیورهای صحرایّی و گوهرهای دریایی

تو در محشر سوار ناقه ای و خلق دنبالت

ز صحرای قیامت تا جنان در راهپیمایی

اگر چشم افکنی دوزخ شود گلزار علّیّین

اگر نازی کنی محشر فتد در نار رسوایی

قیامت، نار، جنّت، هر سه فرمان می برند از تو

از آنان بردن فرمان و از تو حکم فرمائی

تو شمع و اهل محشر گرد رویت همچو پروانه

خدا آن روز دارد فخر بر این گرد هم آیی

تبسّم کن ز پشت ناقه بر روی گنه کاران

الا گل های جنّت را ز لبخندت شکوفایی

تهی دستم،  فقیرم، روز محشر فاش می گویم

مرا امروز غیر از مهر زهرا نیست دارایی

نه جاهت را توان دیدن نه وصفت را توان گفتن

که هم کور است بینایّی هم لال است گویایی

کنیز مطبخت را در جنان بر حور بانویی

غلام درگهت را در جهان بر خلق آقایی

اگر از یکنفس فیضی دهی اولاد آدم را

بر آید از دم هر آدم اعجاز مسیحایی

گر از بذل تو آگه بود بین خاندان طی

گدایی بود تا محشر شعار حاتم طایی

دریغا سر و قد خم گشت مانند کمان آخر

تو را کز سایه ی قامت خجل می گشت رعنایی

مسلمانی ببین بعد از پیمبر داد این امّت

یتیم وحی را با ضرب سیلی دل تسلاّیی

چه خوش دادند امّت اجر و پاداش رسالت را

ستم کردند در حقّ تو تا حدّ توانایی

دریغا ای دریغا ناله ات پر کرد عالم را

جوابت شد سکومت مسلمین جای هم آوایی

مسلمانی اگر این است «میثم» با تو می گویم

حذر کن زین مسلمانی و رو آور به ترسایی

سازگار

*****

9

ای جلوات حق از رخت متجّلی

قصر گدایت فراز عرش معلا

پرتو مهرت به قلب عالی و دانی

سایه ی  لطفت به فرق اسفل و اعلا

عالمۀ هر دو کون دختر احمد

فاطمه محبوبۀ خدای تعالی

شرم نماید ملک زبندگی خود

چون تو نهی پای بندگی به مصلّی

فخر کند کردگار چون تو سرایی

زمزمۀ سبح اسم ربک الاعلی

سوی تو بگرفته اند دست توسّل

اهل زمین ساکنان عالم بالا

دخت پدر پروری که گفت به مدحت

شخص شخیص رسول، ام ابیها

جان محمّد (ص) توئی که یافت به هر غم

سینۀ پاکش به دیدن تو تسلّی

دریا در پیش بحر جود تو قطره

قطره با یک نگاه لطف تو دریا

دوزخ در سینۀ عدوی تو پنهان

جنّت از چهرّۀ محّب تو پیدا

هستی از شرم، در مدیح تو خاموش

ایزد با فخر در ثنای تو گویا

احمد، قدر تو را شناخته و بس

یزدان، نام تو را گذاشته زهرا

فضّه نازد به خانۀ تو به مریم

قنبر بالد زخدمت تو به عیسی

لطف تو باید و گر نه در شکم بحر

مهر تو خواهد و گر نه در دل صحرا

ماهی، دندان نهد به سینه یونس

اژدر پیچان شود به پیکر موسی

مادر باید خدیجه و پدر احمد

کآید چون فاطمه به عرصۀ دنیا

لرزد جان پیمبران الهی

در صف محشر به حشر، گر ننهی پا

فردا چشم همه به جانب احمد

احمد چشمش بود بسوی تو فردا

آن جا در دست توست حکم شفاعت

کور شود هر که منکر است در این جا

هست مزار تو قبلۀ دل مردم

گر چه نهانست تربتت زنظرها

حیف که با آن مقام و عزت و رفعت

عمر تو کم بود ای حبیبۀ یکتا

با که بگویم که در بهار جوانی

کردی مرگ خود از خدای، تمنّا

با که بگویم که جای مزد رسالت

سیلی خوردی کنار تربت بابا

با که بگویم که پیش چشم علی شد

جسم تو نیلی زتازیانۀ اعدا

با که بگویم که بهر اشک فشانی

مادر سادات سر نهاده به صحرا

دل که نسوزد زسوز آه تو، سوزد

در شرر قهر حق به دنیا و عقبا

رشتۀ جانت زهم گسست به کوچه

دیدی تا ریسمان به گردن مولا

شخص نبی بارها به وصف تو دختر

بضعة منی سرود و من آذاها

یعنی آن دم که گشت روی تو نیلی

دست به رخ برگرفت خواجه اسرا

یعنی تا پهلویت شکسته شد از در

ار الم آن  شکست پهلوی بابا

آن که تو را کشت هر که هست به جرأت

گفتم و گویم که کشته است نبی را

طبعی غّرا عطا نمای به (میثم)

تا به از این گویدت قصیدۀ غّرا

سازگار

*****

10

بهشت، قبضه ی خاکی بود زمعبر من

وجود، گم شده در تربت مطهّر من

در آن زمان که زمان و مکان وجود نداشت

خدای عزّوجل بود مدح گستر من

خدای خوانده مرا کوثر رسول خدا

رسول گفته که این دختر است مادر من

خدیجه مادر و احمد پدر و ائمّه پسر

بزرگ مرد دو عالم علی است شوهر من

منم بهشت نبوّت ائمّه میوه ی آن

منم سفینه ی عصمت علی است لنگر من

زهی سعادت آن تشنه ای که نوشد آب

به دست ساقی کوثر زحوض کوثر من

سلام گرمِ مسیحا به خون پاک حسین

درود مریم عذرا به صبر دختر من

شود به عرصه ی محشر مقام من معلوم

که روز، روز من و محشر است محشر من

کند قیام زجا از برای عرض سلام

حسین با تن مجروح در برابر من

بس است بهر شفاعت دو دست عبّاسم

که اوست با علم خود حسینِ دیگر من

فرشته گان الهی برات عفو به دست

زنند بوسه به پای بلال و قنبر من

روا بود که ببخشد گناه خلقت من

خدا به خون گلوی علیّ اصغر من

منم کتیبه ی عصمت منم صحیفه ی نور

که آیه آیه شد از تازیانه پیکر من

من آن خمیده درختم که از جفای خزان

شکست شاخه و از دست رفت نوبر من

قوی ترین سند غربت علی ثبت است

به دست و سینه و مِهر رخ منوّر من

سرشک سرخ و عذار کبود و موی سفید

نشان دهد کدر بی حیایی را

که قاتلم بنشیند کنار بستر من

مدینه و اُحد و مسجد الرّسول و بقیع

برای حفظ ولایت شدند سنگر من

چه پشت در چه به مسجد چه در دِل دشمن

علی علی سخن اوّل است و آخر من

زقول فاطمه «میثم» به نخل خود بنویس

که هر چه پیش بیاید علی است رهبر من

سازگار

 *****

11

محمد بحر بی پایان رحمت ،گوهرش زهرا

علی فلک نجات آفرینش ، لنگرش زهرا

رسول الله می نازد که دارد دختری چون او

کتاب الله می نازد که باشد ،کوثرش زهرا

به معراج نبوت گر بگیری اوج می بینی

که گردون هاست در این راه و باشد محورش زهرا

خلایق راست قرآن داور و ، قرآن از آن بالد

که در تفسیر و در تعبیر باشد داورش زهرا

علی در غزوه ها یار محمد بود و می بودی

در امواج غم و اندوه تنها یاورش زهرا

همای قله قاف ولایت ، ملک هستی را

گرفته زیر پر زیرا بود بال و پرش زهرا

درست ام ابیها گر شود تفسیر می بینی

که هر پیغمبری بود از نخستین مادرش زهرا

سلام حق سلام انبیا بر شخص پیغمبر

سلام شخص پیغمبر به تنها دخترش زهرا

عبور ناقه اش چون روز محشر افتد از محشر

کند محشر به پا محشر که گردد محشرش زهرا

گریزد از قیامت تیره گی تا مرز تاریکی

چو گردد با خدایی نور خود روشنگرش زهرا

ولایت چیست بشنو آسمان کل خوبی ها

که با شد مهر و ماه و آفتاب و اخترش زهرا

محمد جان جان عالم است و هیچ می دانی ؟

که باشد جان شیرین در درون پیکرش زهرا

خدا در دیده ی ظاهر نمی گنجد اگر گنجد

به چشم خواجه لولاک باشد مظهرش زهرا

رسول الله را باشد دو قرآن ، صامت و ناطق

کتاب صامتش قرآن ، کتاب دیگرش زهرا

درود هر زن آزاده و هر مرد آزاده

بر آن بانو که باشد در ولایت رهبرش زهرا

ولایت همچو قرآن محمد جاودانی شد

به یمن همت دخت ولایت پرورش زهرا

محمد حی سرمد را بود پیغمبر خاتم

که در هر عصر و هر نسل است پیغام آورش زهرا

عبادت سنگرش زهرا نبوت محورش زهرا

ولایت همسرش زهرا امامت مصدرش زهرا

محمد شهر علم و در علی ابن ابیطالب

زهی شهری که باشد زینت بام درش زهرا

درخت سبز توحید و نبوت کیست ؟ پیغمبر

امامان شاخه ها و شیعیان برگ و برش زهرا

جز اینم ، گر بود ایمان نداردم بهره از ایمان

که دین ، هم اولش زهرا بود هم آخرش زهرا

بیا حج ولایت کن ، که این حج تا ابد باشد

صفا و مروه و سعی و منی و مشعرش زهرا

علی سنگر نشین جنگ ها بود و عجب دارم

که شد بعد از پیمبر حامی بی سنگرش زهرا

تک تنها کنار آستان خانه پشت در

خدا داند خدا داند چه آمد بر سرش زهرا

غلاف تیغ خصم دون زکار انداخت دستش را

بلی این بود پاداش جهاد اکبرش زهرا

برای یاری حیدر فشاری دید پشت در

که رفت از دست آنجا هم صدف هم گوهرش زهرا

دریغا کز جفای اهل دوزخ پایمال آمد

بهشت وحی و پرپر شد گل نیلو فرش زهرا

گل لبخند روید ز آفتاب حشر ای میثم

اگر بر خلق افتد سایه ای از چادرش زهرا

سازگار

 *****

12

بی عطر تو به باغ ولایت بهار نیست

بی مهر تو به نخل عمل برگ و بار نیست

یک لحظه بی محبّت تو روحِ زندگی

در سال و ماه و هفته و لیل و نهار نیست

احمد که گفت جان محمّد (ص) فدای تو

گفتار اوست وحی الهی، شعار نیست

طاعات جنّ و انس و مَلَک را به روزِ حشر

منهای دوستیّ شما اعتبار نیست

مُلک وجود گم شده ای در مزار تواست

کی گفته بانوی دو جهان را مزار نیست

با تو، لوای نصر امامت در اهتزاز

بی تو به هفت چرخِ نبوّت مدار نیست

در منطق تو معجزه ی بدر و خیبر است

تیغ خطابه ی تو کم از ذوالفقار نیست

سجّاده را زمهر جبینِ تو آبرو

محراب را زشوق نمازت قرار نیست

پرواز معرفت به جلالت نمیرسد

زیرا که قدرِ قدر به کس آشکار نیست

روز جزا که حقّ دهدت اختیارِ تام

ما را به جز اراده ی تو اختیار نیست

جز نام تو به برگِ عبور بهشت، ثبت

جز مهر تو بر آتش دوزخ مهار نیست

در اوج هفت گنبدِ گردون ستاره ای

مانند چشم پاک تو شب زنده دار نیست

آزردن دلِ تو، جز آزردن رسول

خشمِ تو غیرِ خشم خداوندگار نیست

ای هل اتی به شأن تو و خلق، سائلت

مسکینم و به هیچ کسم جز تو کار نیست

احسان و جود، عادتان بوده از نخست

لطف و کرم زغیرِ شما انتظار نیست

با تو شرار نار، گُل تازه می شود

بی تو گُل بهشت به جز مشت خار نیست

از رحمت خدا شده مایوس و ناامید

آنکس که بر عطای تو امّیدوار نیست

بوی خدا دهیّ و نبی پر زعطر توست

در باغ وحی بی نفست لاله زار نیست

فردا که آتش از همه سو شعله می کشد

ما را به جز محبّت زهرا حصار نیست

بی شبهه پا به قعر جهنّم گذاشته

آنکو به حشر پشت سرت رهسپار نیست

گیرم هزار سال کند عمر آدمی

عمرش به دون مهر تو جز احتضار نیست

پیوسته کور بوده و پیوسته کور باد

چشمی که در مصیبت تو اشکبار نیست

ای لاله های گلبُن کوثر ندا دهید

سیلی سزای برگِ گل داغدار نیست

ای لاله ی خزان شده رفتی و بعد تو

دیگر به لاله زار ولایت بهار نیست

بابت هماره سوخت و بر خلق نور داد

پاداش نور بخشی او دود نار نیست

بی مهر روی تو شده روز علی سیاه

دیگر بر او تفاوت لیل و نهار نیست

بر چار کودکت که عزادار مادرند

جز اشگ و آه و سوز دل و حال زار نیست

سوزد دلم هماره که جز زخم میخِ در

بر سینه ی مقدّس تو یادگار نیست

بر قبر تو نوشته به خونِ دل علی

داغی به سینه سخت تر از داغ یار نیست

برخیز ای خدیجه به یاریِّ دخترت

کورا به غیر فضّه کسی در کنار نیست

باید به روی تربت پنهان تو نوشت

سیلی به داغدیده زدن افتخار نیست

یک لحظه از دو چشم تو «میثم» روان مباد

اشکی که در محبّت زهرا نثار نیست

سازگار

*****

 

صفحه اصلی

گالری

چهارده معصوم (ع)

دیگر مناسبت ها

احادیث

اخبار هیئت

آموزش

متفرقه

دانلود

تماس با ما

عضویت / ورود