امام صادق علیه السّلام فرمودند:

 اِنَّ شَفاعَتَنَا لاتَنالُ مَستَخِفّاَ بِالصَّلاةِ

شفاعت ما به کسی که نماز راکوچک بشمارد نمی رسد

**

گویم ز امام صادق این طرفه حدیث

تا شیعه ی او به لوح دل بنگارد

فرمود که بر شفاعت ما نرسد

هر کس که نماز را سبک بشمارد

موید

*****

امام صادق علیه السّلام فرمودند:

شِیعَتُنا خُلِقُوا مِنْ فاضِلِ طِینِتِنا وَ عُجِنُوا بِماءِ وَلایَتِنا یَحْزَنُونَ لِحُزْنِنا ویَفْرَحُونَ لِفَرَحِنا

شیعیان ما از باقیمانده گل ما آفریده شده اند، ولایت ما در سرشت آنان عجین گشته است، آنان با خوشی ما خوشحال و با ناراحتی ما ناراحتند

شجره طوبی، ج ۱، ص ۳

**

این حدیث از رئیس مذهب ماست

که بسی دلپذیر و شیرین است

گفت هر کس که هست پیرو ما

چونکه ما را غمی است غمگین است

شادمان است روز شادی ما

آری آئین پیروی این است

خسرو 

روحش شاد

*****

اى مهر تو بهترین علایق

جان‎ها به زیارت تو شایق

ما را نبود به جز خیالت

یارى خوش و همدمى موافق

بیمارى روح را دوا نیست

جز مهر تو اى طبیب حاذق

اى نور جمال کبریائى

اى نور تو زینت مشارق

روزی که دمید نور خلقت

رخسار تو بود صبح صادق

از جلوه تو تبارک الله

فرمود به خلقت تو خالق

حسن تو خود از جمال زهراست

اى زاده بهترین خلایق

بر تخت کمال و تاج عصمت

آخر که بود به جز تو لایق

تفسیر کمال ایزدى بو

گفتار تو اى امام صادق

باشد سخن تو جاودانى

بوده است چو با عمل مطابق

افسوس شدى شهید، آخر

از حیله ناکسی منافق

از داغ تو شد جهان عزادار

زیرا به تو عالمى است عاشق

ماتم زده‎ایم و غم چو دریاست

دل‎ها همه چون شکسته قایق

حسان

*****

ز هر طرف به کمان تیر غم زمانه گرفت

دل مرا که بسی بود خون، نشانه گرفت

چو جد خویش علی سالها به خانه نشاند

ز دیده ام همه شب اشک دانه دانه گرفت

هنوز خانه زهرا نرفته بود زیاد

که آتش از درو دیوار من زبانه گرفت

سپاه کفر به کاشانه ام حجوم آورد

مرا بزمزمه و ناله شبانه گرفت

زباغ فاطمه صیاد، مرغ سوخته را

دل شب آمد و در کنج آشیانه گرفت

سر برهنه و پای پیاده برد مرا

پی اذیت من بارها بهانه گرفت

هنوز خستگی راه بود در بدنم

که خصم تیغ به قتلم در آن میانه گرفت

هزار شکرکه زهر جفا نجاتم داد

مرا بموج غم از مردم زمانه گرفت

چه خوب اجر رسالت گرفت آل رسول

که گه بزهر جفا گه به تازیانه گرفت

گرفت تاسمت نوکری زما«میثم»

مقام سروری و جاودانه گرفت

سازگار

*****

گر چه در خاک رفت، پیکر تو

دیگر از تن جدا نشد سر تو

دود آتش ز خانه ات بر خواست

پشت در جان نداد همسر تو

ظلم بر عترتت رسید ولی

به اسیری نرفت دختر تو

بدنت آب شد ز زهر ولی

تازیانه نخورد خواهر تو

قامتت گشت خم ولی نشکست

پشت تو در غم برادر تو

ظلم دیدی و لیک کشته نشد

کودک شیرخواره در بر تو

سوخت قلبت ولی نشد صد چاک

تن فرزند در برابر تو

زهر دادند بر تو لیک نخورد

چوب کین بر لب مطهر تو

سوخت پا تا سرت ز زهر ولی

پاره پاره نگشت پیکر تو

می سزد در غم تو گریه کند

چشم شیعه به جد اطهر تو

بوده یک عمر در عزای حسین

اشک، جاری ز دیدهٔ تر تو

نه از این غم سرشک «میثم» ریخت

اشک خونین ز چشم عالم ریخت

سازگار

*****

تیره ای از تبار تاریکی

آبروی مدینه را بردند

پا برهنه بدون عمامه

دست بسته…تو را کجا بردند!؟

باز تکرار می شود در شهر

قصه کوچه… خانه… آتش… در

وسط شعله پور ابراهیم

روضه می خواند؛ روضهٔ مادر

خواب دیدم که پشت پنجره ها

رو به روی بقیع گریانم

پا به پای کبوتران غریب

در پی آن مزار پنهانم

گریه در گریه با خودم گفتم

جان افلاک پشت پنجره هاست

آی مردم تمام هستی ما

در همین خاک پشت پنجره هاست

فصل غم آمده زمان عزاست

کُنج سینه شراره ها دارم

رخت ماتم به تن نمودم و باز

بین چشمم ستاره ها دارم

آسمان نگاه غم بارم

رنگ و بوی مدینه را دارد

هر چه قدر آه هم اگر بکشم

از تب سینه باز جا دارد

آن که یک عمر پای مکتب خود

روضه می خواند و عاشقانه گریست

گریه هایش شبیه باران بود

آن امامی که صادقانه گریست

ظلم تاریخ باز جلوه نمود

وقت تکرار قصه شومی ست

با تبانی آتش و هیزم

جاری از چشم، اشک مظلومی ست

آتش دشمنان به پا شده در

خانه ای در میان یک کوچه

می رود بی عمامه مردی در

غربت بی امان یک کوچه

داغیِ سینه می کند باور

با نفس هاش آه سردی را

خاک این کوچه ها نمی فهمند

غربت اشک پیر مردی را

پیر مردی که سوز آتش را

ساکت و بی کلام حس می کرد

پیرمردی که درد غربت را

مثل جدّش مدام حس می کرد

پیرمردی که تا زمین می خورد

نفسش در شماره می افتاد

دست خود می کشید بر روی خاک

یاد آن گوش واره می افتاد

یاد یک گوش وارهٔ خونین

یاد اشک نگاه طفلی بود

یاد آن مادری که زود گرفت

دست خود را به روی چشم کبود

نیمه شب تا که دشمن آقا را

می کشید او به ناله می افتاد

یاد یک کاروان و یک کودک

یاد اشک سه ساله می اقتاد

یاد آن کودکی که حس می کرد

زخمِ زنجیرِ داغِ قافله را

شوری اشک او چه می سوزاند

زخم صورت… و جای آبله را

سیدحمیدرضابرقعی

*****

حضرت صادق مگر فرزند پیغمبر نبود

یا مگر ریحانه ی صدیقه ی اطهر نبود

با چه تقصیر و گنه بر خانه اش آتش زدند

اجر نشر دانش او شعله ی آذر نبود

اجر و پاداش رسول و عترت مظلوم او

در دل شب حمله بر باب الله اکبر نبود

نیمه شب کز خانه می بردند صاحب خانه را

بر روی دوشش عبا، عمامه اش بر سر نبود

از برای بردن مولا کس از ابن ربیع

سنگدل تر، بی حیاتر، بلکه ظالم تر نبود

او پیاده می دوید و این به اسب خود سوار

گوئیا در سینه ی تنگش نفس دیگر نبود

دیدن بابا در آن حالت پسر را می کشد

خوب شد همراه بابا موسی جعفر نبود

از شرار زهر مثل شمع سوزان آب شد

غیر تصویری بجا ز آن نازنین پیکر نبود

پاره پاره قلبش از انگور زهر آلوده شد

از بنی العباس جز این شیعه را باور نبود

بعد عمری سوختن بر قلب او آتش زدند

این ستم بالله روا بر آل پیغمبر نبود

«میثم» آن روزی که شد آن پیکر پاکیزه دفن

محشر شهر مدینه کمتر از محشر نبود

سازگار

*****

چه ظلم‌ها که به اولاد مصطفی کردند

خدا گواست به آل علی جفا کردند

گلوی تشنه بریدند از حسینش سر

سر مقدس او را به نیزه‌ها کردند

امام چارم ما را به شام آوردند

میان خلق ورا خارجی صدا کردند

امام پنجم ما را به زهر کین کشتند

بسا ستم که به آن حجت خدا کردند

به بیت حضرت صادق هجوم آوردند

قیامتی دگر از این ستم به پا کردند

سر برهنه دل شب ز خانه‌اش بردند

چه ظلم‌ها که به آن نجل مصطفا کردند

در آن سیاهی شب، اهل بیت آن مظلوم

گریستند و برای پدر دعا کردند

همه سواره و او را پیاده می‌بردند

نه رحم کرده، نه از حضرتش حیا کردند

سه بار تیغ کشیدند بهر کشتن او

عجب به عهد رسول خدا وفا کردند!

امام صادق ما را به زهر کین کشتند

مدینه را زغمش دشت کربلا کردند

هزار مرتبه نفرین حق بر آن قومی

که خط خویش ز آل علی، جدا کردند

برای غصب خلافت زدند زهرا را

چه شد که کودک ششماهه را فدا کردند

به جای شاخۀ گل بار هیزم آوردند

حقوق فاطمه را پشتِ در ادا کردند

بسوز و شعله برافروز از جگر «میثم»

که حمله بـر حرم وحی کبریا کردند

سازگار

*****

داغ صادق شرر سینه ام افروخته کرد

جگرى سوخته یاد از جگر سوخته کرد

جگرى سوخته کز داغ بر افروخته بود

باز هم از اثر زهر جفا سوخته بود

بر جگر آنکه ولایت به موالى همه داشت

محنت کشتن اولاد بنى فاطمه داشت

آن امامى که لواى شرف افراخته بود

زهر منصور به جانش شرر انداخته بود

آه از آن روز که بگرفت زطاغوت زمان

آتش از چار طرف خانه او را به میان

وندرآن خرمن آتش، ولى رب جلیل

راه مى رفته و می گفت منم پور خلیل

شعله را چون به در خانه تماشا مى کرد

یاد آتش زدن خانه زهرا مى کرد

آنکه هم ظاهر و هم باطن ما مى داند

با دلش زهر چه کرده است خدا مى داند

چارمین قبله عشق است به دامان بقیع

رونق دیگر از او یافت گلستان بقیع

سید رضا مؤید

*****

نوشته شده توسط در تاریخ سه شنبه, ۱۴م, شهریور, ۱۳۹۱ | 408 بازدید
برچسب:

این مطالب رو هم بخوانید.

You_Ads
404